به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 9 از 40 نخستنخست 123456789101112131415161718192939 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 393

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 20 شهریور 90 [ 17:58]
    تاریخ عضویت
    1389-8-28
    نوشته ها
    40
    امتیاز
    1,813
    سطح
    25
    Points: 1,813, Level: 25
    Level completed: 13%, Points required for next Level: 87
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    95

    تشکرشده 94 در 27 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    نقل قول نوشته اصلی توسط saint mary
    سلام وقتی لحظات زیبای قشنگتونو میخونم احساس خوبی بهم دست میده و منو تشویق کرد که باز هم دنبال لحظات قشنگ زندگیم بگردم نه الان بلکه یادم باشه که همیشه کمتر به بدیهامون فکر کنم
    یادمه سال گذشته بعضی از شبا به خاطر شغل همسرم تنها بودم و از اونجایی که خونه های سمت چپ و راست خونمون خالی بود من میترسیدم یه شب همسرم حدودای نیمه شب بود اومد به من سر بزنه .من خوابم می اومد ولی میترسیدم بخوابم و با کوچترین صدایی از خواب میپریدم دستشو گرفتم و گفتم کنار تخت بمون تا من خوابم ببره بعد برو .وقتی خوابم برد اون رفت ولی ساعت 2 نیمه شب بود که برگشت و تا ساعت پنج کنارم بود تا من نترسم الهی که با لباس محل کارش ( همسرم افسر پلیسه )کنارم بود. واین استرسو تا صبح هم داشته که نکنه بیرون اتفاقی بیفته و مسئولیتش گردن اونو بگیره که خوشبختانه شب آرومی بود. و حالا که میدونم مردها چقدر به کارشون اهیت میدن ولی اون شب هسرم به خاطر من شب سختیو گذروند لحظه بیاد موندنی واسه من شد

  2. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 14 بهمن 89 [ 04:34]
    تاریخ عضویت
    1389-5-16
    نوشته ها
    6
    امتیاز
    1,867
    سطح
    25
    Points: 1,867, Level: 25
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 33
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    30

    تشکرشده 31 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    :دوستان عزیز سلام..خاطرات زیبای شما رو من و همسر گلم خوندیمامیدوارم همیشه دلتون شاد باشه و کنار عزیزانتون روزای خوشی رو سپری کنیدمن و همسر مهربونم خاطرات قشنگ و عاشقونه ی زیادی داریم یکیشو واستون میگم
    یه شب زمستونی خیلی قشنگ قرار شد من و شوشو بریم خونه ی آبجی شوشو که مسافرت بودن و خلاصه مراقب خونه هم باشیم..سرتونو درد نیارم همون شب تا وقت خواب من و شوشو راجع به دیو و پری و جن گفتیم و گفتیم و خوابمون رفت..صبح با صدای شوشوی گلم از خواب بیدار شدم و چون خیلی گیج بودم فقط دیدم شوهرم منو بوسید و راهی محل کارش شد...
    ربع ساعتی بعد من که هفت خواب بودم شوشوی خوشگلمو به شکل دیو و پری میدیدم که داره منو اذیت میکنه...
    یهو از خواب پریدم و دیدم شوشو بالای سرم ایستاده و محو تماشای من بود و من هنوز هم همون تصور رو ازشون داشتم خلاصه از ترس با حالتی وحشت زده و موهای پریشون و به هم ریخته شروع به جیغ زدن و گریه کردم اونم با صدای بلند.....یهو شوشو هم از ترس شروع کرد به جیغ زدن و مو به بدنش سیخ شده بود..به هر حال تا 2/1 دقیقه باهم جیغ میزدیم....و جاتون سبز می ترسیدیم به هم نگاه کنیم و بعد از 5 دقیقه که متوجه موضوع شدیم هر 2 به هم می خندیدیمحالا بعد از 3 سال و نیم هر وقت یادش میفتیم به خودمون می خندیم[/color][/size]

  3. 26 کاربر از پست مفید yara تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), yara (دوشنبه 02 بهمن 91)

  4. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 10 آبان 90 [ 15:02]
    تاریخ عضویت
    1389-9-18
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    1,660
    سطح
    23
    Points: 1,660, Level: 23
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    97

    تشکرشده 99 در 24 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    خاطرات قشنگتون رو خوندم بچه ها هيچ وقت يادتون نره که چه روزاي خوبي داشتين روزاي سخت رو به روزاي خوبه همسراتون ببخشين...شيرينيه زندگيه مشترک تا حدوده زيادي دسته خوده ماست پس سره هيچ و پوچ تلخش نکنيم...

