تسلیت میگم عزیزم. میدونم روزهای سختی را میگذرونی. من از همون روزی که الهه اون متن را درباره دوستش نوشت حدس زده بودم دوستش شما باشید ولی ارزو داشتم اشتباه کرده باشم.
امیدوارم خدا صبر و تحمل در مقابل این سختی را به شما و خانوادتون بده.
تشکرشده 325 در 136 پست
تسلیت میگم عزیزم. میدونم روزهای سختی را میگذرونی. من از همون روزی که الهه اون متن را درباره دوستش نوشت حدس زده بودم دوستش شما باشید ولی ارزو داشتم اشتباه کرده باشم.
امیدوارم خدا صبر و تحمل در مقابل این سختی را به شما و خانوادتون بده.
Pooh (چهارشنبه 17 دی 99), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 17 دی 99)
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
سلام.
خیلی خیلی ممنونم از همدردی شما خانم آنه ماری .
همیشه به من لطف داشته اید.
امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشید.
- - - Updated - - -
سلام.
خانم wisdom عزیز، خدا خواهرتون رو رحمت کنه. زندگی امتحانهای سختی از آدم میگیره. اونم ناغافل و ناگهانی. و قطعا شما انسان قوی ای هستید که تونستید از این مراحل عبور کنید.
من نسبت به خواهر و برادرهام خیلی خیلی آرومترم. اونها خیلی گریه میکنند. نمیدونم. گاهی فکر میکنم من بیشتر یه رباتم تا یه ادم!
بله، کاملا قبول دارم که دنیا جای رنجه و هر چه به ما داده میشه، حکم بلز پس گرفتنش رو هم همراهش داده شده.
سعی میکنم قوی باشم.
Eram (پنجشنبه 18 دی 99), آنه ماری (جمعه 19 دی 99), الهه زیبایی ها (پنجشنبه 18 دی 99), زن ایرانی (جمعه 19 دی 99)
تشکرشده 193 در 63 پست
خواهری داشتم شبیه مادر،خواهر بزرگ و خیلی مهربون،هروز میدیدمش،هر روز با خونمون بود یا خونشون بودم.چندین سال پیش توی یک تصادف خیلی وحشتناک در اوججوانی و دوتا بچه کوچک فوت کرد،در کمال ناباوری و اندوه زیاد همسرش ازدواج مجدد کردومادرم به شدت مریض شد،گفتم دیگه سخت تر از این دیگه پیش نمیاد،بچه ها زیر دست نامادری زندگی کردن به سختی،آب شدنشون رو هر لحظه میدیدیم و کاری ازمون بر نمیومد،مریضی مادر چهارده سال ادامهداشت و مادرم عضوی از بدنش رو بخاطر این مریضی از دست داد،الان مادرم الزایمر داره و پدری که یک جور سرطان نادر و پیچیده،اون روزها فکر میکردم سختتر از اون روزها وجود نداره و سپری نمیشن اصلا،امروز که به پشت سر نگاه میکنم و با غم غربتی که رو دلم سنگینی میکنه میفهمم که انسان بدونغم و اندوه مگهمیشه؟!هر روز دردی وجود داره به قول یک استاد ارجمند دنیا جای بی قراری و رنجه چرا دنبال قرار میگردین،روزی از خواب بیدار سدین و خانه تان روی سرتان آوار نشده بود شکر گذارخدا باشید
اینها رو نگفتم که با روایت بدبختی و مشکلات بگم یکی دیگه هم هست که غم و غصه داره،میدونم انسان خیلی متفکر و واقع بینی هستی ولی وقتی اندوه زیاد باشه آدم سنتها و رسم دنیا یادش میره،سنت ورسم دنیا رو باید یاد گرفت و با تلخکامی پذیرفت و قبول کرد فقدان از لحظه ای که خلق میشیم با ما همراهه و هر لحظه چیزی از دست میره که مهمترینش فرصت زندگیمون و بعدش عزیزان وچیزهای که نسبت بهشون احساس تعلق میکنیم،قوی باش دختر دانا و مهربان،این غم هم با گذر زمان تسکین نه ولی کم رنگتر میشه...
تشکرشده 1,642 در 598 پست
پوه جان واقعا غم بزرگی هست
خدا انشالله به شما و خانواده محترمتون صبر بده
تسلیت میگم خواهر عزیزم
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
Eram (جمعه 19 دی 99)
تشکرشده 1,642 در 598 پست
خیلی ممنونم ازت
خواهش میکنم پوه عزیز ، نیازی به عذرخواهی نیست چون ازت ناراحت نیستم. اتفاقا بعد پاسخم به پست شما یه مدتی از همدردی فاصله گرفتم که برام خیلی خیلی خوب بود. در واقع اومدن به همدردی و پاسخ به پست ها گاهی بیشتر ازم انرژی می گرفت تا اینکه بهم انرژی بده ( البته با توجه به شرایط خودم) که خداروشکر الان تونستم بهتر حضورم رو مدیریت کنم .
من هم برای شما آرزوی سلامتی و معنویت و موفقیت روزافزون دارم.
Pooh (جمعه 19 دی 99)
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
سلام.
در حالتی که لاگین نیستم حال و احوال برام باز میشه ولی لاگین که میشم باز نمیشه.
پست جناب مدیر همدردی رو دیدم.
همینجا ازشون تشکر میکنم. لطف دارید جناب مدیر. ممنونم. براتون آرزوی سلامتی دارم و امیدوارم تا ۱۲۰ سال سایتون بر سر عزیزانتون مستدام باشه.
بهاره جون، از شما هم خیلی متشکرم.
.
خانم فکور عزیز، من باز هم نتونستم وارد حال و احوال بشم.
در مورد پستتون، بله ما خیلی رعایت میکردیم.
