RE: بهترین تصمیم و رفتار در این شرایط ؟(شوهرم بی دلیل میگه دوستم ندار)
سلام بالهای صداقت عزیز و دلسوز خیلی ازت ممنونم که اینهمه وقت گذاشتی و مشکل من رو موشکافی کردی
تحلیل شما از زندگی من دقیقا همون چیزیایی که من یکساله بهش رسیدم و ولی راه حل مناسبی هنوز برای حل این مسائل پیدا نکردم. با تمام وجودم دو تا پست شما رو تایید میکنم و همه ی اشتباهاتم رو قبول دارم..
فقط تنها مسئله ای که توی تاپیکام خیلی در موردشون حرف نزدم دخالتهای اطرافیان بوده که خیلی دلم میخواد بدونید چطوری به زندگی من ضربه زده:
اوایل عقدمون من و همسرم رابطه ی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی صمیمی و رمانتیکی داشتیم طوری که همه خیلی اشکار حسادت میکردن
- درست یک هفته بعد از عقدمون خواهر همسرم با من تماس گرفت و به من گفت همسرم هیچ پولی نداره و پولهاش رو توی دوران مجردیش همون دختره خورده و به دنبال اون کل خانوادش از من خواستن بخاطر رابطه ی نزدیکی که با همسرم دارم بررسی کنم ببینم با پولهاش چکار کرده و کسی که پولهاش رو خورده رو به اونا معرفی کنم من خیلی ناراحت شدم چون واقعا از تجسس بدم میومد سریع همسرم رو در جریان گذاشتم و اون هم خیلی محترمانه گفت هرچی بوده ماله گذشته م بوده و تو خیالت راحت من تلاش خودم رو میکنم برای تو کمبودی نذارم و اتفاقا خیلی خوشحال شد که مستقیم بهش گفتم.. بعد از تماس من به خانوادش زنگ میزنه و میگه چرا من رو در جریان مشکلاتش گذشته ش گذاشتن و حتی بهشون میگه اگه بخوان زندگیمون رو با این حرفا خراب کنن خودش رو میکشه..( اینا رو بلافاصله بعد از تماس شوهرم، خواهرش زنگ زد بهم گفت و حتی ناراحت شده بود میگفت چرا گفتی ما بهت گفتیم)
- چون موقع عقد من ترم آخر بودم قرار شد یکماه بعد از عقد، جشن عقد بگیریم که به بدترین شکل خواهرش نذاشت و میخواست دعوا درست کنه و داشت دو بهم زنی میکرد ولی من خیلی خونسرد با همسرم صحبت کردم و گفتم دلم میخوا جشن عقد و عروسی رو با هم بگیریم و به نظرم اصلا لزومی نداره دو تا جشن بگیریم ولی همسرم میگفت تو تک دختری و پدر مادرت آرزو دارن ولی من چون رفتارای خواهرش رو میدیدم متقاعدش کردم جشن عقد و عروسی رو با هم بعدا بگیریم که هنوز هم نگرفتیم و اگه به من باشه هیچ جشنی نمیخوام.
- همسرم توی شش ماه اول دقیقا هر 24 روز یکبار با ذوق و شوق و بهترین کادوها به دیدنم میامد و هر بار کل مدت رستش رو با من بود، توی این مدت شش روز روزی چند بار خانوادش و مخصوصا خواهرش تماس میگرفت و بهش میگفتن انقدر نمونه خونه ی ما و بهش میگفتن چرا هر ماه میای بذار دو ماهی یکبار یکبار بیا و......
-چون ما توی یک شهر و خانواده ی همسرم توی شهر دیگه ای هستن تا شش ماه بعد از عقد موقعیتش پیش نیومد من برم منزل خانواده ی همسرم بعد از شش ماه که رفتیم و چند روزی توی خونه هاشون بودیم تازه فهمیدن ما چقدر بهم احترام میذاریم و تا چه حد همدیگه رو دوست داریم.. خواهر شوهرم از فرصتهایی که همسرم نبود استفاده میکرد و از گذشته همسرم صحبت میکرد و من فقط گوش میکردم حتی عکسایی که من بعدها ریکاوری کردم رو هم اون بهم گفت توی لپ تاپ شوهرم دیده و این ذهنیت باعث شد بعدها من لپ تاپش رو ریکاوری کنم، اینبار من به همسرم چیزی نگفتم درباره حرفای خواهرش چون چیزایی رو بهم گفته بود که اونموقع بیان کردنش برام خیلی سخت بود حتی تصور اینکه بخوام با شوهرم در موردش حرف بزنم حالم رو بد میکرد و این اولین اشتباه من بود
و..............
