اقای ammin متشکرم از وقتی که گذاشتی و نظری که دادی
میدونی هنوز تو موقعیت افسردگی هام هستم و استرس زیادی هم دارم ( ماههاست که دنبال درمانم و هنوز تغییر قابل ملاحظه ای نداشتم و یا کم بوده)
تو این مدت خوب دکترا همه اش میگفتن کاری را بکن که لذت ازش ببری
تنها چیزی که تو این مدت باعث سر حالی و لذت من میشد کلاس ها و کارگاهایی بود که شرکت میکردم (شاید حدودا بیش از یک سال باشه ) و خوب یک جاهایی هم تغییر رفتارهای خوبی داشتم هر چند که همه چیز کند پیش میره
تنها کتابهایی هم که جذبم میکرد کتابهای روانشناسی بود ...
وقتی عمیق فکر میکنم میبینم مهندسی را انتخاب کردم چون ریاضیات خوبی داشتم و خوشحال بودم که رشته ای میخونم که مجبور به تامل با انسانها نیستم .....
از وقتی تو این کلاسها میروم کتاب میخونم و مشاوره میروم و اشکالهای رفتاری خودم میبینم خیلی حسرت میخورم که عمری را صرف چی کردم؟
کاش از اول مهارت های زندگی و تامل را داشتم
و وقتی میبینم که کمک فکری و روحی به یک فرد افسرده چه انرژی خاصی به ادم میده انگیزه ام بیشتر بیشتر میشه
متاسفانه نوع رشته من و کار من طوری نیست که بشه مستقل کار کرد (از زندگی کارمندی علی الخصوص محیط های فسیل دولتی خسته شدم و یکی از علل افسردگی ام هم همین ) برای همین دوست دارم ادامه تحصیلم آکادمیک باشه شاید هم بعدا برای رفتن از ایران و ادامه اش در خارج تلاش کردم
کار سنگین فکری داره و هیچ فیدبک مثبت روحی هم نمیگیری (حیف که اینجا دقیق نمیتونم اشاره کنم و......)
البته برای امسال میدونم کاری نمیتونم بکنم شاید فقط یکی دو درس را خودم یا با کلاس ریز ریز پیش بروم تا پایان نامه ام تمام شه این استرس ها و افسردگی ای که هنوز مونده برام تموم شه
یک چند ساعتی سر چند تا کلاس تخصصی رفتم برام جالب بود احساس میکنم تحول جالبی تو زندگی برام باشه و این یکنواختی را کم کنه
اینکه دقیقا چه گرایش و... هنوز نمیدونم
پ.ن:منظورم ازپشتوانه فکر نوعی خودساختگی وافکار پخته هست
این یکی را نمی دونم دارم یا نه؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)