ما حتی توی استانی که زندگی میکنیم هیچ فامیلی نداریم که رفت و آمد داشته باشیم. شش تا بچه ایم که فقط سه تامون توی این استان هستیم و بقیه راه دور هستن.
من که مجرد و توی خونه، برادرم هم عقده. یه خواهر هم اینجا دارم که اون خودش چون ام اس داره این چند ماه رفت و امد نداشته ایم. اونا که دیگه خودشون به خاطر وضعیت خواهرم، چندین برابر ما رعایت میکنن.
تنها بیرون رفتن مامان توی این چندین ماه، یک بار برای زایمان عروسمون بود توی خرداد ماه.
یکبار برای عقد برادرم توی اردیبهشت.
چند بار برای کارهای دکتر و عمل جراحی خودش توی تیر و مرداد.
اوایل ابان هم من یه مشکلات حرکتی و حسی پیدا کرده بودم که باهام اومد دکتر.
یکبار هم یازدهم اذر ماه از بس حوصلمون سر رفته بود رفتیم یه حای خارج شهر، که کسی هم نبود و فضا هم باز و مزرعه بود. یکی دو ساعتی.
همشو هم ماسک داشتیم.
از نظر رفت و امد هم، فقط عروس اخریمون که عقد هستن آخر هفته ها میومد خونمون. که اونم شغلش گرافیسته و پشت سیستمه و با مردم در ارتباط نیست.
یک بار هم خواهرزاده ام چند روز اومد اینجا. چون خواهرم حالش بد بود و ام اسش عود کرده بود و نمیتونست به درس و تکالیف خواهرزادم برسه.
تمام رفت و امد و خارج شدن ما از خونه همین بوده. که هیچ کدوم هم غیرضروری نبوده.
همیشه هم ماسک داشته ایم.
همون یازدهم اذر، توی مزرعه ها که بودیم من یکم لرز کردم که به نظر خودم چون قبلش حمام بودم و موهام یکم نم داشت و هوا سرد بود، بود.
فردا ظهرش بابا بدن درد و تبش شروع شد.
روز بعدش هم مامانم.
من دو سه روزی بدن درد داشتم.
فرپای روزی که علایم مامان شروع شد مامان و بابا رفتن تست دادن و پس فرداش جوابش اعلام شد که مثبته. همون روز منم رفتم تست دادم و منفی بود.
واقعا نمیدونم از کجا گرفتیم. شاید همون یه باری که مامان با من اومد دکتر. اونم من میخواستم تنها برم ولی میگفت خسته شدم تو خونه بذار بیام.
راستی خودمم از ده مهر تا پنج آبان خوابگاه بودم. ولی کلا مجوز ورود به خوابگاه رو با کلی بررسی و معاینه میدن و اتاقا دو نفره. که هم من خیلی رعایت میکردم هم هماتاقیم.
نمیدونم واقعا.
ما حتی برای مراسم مامانم هم نذاشتیم هیچ کس از فامیل بیاد. فقط چند تا از همسابه ها اومدن. با اینکه سه هفته از فوت مامان گذشته و بیشتر از یکماه از شروع علایم بابا و الان هم خوب شده، ولی باز هم هنوز نذاشتیم کسی بیاد خونمون. حتی برادرم و خانمش که عقدن فقط سر خاک که هوا بازه با حفظ فاصله همو دیدن.
حتی برای عقد داداشم، چون برادرمم و خانمش پرستارن، برای احتیاط نیومدن. خواهرم هم نیومد. فقط من و مامان و بابا و خود برادرم و یکی دیگه از برادرام بودیم. عروسمون هم فقط خودش و مامان و باباش. تو محضر خطبه خوندن و چند تا عکس و تمام.
حتی ما بعد از عقد برادرمم هیچ مراسم و رسم و رسومی رو اجرا نکردیم.
فقط توی تیر برای تولد برادرم عروسمون و مامان و باباش یه سر اومدن.
منم سر کار میرفتم تابستون. با تاکسی و ....ولی از مهر سر کار نرفته بودم.
فقط وقتی مامان و بابا علایمشون شروع شده بود، بابا تو خونه ماسک نمیزد و میگفت دیگه هرچی شده هممون گرفتیم لابد. و از اون طرف مامتن هم بهش اصرارمیکرد که از اتاق نرو بیرون و تو خونه ماسک بزن. که سر همین ها هم دعوا و بحثشون شد و منم که اون وسط نمیدونستم چیکار کنم و چی بگم و دعواشون که یکم بالا گرفت خیلی عصبی شدم و از خونه زدم بیرون.
واقعا دیگه چیزی یادم نمیاد.
.
.
.
خانمسحر، دوستان لطف داشتند و تسلیت گفتند. ولی مطمینا هدفم از گفتن فوت شدن مادرم بعد از ۲۰ روز، دریافت همدردی نبود. بلکه خواستم سند مستندی ارایه کنم که رعایت نکردنهامون، چقدر میتونه برای دیگران مشکل ایجاد کنه. و به نظر من، رعایت نکردنها حق الناسی است که به گردنمون میمونه و بابد پاسخگو باشیم.
حرف دیگری ندارم و تاپیک میتونه قفل بشه.
gholam1234 (جمعه 19 دی 99), فکور (جمعه 19 دی 99), آنه ماری (جمعه 19 دی 99), بهاره جون (شنبه 20 دی 99), زن ایرانی (شنبه 20 دی 99)
تشکرشده 4,954 در 1,249 پست
سلام پوه عزیز
ممنون ازتوضیحاتت
خیلی با جزییات نوشتی
والا چی بگم
ولی من فکر می کنم وقتی آدم رعایت کنه و مبتلا بشه دیگه عذاب وجدان نداره حداقل
Pooh (یکشنبه 21 دی 99)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)