موارد اینچنینی از خانوادش زیاد دیدم توی اون شش ماه ولی یه گوشم در بود یکی دروازه اصلا به حرفاشون اهمیت نمیدادم تا اینکه بعد از شش ماه شوهرم به صورت ناگهانی به من گفت دوستم نداره و مجبور شده با من ازدواج کنه اونجا بود که تازه حرفای خانوادش برام مهم شد با اینکه هسرم بعد از یک هفته پشیمون شد و کلی معذرت خواهی کرد ولی دائم ذهنم درگیر حرفای خانوادش بود و اونا هم که با این اتفاق موفق شده بودن نفوذ کنن هر بار تماس میگرفتن یا جایی میدیدمشون حسابی با حرفاشون آشفته ام میکردن و با وجودی که شوهرم برای جبران حرفی که زده بود محبتش چندین برابر شده بود ولی من دائم دنبال این بودم به خودم ثابت کنم واقعا دوستم داره و ناخواسته با کارا و رفتارام اذیتش میکردم و تکیه گاهم هم خانوادش شده بودن و روز به روز از هم فاصله میگرفتم 
از 24 خرداد به بعد یکبار روز مرد رو با اسمس به همسرم تبریک گفتم ولی جوابی نداد و منهم منتظر جوابی ازش نبودم، ولی اول تیر اسمسی برای تبریک شروع فصل تابستون براش فرستادم چند ساعت بعد اسمس داد:
تو رو خدا بذار من برم، بیا توافقی از هم جدا بشیم
در جوابش گفتم:
من نمیخوام جدا بشم بنابراین توافق مفهومی نداره و از چنین انتظاری نداشته باش
همسرم گفت:
منم هیچ تمایلی به ادامه زندگی با تو ندارم
من گفتم:
من بجای تو تصمیم نگرفتم فقط در مورد سهم خودم از زندگیمون اظهار نظر کردم
گفت:
آدامای خودخواه هیچ حقی برای نظر دادن ندارن
من گفتم( با استفاده از راهنمایی فرشته مهربان):
----- جان من دوستت دارم و آرامشت برام مهمه اگه با طلاق دادن من به آرامش میرسی اقدام کن منم به احترام تو از خواسته ی خودم که ادامه زندگی با تو میگذرم.
دیگه هیچ جوابی نداد.
فعلا میدونم تا 15 تیر امتحان داره ولی بعدش خدا میدونه چه تصمیمی میخواد بگیره....

نوشته اصلی توسط
بالهای صداقت
وقتی شما خودکشی کردی و نجات پیدا کردی و خانواده ها تون در جریان قرار گرفتند
قبل از خودکشی من کل خانواده همسرم و مادرم در جریان دوستی ما بودن، مخصوصا یکی از برادراش که برای آشنایی بیشتر من و شوهرم مرتب با ما رفت و آمد میکرد.
ولی پدرم از دوستی ما بی اطلاع بود و حتی تا یکساال بعد از عقد نمیدونست من خودکشی کرده بودم واین هم ضربه ای بود که از مادرم خوردم چون به توصیه خانواده همسرم که فامیل خودش هستن نذاشت پدرم بفهمه مطمئنم اگه پدرم در جریان قرار میگرفت شرایط ازدواجمون رو انقدر ساده نمگیرفت و کمکم میکرد عقلانی تر تصمیم بگیرم و همسرم هیچوقت از این مسئله سو استفاده نمیکرد.
حاصل سبزترین باور من برگ زردیست که از لای ورق های دلم می ریزد... مانده ام سخت غریب! دیگر از سبزترین حادثه ها می ترسم...!!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)