فکر کنم شما اوضاعت از من بدتره و شمشیر رو از رو بستید.خانم یا آقا بودنتون هم تفاوتی ایجاد نمیکنه در اینکه شما اصول اولیه مشاوره رو نمیدونید و صلاحیت لازم رو ندارید.رو خودتون بیشتر کار کنید!
بدرود و خوشحال میشم دیگه نظری از شما که جز توهین چیزی نیست نبینم
- - - Updated - - -
ممنون از راهنمایی و دلگرمی شما
راستش مشکل من این نیست که بقیه چه فکری راجع به من بکنند!من از سمت خانواده خودمم گرمی ندیدم زیاد چه برسه به اینکه توقع از خانواده شوهر داشته باشم به قول شما
مشکل من اینه که زود جوش میارم و در هموووون لحظه باید کاری انجام بشه که ممممن میگم!!!
البته بعدش اصلا باورم ننیشه که به موضوعات بی اهمیت انقدر بها دادم.روزی که مادر شوهرم برای دیدن من قبل از خواستگاری توی خوابگاه اومده بود از خوشگلی و برازندگی داغونترین همکلاسیام هم تعریف کرده بود و از هر دری سخن گفته بود جز من!!من حتی اون موقع هم ری اکشن نشون دادم به شوهرم و گفتم راه باز و جاده دراز!اون بیچاره هم گفت که این تعریف و تمجیدهای مادرم از بقیه رو من اثری نداره و من تصمیممو گرفتم.اما باور کن تا یه مدت میدیدم فکرش چه طور مشغوله
مهم برای من اینه که این زود جوشی و خودخواهیمو که هر چی من میگم باید همون باشه و من همیشه باید راس توجه باشمو اینا رو کنار بزارم و حداقل یکم یاد بگیرم که صبور باشم.
یه مثال دیگه میزنم.قرار بود شرکتی تاسیس کنم که یه واحد خیلی خوب برای این کار مناسب دیدم.از هرررر جهت عالی بود.اما موقع بحث با صاحب ملک اون گفت من از اینا نیستم که دو مله بعد کسی پشیمون بشه و پولو پس بدما.حداقل یکسال قرارداد.منم متعجب مونده بودم که اسن چه طرزه حرف زدنه.خب معلومه همه چی توی قرار داد ذکر میشه.و چون لححححن صحبت صاحب ملک بهم برخورده بود از اون ملک خوب گذشتم و کارمو جای دیگه شروع کردم.یعنی در این حد حسااااس و زودرنج.
از اول هم همین بودم.از وقتی یادم میاد قد و لجباز و مغرور
حالا میشه شخصیتو عوض کرد؟!!









علاقه مندی ها (Bookmarks)