نوشته اصلی توسط saint mary
تشکرشده 94 در 27 پست
نوشته اصلی توسط saint mary
تشکرشده 31 در 3 پست
:دوستان عزیز سلام..خاطرات زیبای شما رو من و همسر گلم خوندیمامیدوارم همیشه دلتون شاد باشه و کنار عزیزانتون روزای خوشی رو سپری کنید
من و همسر مهربونم خاطرات قشنگ
و عاشقونه ی
زیادی داریم یکیشو واستون میگم
یه شب زمستونی خیلی قشنگ قرار شد من و شوشو بریم خونه ی آبجی شوشو که مسافرت بودن و خلاصه مراقب خونه هم باشیم..سرتونو درد نیارم همون شب تا وقت خواب من و شوشو راجع به دیو و پری و جن گفتیم و گفتیم و خوابمون رفت..صبح با صدای شوشوی گلم از خواب بیدار شدم و چون خیلی گیج بودم فقط دیدم شوهرم منو بوسید و راهی محل کارش شد...
ربع ساعتی بعد من که هفت خواب بودم شوشوی خوشگلمو به شکل دیو و پری میدیدم که داره منو اذیت میکنه...
یهو از خواب پریدم و دیدم شوشو بالای سرم ایستاده و محو تماشای من بود و من هنوز هم همون تصور رو ازشون داشتم خلاصه از ترس با حالتی وحشت زده و موهای پریشون و به هم ریخته شروع به جیغ زدن و گریه کردم اونم با صدای بلند.....یهو شوشو هم از ترس شروع کرد به جیغ زدن و مو به بدنش سیخ شده بود
..به هر حال تا 2/1 دقیقه باهم جیغ میزدیم....و جاتون سبز می ترسیدیم به هم نگاه کنیم و بعد از 5 دقیقه که متوجه موضوع شدیم هر 2 به هم می خندیدیم
حالا بعد از 3 سال و نیم هر وقت یادش میفتیم به خودمون می خندیم
[/color][/size]
تشکرشده 99 در 24 پست
خاطرات قشنگتون رو خوندم بچه ها هيچ وقت يادتون نره که چه روزاي خوبي داشتين روزاي سخت رو به روزاي خوبه همسراتون ببخشين...شيرينيه زندگيه مشترک تا حدوده زيادي دسته خوده ماست پس سره هيچ و پوچ تلخش نکنيم...
کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), ريحانه1359 (دوشنبه 02 بهمن 91)
تشکرشده 2,080 در 437 پست
من كه مجردماما ميخوام يه خاطره از اطرافيانم رو براتون تعريف كنم.
زنداداش من تقريبا هم سن و سال خودمه و دو ساله كه ازدواج كرده من خيلي باهاش راحتم و مثل خواهرم ميمونه!(يه كمم مثل خودم خل و چله)
يه روز كه من خونشون بودم برادرم سر يه اتفاق ساده و مضحك بلندبلند شروع كرد به دادزدن سر زنداداشم اونم بيچاره خيلي آروم نشسته بود و چيزي نگفت منم كه احساس كردم يه ذره نخودي ام(!) خداحافظي كردم و رفتم طبقه ي پايين(خونه ي خودمون) تا يك ساعت بعدش هنوز صداي داد و بيداد داداشم از بالا مي اومد مامانم هم شنيد و پرسيد چه خبره؟ گفتم: هيچي الكيه...
بعد از چند روز من و مامانم و زنداداشم نشسته بوديم دست زنداداشمو گرفتم و گفتم:"واي تو عجب اخلاق خوبي داري چه قدر ماهي من اگه كسي يه دونه از اين دادها روسرم بزنه شروع ميكنم مثل خودش دادوبيداد راه ميندازم واي چه گلي ...چه سنبلي...چه..." ولي هر چي بيشتر ازش تعريف مي كردم اخماش بيشتر تو هم مي رفت بعد گفت: تو كيو ميگي؟...داد؟ گفتم: همين چند روز پيش كه من بالا بودم شوهرت هي داد مي زد و...
با عصبانيت گفت: نه عزيزم گوشات سوت مي كشيده از بس هدفون ميذاري تو گوشت اينجوري شدي!!!!!
منو ميگي اول فكر كردم شوخي ميكنه دهنم از تعجب بازموند و شروع كردم به خنديدن
-بابا من همين چند روز پيشو ميگم مامانمم شنيد و ...
مادرم هم تاييد كرد در اون لحظه برادرم هم وارد شد و تا حدي متوجه حرفامون شد و بعد با لبخند رضايت بخشي اتاقو ترك كرد. زنداداشم با نفرت نگاهم كرد و گفت : چرا تهمت مي زني؟ كسي داد نمي زند الكي نگو!