  5. 14 کاربر از پست مفید ريحانه1359 تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), ريحانه1359 (دوشنبه 02 بهمن 91)

  6. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 27 بهمن 04 [ 07:55]
    تاریخ عضویت
    1389-9-14
    نوشته ها
    430
    امتیاز
    15,799
    سطح
    80
    Points: 15,799, Level: 80
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 51
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    2,069

    تشکرشده 2,080 در 437 پست

    Rep Power
    59
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    من كه مجردم اما ميخوام يه خاطره از اطرافيانم رو براتون تعريف كنم.
    زنداداش من تقريبا هم سن و سال خودمه و دو ساله كه ازدواج كرده من خيلي باهاش راحتم و مثل خواهرم ميمونه!(يه كمم مثل خودم خل و چله)
    يه روز كه من خونشون بودم برادرم سر يه اتفاق ساده و مضحك بلندبلند شروع كرد به دادزدن سر زنداداشم اونم بيچاره خيلي آروم نشسته بود و چيزي نگفت منم كه احساس كردم يه ذره نخودي ام(!) خداحافظي كردم و رفتم طبقه ي پايين(خونه ي خودمون) تا يك ساعت بعدش هنوز صداي داد و بيداد داداشم از بالا مي اومد مامانم هم شنيد و پرسيد چه خبره؟ گفتم: هيچي الكيه...
    بعد از چند روز من و مامانم و زنداداشم نشسته بوديم دست زنداداشمو گرفتم و گفتم:"واي تو عجب اخلاق خوبي داري چه قدر ماهي من اگه كسي يه دونه از اين دادها روسرم بزنه شروع ميكنم مثل خودش دادوبيداد راه ميندازم واي چه گلي ...چه سنبلي...چه..." ولي هر چي بيشتر ازش تعريف مي كردم اخماش بيشتر تو هم مي رفت بعد گفت: تو كيو ميگي؟...داد؟ گفتم: همين چند روز پيش كه من بالا بودم شوهرت هي داد مي زد و...
    با عصبانيت گفت: نه عزيزم گوشات سوت مي كشيده از بس هدفون ميذاري تو گوشت اينجوري شدي!!!!!
    منو ميگي اول فكر كردم شوخي ميكنه دهنم از تعجب بازموند و شروع كردم به خنديدن
    -بابا من همين چند روز پيشو ميگم مامانمم شنيد و ...
    مادرم هم تاييد كرد در اون لحظه برادرم هم وارد شد و تا حدي متوجه حرفامون شد و بعد با لبخند رضايت بخشي اتاقو ترك كرد. زنداداشم با نفرت نگاهم كرد و گفت : چرا تهمت مي زني؟ كسي داد نمي زند الكي نگو!
    جدي جدي داشتم به عقل خودم شك مي كردم هي من گفتم و هي اون انكار كرد.آخرش گفتم: جون من قسم بخور كه شوهرت داد نمي زند وقتي من اومدم پايين ديگه داد نزد! گفت: قسم مي خورم نه داد نزد.
    ديگه كل كل نكردم نصفه شب ديدم يه سايه ي سياه عين جن بوداده اومد تكونم داد و بيدارم كرد. زنداداشم بود پرسيد: خواب بودي؟ موبايلم كنارم بود ساعت3:20 بود تو دلم گفتم :"كوووفت!" با موهاي سيخ شده از تعجب و چشماي نيمه باز گفتم: چيه؟ چي شده؟
    گفت: بعدازظهري بود كه ازم پرسيدي شوهرم اون روز داد مي زد يا نه و من گفتم نه به خدا! گفتم: خوب!عذاب وجدان گرفتي قسم دروغ خوردي آره؟
    گفت:نه! ببين داد نميزد ولي داشت بلندبلند حرف ميزد تو هم چون خيلي سوسولي هيچكي سرت داد نميزنه(!!!) به اينا ميگي داد! نيست كه صداش خيلي رسا و خوبه (!) يه ذره بلند حرف ميزنه همه ميگن چرا داري داد مي زني؟... ببخشيد بيدارت كردما!... خواب بودي؟!
    در حالي كه به شدت سعي ميكردم فحش ندم گفتم: اشكال نداره عزيزم!باشه! قبوله...
    اينه كه ميگن اگر در ديده ي مجنون نشيني به غير از خوبي از ليلي نبيني

    البته من خودم خيلي اعتقاد ندارم كه آدم بايد همه ي عيباي معشوقشو ناديده بگيره چون به نظرم اين جوري روز به روز معيوب تر ميشه:D
    [size=medium][align=center]بازيچه دست يار بودن عشق است
    در پنجه غم شکار بودن عشق است
    در محکمه اي که يار باشد قاضي
    محکوم طناب دار بودن عشق است[/align]
    [/size]

  7. 31 کاربر از پست مفید yasa تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), yasa (دوشنبه 02 بهمن 91)

  8. #5
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    اجازه منم یک خاطره دوباره بگم......

