به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 11

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 11 تیر 94 [ 14:46]
    تاریخ عضویت
    1394-4-07
    نوشته ها
    4
    امتیاز
    130
    سطح
    2
    Points: 130, Level: 2
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 42.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class100 Experience Points
    تشکرها
    19

    تشکرشده 10 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array

    سوشیال فوبیا + خیالپردازی شدید + افکار ناخواسته

    سلام
    به خاطر سایت خوبتون که آدمایی مثل من میتونن مشکلاتشون را داخلش راحت مطرح کنند ممنونم.
    همانطور که از عنوان مطلبم مشخصه مشکلات زیادی دارم.
    هراس اجتماعی ( سوشال فوبیا) :من در زمان کودکی اصلا این مشکل را نداشتم . حتی خیلی راحت با بچه‌های دیگه دوست می‌شدم، حتی چند روز جدای از پدر ومادرم با خانواده داییم می‌رفتم مسافرت . البته اون موقعم اندکی خجالتی بودم ولی از جمع اجتناب نمی‌کردم .در دوران دبیرستان و راهنمایی هم تاحدودی خوب بودم، دوستان صمیمی داشتم ولی فک میکنم مشککلم از همون دوران شروع شد. از دوران راهنمایی ارتباط با فامیل را قطع کردم، طوریکه چند سالی هست اقوام راندیدم نه در مزاسم شادیشون شرکت میکنم نه در مزاسم ناراحتیشون. حتی برای عموی خودم نتونستم سر قبر برم. در دوران دبیرستان هم دوست صمیمی داشتم و میتونستم با اقراد در حد درس و مدرسه ارتباط برقرار کنم یا راجع به مسائل خانوادگیم حرف بزنم اما هربار کسی من را برای تولد یا دورهمی به خونشون دعوت میکرد من استرس میگرفتم و نمیرفتم و خودم هم هیچ وقت نتونستم کسی را خونمون دعوت کنم. اون موقع نمیدونستم اسم این بیماری سوشال فوبیا هستش . البته اون موقع هنوز دچار ترس از حرف زدن سرکلاس نبودم و همیشه جواب سوالایی که میدونستم را میگفتم . از وقتی رفتم دانشگاه همه چیز حادتر شد. با توجه به اینکه رشته‌ای که رفتم نیاز داشت سر کلاس صحبت کنیم ، واقعا دچار استرس و عذاب بودم. همیشه از ترس اینکه استاد من را صدا بزنه و درس بلد نباشم ، درس می‍خوندم . اگه آماده نبودم سرکلاس نمی‌رفتم. اگه دیر می‌رسیدم روم نمیشد وارد کلاس بشم. کابوس رفتن پای تخته . الان که علائم سوشال فوبیا را میخوندم من اکثر این علادم را دارم:
    1.از زماني که به ياد دارم هيچ وقت در حضور ديگران احساس آرامش نکرده ام. همواره نگران قضاوت ديگران درباره خودم هستم.
    2.سرخ شدن، تعریق زیاد، لرزش، تپش قلب، احساس دل آشوب و لکنت زبان.
    3. ترس از ملاقات و آشنایی با دیگران برای نخستین بار( مثلا با خانواده دوستانم یا دوست دوستم) ،
    4.ترس از مرکز توجه بودن ( پای تخته رفتن یا خواندن مطلبی در کلاس یا جواب دادن به سوال یا اعلام نظر کردن)
    5.ترس از زیر نظر گرفته شدن توسط دیگران در مواقعی که کاری را انجام میدم
    6. ترس از خوردن وآشامیدن در جمع
    الان که دارم این مطلب را می‌نویسم هیچ دوستی ندارم ، به دلیل هراس اجتماعی ام از دانشگاه انصراف داده ام با اینکه ترم 4 دانشگاه دولتی بودم و معدلم هم خوب بود و تا قبل از اون به ادامه تحصیل هم فکر می‌کردم. از یک سلام و احوال ‌پرسی ساده با افراد عاجزم، نمیتونم تنهایی برم بیرون وقتی میرم بیرون احساس میکنم دیگران منو مسخره می‌کنند ( البته چند باری هم واقعا مسخره شدم به خاطر طرز نگاه کردنم و راه رفتنم) همیشه سرم را پایین می‌اندازم . نمی دانم موقع راه رفتن به کجا نگاه کنم، واسه همین سرمو میندازم پایین . دوست دارم حداقل خیاطی یاد بگیرم ولی می‌ترسم برم کلاس و وسط کلاس اتفاقی بیفته ومن مجبور بشم کلاس را نصف نیمه رها کنم . دوست دارم به کلاس زبان بروم و لی چون هول میشم و تند تند صحبت می‌کنم نمی‌تونم به کلاس برم. ( نمی‌دونم فیلم اینجا بدون من بهرام توکلی را دیدید یا نه ولی من دقیقا شبیه دختری هستم که تو فیلمه با این تفاوت که من معلولیت ندارم!!) نمی‌دونم این مسئله تا چه حد درسته ولی من در حضور جنس مخالف ترسم بیشتر میشه به گونه‌ای که اصلا دوست ندارم در حضور اونها صحبت کنم . یا اگر پسری به من نگاه کنه احساس میکنم داره منو مسخره می‌کنه . این مسئله برام دردسرهای دیگه‌ای را به همراه داشته است:
    خیالبافی: همیشه تو خیالات خودم سیر میکنم فقط کافیه یه اهنگ گوش بدم حالا هرچی میخواد باشه منم بدون توجه به مفهوم اون آهنگ واسه خودم شروع به خیالپردازی می‌کنم. خیالاتم دقیقا از دوران نوجوانی شروع شد . کیفیت خیالاتم به گونه‌ای هست که توی هیچ کدوم از اونها من نیستم . در واقع من جای افراد دیگری هستم با خانواده‌ای دیگر و در شرایط دیگر. کافیه یه فیلم یا سریال یا حتی مستند اجتماعی ببینم تا شروع کنم به خیالپردازی. برای مثال چند وقت پیش خواهرم با یک دخترکه از بهزیستی بود صحبت کرده بود و بعد واسه من تعریف کرد . من در تا مدتی خودم را در خیالاتم به جای اون دخترمیذاشتم ، با اینکه شرایط زندگیش از منم بدتر بود دوست داشتم جای اون بودم. خیالات زیادی دارم انقدر متنوع که اگه بخوام هممش را از بچگی تا الان بگم چندین صفحه میشه!!!!
    ترس از ارتباط با جنس مخالف: من هم مثل هر انسان دیگه‌ای به سنی رسیدم که دلم میخواد با یه نفر وارد رابطه بشم، اما به خاطر این ترس لعنتی نمی‌تونم. حتی یک دوستی معمولی هم نمی‌تونم با هیچ پسری داشته باشم. تا به حال دچار چندین عشق یک طرفه شدم که اون ها هم تاثیر بدی روم گذاشتن، تا پارسال که از یک پسری در دانشگاه خوشم اومد، مثل همیشه به خودم گفتم این هم از علاقه‌های یک طرف‌ام است. اما متلسفانه یا خوشبختانه اون پسر هم از من خوشش اومد و هر بار که فرصت صحبت پیش میومد من از این آقا فرار می‌کردم. این ماجرای موش و گربه بازی فک کنم دو ماهی طول کشید تا اون پسر کلا بی‌خیال من شد.بعدها بدون اینکه یک کلمه با این پسر صحبت کنم در موردشد دچار خیالپردازی شدم و انقدر بهش فک کردم دارم دیوونه میشم . ( می‌دونم این سایت مخالفه روابط دوستی هستش اما دقت کنید من نه به خاطر اعتقادات مذهبیم با هیچ پسری دوست نمیشم بلکه به خاطر ترسم هست که با هیچ کس دوست نمشم) شاید بگید تو که با این پسر یه کلمه هم حرف نزدی پس چه جوری داری میگی عاشقش شدی. اما یک سال و نیم تمام است که من به این آقا فک می‌کنم ، در موردش دچار خیالپردازی شدم. گاهی تا خود صبح گریه میکنم و دچار افکار خودکشی می‌‌شم. اما این آقا از ذهنم بیرون نمیره. نمیتونم ان پسر را فراموش کنم . انقدربهش فک کردم که فک می‌کنم اگه ازدواج کنم به همسر ایندم خیانت کردم. چون یک سال تمامه که در همه خیالاتم این اقا هم بوده من هر خیالپردازی کردم و خودم را جای هرکسی که گذاشتم این اقا هم پایه ثابت خیالاتم بوده میدونم میگید تو دیگه عجب دیوونه ای هست. خودمم میدونم مشکل دارم. ولی نمیشه میام کتاب بخونم یاد این آقا می‌افتم فیلم میبینم یاد این آقام ی‌افتم.
    متاسفانه دچار افکار ناخواسته جنسی هم شدم . گاهی خودارضایی میکنم . از خودم بدم میاد. احساس میکنم ذهنم فاسد شده. گاهی حتی ناخواسته افکار بدی میاد تو ذهنم حتی وسط نماز خوندن و این باعث میشه احساس کنم حتی خدا هم نظری بهم نداره وازم ناامیده. افکاری که حتی نمیتونم با روانشناس مطرح کنم . نمیدونم چی کار کنم؟؟؟
    میدونم خییلی زیاد نوشتم شرمندم. ولی اگه کمکم کنید ممنون میشم.

  2. کاربر روبرو از پست مفید Shimaa تشکرکرده است .

    باغبان (یکشنبه 07 تیر 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. چطوری درخواستمو بیان کنم که شوهرم لجبازی نکنه؟
    توسط firelight در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: پنجشنبه 07 بهمن 95, 22:59
  2. خدای من! منو ببخش؛ چقدر ناشکر و ناز نازی هستم
    توسط مدیرهمدردی در انجمن آرامش
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: چهارشنبه 08 آبان 92, 18:30
  3. پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: یکشنبه 05 شهریور 91, 21:56
  4. (( گارگاه استفاده از نظریه اسناد سازی >>>
    توسط فرشته مهربان در انجمن کارگاههای آموزشی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 17 دی 90, 05:03
  5. یک سوال در مورد نوشابه انرزی زای ردبول
    توسط M.T.Z در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 05 مهر 87, 00:25

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:44 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.