سلام.خیلی ممنون میشم دوستانی که مشکل من و میخونن نظرشون رو بگن، دوست دارم نظرات گوناگون رو بشنوم.
من دختری 22 ساله هستم.از دوران کودکی پدر و مادرم اخلافات خیلی زیادی باهم داشتن و من همیشه شاهد کتک خوردن مادرم بودم.بارها خیانت از طرف پدرم وجود داشته و داره.
پدرم خیلی ادم تعصبی هستش و از زمانی که من به یاد دارم توی جمع ها همیشه به مادرم میگفت که دوست ندارم جلوی نامحرم حرف بزنی و از حرفاش ایراد میگرفت.این مساله+اعتماد به نفس خییییلی پایین مادرم که همیشه میگفت من خیلی زشتم و کاش خوشگل تر بودم باعث شد من خیلی خیلی ادم کم حرف و منزوی بشم.برادر بزرگ تر از خودم دارم که از بچگی من رو مسخره میکرد.حرف زدنم رو لباس پوشیدنم رو و.....در نتیجه من سعی کردم کم کم حتی ولوم صدام رو هم بیارم پایین و جز در موارد ضروری حرف نزنم.البته یه خجالت ذاتی هم تو وجودم هست مثلا حتی همین الانشم من حتی با خاله ام هم راحت نیستم معذبم موقع حرف زدن خیلی تکون میخورم .نمیتونم حتی یا خاله ام تماس چشمی داشته باشم.
خانواده ما خیلی مذهبی هستن من از همون دوران دبستان که وارد جمع شدم بچه ها اگه باهم بیرون میرفتن تولد میرفتن خونواده من نمیذاشتن میگفتن دختر نباید از خونه بیرون بره و من برای اینکه جلوی اونا ضایع نشم همیشه به دروغ میگفتم نه من فلان روز عروسی فامیلامونه نمیتونم بیام-همین الان که دانشجو هستم هم وضع همینه-و تو یه مدت زمان کم تبدیل شدم به دروغگوی قهاری که از دروغ گفتنم بدش میاد.و پوشش من همیشه با اونا فرق میکرد.حجاب کامل داشتم قبل 9 سالگی حتی! اینا باعث شد فک کنم من با بقیه فرق دارم و اعتماد به نفسم رو از دست بدم.یه قسمت خیلی تلخ زندگیم هم مربوط میشه به پدرم و رابطه هاش با زن های دیگه-و حتی رابطه نامربوط با زن های فامیل-و برادرم با دخترهای دیگه و حتی همکلاسی های من که همیشه باعث ریختن ابروی من جلوی دوستام میشد رابطه داشت
من 12 سالگی به اجبار چادری شدم درحالی که اصلا چادر رو دوست نداشتم-البته بی حجابی رو هم دوست ندارم و حجاب داشتم قبلش هم-الان 10 ساله چادری ام و چادر ته مونده ی اعتماد به نفس من رو هم گرفت.شخصیتم و تخریب کرد.عزت نفسم هم خدشه دار شد .و من همیشه و همیشه با چادر احساس یه دختر کولی پشت کوهی رو داشتم-اصلا قصد توهین به چادر تدارم چادر حرمت داره میدونم ولی صرفا احساس خودم و گفتم -
من 3-4 سال بعد از چادی شدنم و اینکه خوب من بزرگ تر شده بودم و خونوادم سخت گیرتر من هیچ جایی نمیتونستم برم جز با والدین.خیلی بی انگیزه شده بودم و کم کم کارهای روال رو هم گذاشتم کنار.مثلا دیگه مسواک نمیزدم چون ارزشی برای خودم قاعل نبودم موهام و هم هفته به هفته شونه نمیکردم! و. .ظاهرن داغون شد و داغون ماند +یسری ایرادهایی هم داشت مثل کوتاهی قد و....من چادر رو نمیپذیرفتم و از همون سن هرجایی غیر از مدرسه دوستام رو میدیدم خودن رو پنهان میکردم که من و نبینن
فامیلای مذهبی و بیفرهنگمون هم همیشه نصیحت میکرن من و که این فقط و فقط نفرت من و ازشون بیشتر میکرد. 5-6 سال پیش یه مدت کوتاهی گفتم بسه لاقل با دوستام در ارتباط باشم و باهاشون میرفتم خرید و ....خانوادم که متوجه شدن من و خیلییییی طرد کردن :( و من دوباره برگشتم یه حالت قبلی
خیلی خجالتی تر شدم کم حرف تر حرف زدن یادم رفت جوری که الان وقتی یکی بهم میگه ممنون من نمیدونم در جوابش چی بگم بعد که فکر میکنم میبینم تازه چی باید میگفتم.
19سالگی رفتم دانشگاه بین دوستان بسیییار متومل و ثروتمند که همه از خانواده های سطح بالای جامعه بودن.به محض اینکه میگفتم از کودوم شهر کوچک میام غیر مستقیم من و مسخره میکردن.یه عده تا میدیدن من اعتماد به نفس ندارم خیلی سواستفاده میکردن و مدام من رو تحقیر میکردن منم اصلا نمیتونستم حرف بزنم چه برسه به اینکه از حق خودم دفاع کنم.
کم کم دیدم چقدر سطح بالایی دارن خانواده های به اصطلاح لوکسی دارن و خانواده من فوق العاده سنتی.من خجالت میکشیدم که از خودم و خانوادم و محل زندگیم براشون بگم و مدام همه چی و پنهون میکردم ازشون و خیلی دیگه خسته شدم.
همیشه و همیشه بچه ها بیرون میرن من نمیرم چون اصلا نمیزارن که برم.باید دروغ بگم.از ظاهر و پوشش خودم متنفرم .از اطرافیانم متنفرم همه رو با خاطرات بد به یاد میارم .از مذهب متنفرم.
روزی 3-4 ساعت با خودم حرف میزنم.خودم رو تو موقعیت هایی که دوست داشتم میزارم و نقش همه شخصیت ها رو خودم بازی میکنم ! معتاد شدم به اینکار حدودا7-8 ساله.
از وقتی رفتم دانشگاه و بین ادمای سطح بالا از سطح فکر خونوادم بدم میاد و همش تو ذهنم سرزنششون میکنم.
شاهد رابطه پدرم با زنی هستم و فقط میسوزم به هیچ کسم نگفتم
الان چند ساله که نماز نمیخونم چون دلم از خدا خیلی سرد شده
خیلی از لحاظ روحی ضعیف شدم تا یکی یه حرفی میزنه صدای اهنگ غمگین میاد گریه ام میگیره
اولین باریه که این مساعل رو دارم بیان میکنم تا این لحظه با وجود همه عذابی که کشیدم حتی به مامانم هیچی نگفتم و همیشه خودم و راضی نشون دادم چون دلم میسوزه براشون.اگه چیزی بگم بعد نمیتونم خودم و ببخشم.
خیییییلی تا الان مسخره شدم به خاطر ظاهرم خونوادم محل زندگیم اصالتم خیلی خسته شدم
خیلی جدی دارم به مرگ فکر میکنم
دیگه هوش و حافظه سابقم تو درس خوندن ندارم و بدجوری رکود کردم.
من اخه چیکار کنم وقتی حتی 1% هم ظاهرم و دوست ندارم وقتی نمیتونم حرف بزنم وقتی اینقد بی اعتماد به نفسم:(
ببخشید اگه طولانی شد خیلی داغونم
ممنون میشم نظرتون رو بدونم








علاقه مندی ها (Bookmarks)