    این اتفاق ساده رو من خیلی دوست داشتم ....
    تو مطب نشسته بودم و خیلی شلوغ بود..قرار بود همسرم بیاد خونه و من که از مطب اومدم ماشینو بدم تا اون بره کشیک..( تروخدا می بینید چه زندگی داریم من میام اون میره!!!!)
    خلاصه همسر جان زنگ زد که بدو بیا من کشیکم دیر میشه ...هوا هم جاتون خالی ( دل تهرانی ها بسوزه!!) بارونی بود..
    تازه من بعد مطب می خواستم برم یک پالتو که شب قبل پسندیده بودم بخرم و دیر می شد...
    بهش گفتم باشه مریضا تمام شد زود میام و نمی رم برای خرید تا تو به کشیکت برسی...
    و قطع کردم.
    منم حواسم به مریض ها بود که تازه آخر وقت یادشون افتاده بود مریض شدن!!!
    آخرین مریض دیدم و اون زمان 15 دقیقه مونده بود به زمان رفتن همسرم و من مطمئنا بهش می رسیدم..اومدم سوار ماشین شدم که راه بیافتم دیدم موبایل زنگ زد ..گفت عزیزم تند نیا ..اروم بیا و برو برای خودت پالتو بخر من با تاکسی میرم..منم جو گرفتم گفتم نه عزیزم الان می رسم پالتو نمی خوام..گفت نه ..اگر نری و نخری ناراحت میشم ..در ضمن من می دونم الان کلی گاز می دی..آروم بیا ..تصادف نکنی گلم ها...پالتوتم حتما بخر....

    ** دوستان واقعا وقتی دیدم براش انقدر مهم هستم که علی رغم اینکه همیشه با ماشین می رفت ولی به خاطر من با تاکسی رفت و براش خوشحالی من انقدر مهم بود خدا رو شکر کردم..
    می بینید آقایون تالار یک حرکت کوچک شما شاید برای خود شما معنا نداشته باشه یا معنا ساده ای داشته باشه ولی برای ما خانم ها اندازه یک کتاب معنا داره...حتما نیاز به بوسیدن..گل و کادو نیست .یک شستن ظرف ساده..یک ترجیح دادن زنتون به خودتان می تونه اونو برای همیشه عاشق شما نگه داره..مطمئن باشید...


    ** من دارم تازگی ها به این نتیجه می رسم که اگر از وقایع جزئی و بی اهمیت زندگی ارام بگذریم..سخت نگیریم و قواعدی برای دوست داشتن همدیگر تعبیه نکنیم و انتظارات خودمان رو معقول تر کنیم می بینیم خیلی چیزهای قشنگ تر و بهانه های زیباتر برای شادی هست ...تصمیم دارم ظواهر دوست داشتن مثل گل و بلبل و کادو و بوسه رو ول کنم اگر رخ داد استقبال کنم و اگر نداد در تک تک لحظات بودنمان نشانه های دوست داشتن را پیدا کنم .این طور همیشه شادم..همیشه...شما هم امتحان کنید.....ان شا الله یک روزی تک تک کسانی که عضو می شوند اول در این تاپیک یک خاطره عاشقانه بنویسند...
    برای عاشق بودن حادثه ای لازم نیست هر لحظه زندگی ما یک حادثه زیباست اگر بخواهیم و ببینیم....

  9. 33 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), سارا بانو (دوشنبه 02 بهمن 91)

  10. #6
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 اسفند 95 [ 19:50]
    تاریخ عضویت
    1389-3-16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    792
    امتیاز
    10,009
    سطح
    66
    Points: 10,009, Level: 66
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکرها
    4,528

    تشکرشده 4,871 در 817 پست

    Rep Power
    97
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    بابا دلمون رفت!! چقدر دل ما مجردها رو مي بريد با اين حرفها آخه!
    اميدوارم بزودي ما هم بيايم اينجا خاطره قشنگ بنويسيم تا انقدر غبطه شما رو نخوريم

  11. 18 کاربر از پست مفید سرافراز تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), سرافراز (دوشنبه 02 بهمن 91)

  12. #7
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 شهریور 90 [ 19:53]
    تاریخ عضویت
    1389-7-18
    نوشته ها
    36
    امتیاز
    2,348
    سطح
    29
    Points: 2,348, Level: 29
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 102
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    158

    تشکرشده 163 در 25 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    [align=justify]سلام
    4-3 روز از عروسیمون می گذشت. خونه پدر شوهرم اینا بودیم. نهار خورده بودیم و واسه چرت بعد از ظهر رفته بودیم تو اتاق. کنار هم خوابیده بودیم. نوری که از پنجره میومد، چشامو اذیت می کرد، بلند شدم که پرده رو صاف کنم. همین که گوشه پرده رو کشیدم، چشمتون روز بد نبینه، یهو میل پرده از اون بالا افتاد رو سرم :: منم فورا" دستمو گرفتم رو سرم که مثلا" نذارم سرم آسیب ببینه که مچ دستم به خاطر برخورد با میل پرده ضرب دید و خون اومد. منم که از بچگی از خون وحشت داشتم، دستمو محکم فشار می دادم و آی آی می گفتم. شوهرمم از حولش نمی دونست چکار کنه. بلند بلند مامانشو و خواهرشو صدا میزد. بعدشم اومد کنارمو دستمو هی می بوسید و قربون صدقه ام می رفت و هی معذرت می خواست. انگار که تقصیر اون بود!!! همین موقع مادر شوهرم و خواهر شوهرم حراسون اومدن تو اتاق. طفلکی ها اولش فکر کردن نکنه سر و دستم شکسته باشه. ولی بعدش که دیدن واسه یه خراش کوچولو که به زور دو قطره خون ازش میومد، اینهمه شلوغش کردیم، چشاشون از تعجب گرد شده بود و با خنده شوهرمو نگاه می کردن که دستمو محکم تو دستش گرفته بود و همش می گفت الهی بمیرم!!! کاش میله خورده بود تو سر من!!! کاش دست من خون میومد!!! پاشو بریم دکتر!!! [/align]

  13. 34 کاربر از پست مفید آیسان تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), آیسان (دوشنبه 02 بهمن 91)

  14. #8
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 25 مهر 92 [ 09:18]
    تاریخ عضویت
    1388-10-19
    نوشته ها
    1,262
    امتیاز
    11,056
    سطح
    69
    Points: 11,056, Level: 69
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 194
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکرها
    4,891

    تشکرشده 4,928 در 1,071 پست

    Rep Power
    144
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    دوستان اگه اجازه بدید می خوام یه خاطره بامزه از شوهرم براتون تعریف کنم.

    یه زمانی من و شوهرم با هم قهر بودیم و اصلا حرف نمی زدیم. فقط من غذا می پختم و اونم خرید می کرد. منم گاهی که خونه چیزی لازم داشت براش می نوشتم، بدون یه کلمه حرف، و اونم تهیه می کرد.

    یه روز براش تو کاغذ نوشته بودم: فلفل قرمز (حالا منظورم پودر فلفل قرمز که جزء ادویه جاته مثل زردچوبه بود)
    آقا این شوهر من هر روز همه چیز رو می خرید و این یکی رو نمی خرید.حالا من از یک طرف اعصابم داغون شده بود و از طرفی نمی تونستم دلیلش رو ازش بپرسم. باور کنید با هر فونت و قلمی براش نوشتم.
    بعد از مدتها که دیگه نا امید شده بودم، یه شب دیدم چهار پنج کیلو فلفل دلمه ای که همشون یه دست قرمز بودن، خریده...
    تازه فهمیدم بنده خدا این مدل فلفل گیرش نمی یومده که نخریده بود.:D

  15. 31 کاربر از پست مفید هستی تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), هستی (دوشنبه 02 بهمن 91)

  16. #9
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    دوستان عزیز

    توجه به محتوای تاپیک داشته باشید ، هر خاطره ای از زندگی مشترک اینجا بیان نمیشه ، بلکه اونچه که بیانگر عشق و علاقه همسران نسبت به هم است و تأثیر گذار و انتشار مثبت اندیشی در روبط و توجه مراجعین به محبتهای همسران به هم است مد نظر است .

    با نظر به این یادآوری ، پستهایی که خاطرات معمولی هست و تاپیک را از اصل موضوع منحرف می سازد حذف خواهد شد .

    با تشکر

  17. 19 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)

  18. #10
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشته مهربان
    دوستان عزیز

    توجه به محتوای تاپیک داشته باشید ، هر خاطره ای از زندگی مشترک اینجا بیان نمیشه ، بلکه اونچه که بیانگر عشق و علاقه همسران نسبت به هم است و تأثیر گذار و انتشار مثبت اندیشی در روبط و توجه مراجعین به محبتهای همسران به هم است مد نظر است .

    با نظر به این یادآوری ، پستهایی که خاطرات معمولی هست و تاپیک را از اصل موضوع منحرف می سازد حذف خواهد شد .

    با تشکر

  19. 11 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    mohi (یکشنبه 24 اسفند 93), فرشته مهربان (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)


 
صفحه 9 از 40 نخستنخست 123456789101112131415161718192939 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:01 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.