جدي جدي داشتم به عقل خودم شك مي كردم هي من گفتم و هي اون انكار كرد.آخرش گفتم: جون من قسم بخور كه شوهرت داد نمي زند وقتي من اومدم پايين ديگه داد نزد! گفت: قسم مي خورم نه داد نزد.
ديگه كل كل نكردم نصفه شب ديدم يه سايه ي سياه عين جن بوداده اومد تكونم داد و بيدارم كرد. زنداداشم بود پرسيد: خواب بودي؟ موبايلم كنارم بود ساعت3:20 بود تو دلم گفتم :"كوووفت!" با موهاي سيخ شده از تعجب و چشماي نيمه باز گفتم: چيه؟ چي شده؟
گفت: بعدازظهري بود كه ازم پرسيدي شوهرم اون روز داد مي زد يا نه و من گفتم نه به خدا! گفتم: خوب!عذاب وجدان گرفتي قسم دروغ خوردي آره؟
گفت:نه! ببين داد نميزد ولي داشت بلندبلند حرف ميزد تو هم چون خيلي سوسولي هيچكي سرت داد نميزنه(!!!) به اينا ميگي داد! نيست كه صداش خيلي رسا و خوبه (!) يه ذره بلند حرف ميزنه همه ميگن چرا داري داد مي زني؟... ببخشيد بيدارت كردما!... خواب بودي؟!
در حالي كه به شدت سعي ميكردم فحش ندم گفتم: اشكال نداره عزيزم!باشه! قبوله...
اينه كه ميگن اگر در ديده ي مجنون نشيني به غير از خوبي از ليلي نبيني
البته من خودم خيلي اعتقاد ندارم كه آدم بايد همه ي عيباي معشوقشو ناديده بگيره چون به نظرم اين جوري روز به روز معيوب تر ميشه:D
[size=medium][align=center]بازيچه دست يار بودن عشق است
در پنجه غم شکار بودن عشق است
در محکمه اي که يار باشد قاضي
محکوم طناب دار بودن عشق است[/align][/size]
تشکرشده 8,125 در 1,482 پست
اجازه منم یک خاطره دوباره بگم......
این اتفاق ساده رو من خیلی دوست داشتم ....
تو مطب نشسته بودم و خیلی شلوغ بود..قرار بود همسرم بیاد خونه و من که از مطب اومدم ماشینو بدم تا اون بره کشیک..( تروخدا می بینید چه زندگی داریم من میام اون میره!!!!)
خلاصه همسر جان زنگ زد که بدو بیا من کشیکم دیر میشه ...هوا هم جاتون خالی ( دل تهرانی ها بسوزه!!) بارونی بود..
تازه من بعد مطب می خواستم برم یک پالتو که شب قبل پسندیده بودم بخرم و دیر می شد...
بهش گفتم باشه مریضا تمام شد زود میام و نمی رم برای خرید تا تو به کشیکت برسی...
و قطع کردم.
منم حواسم به مریض ها بود که تازه آخر وقت یادشون افتاده بود مریض شدن!!!
آخرین مریض دیدم و اون زمان 15 دقیقه مونده بود به زمان رفتن همسرم و من مطمئنا بهش می رسیدم..اومدم سوار ماشین شدم که راه بیافتم دیدم موبایل زنگ زد ..گفت عزیزم تند نیا ..اروم بیا و برو برای خودت پالتو بخر من با تاکسی میرم..منم جو گرفتم گفتم نه عزیزم الان می رسم پالتو نمی خوام..گفت نه ..اگر نری و نخری ناراحت میشم ..در ضمن من می دونم الان کلی گاز می دی..آروم بیا ..تصادف نکنی گلم ها...پالتوتم حتما بخر....
** دوستان واقعا وقتی دیدم براش انقدر مهم هستم که علی رغم اینکه همیشه با ماشین می رفت ولی به خاطر من با تاکسی رفت و براش خوشحالی من انقدر مهم بود خدا رو شکر کردم..
می بینید آقایون تالار یک حرکت کوچک شما شاید برای خود شما معنا نداشته باشه یا معنا ساده ای داشته باشه ولی برای ما خانم ها اندازه یک کتاب معنا داره...حتما نیاز به بوسیدن..گل و کادو نیست .یک شستن ظرف ساده..یک ترجیح دادن زنتون به خودتان می تونه اونو برای همیشه عاشق شما نگه داره..مطمئن باشید...
** من دارم تازگی ها به این نتیجه می رسم که اگر از وقایع جزئی و بی اهمیت زندگی ارام بگذریم..سخت نگیریم و قواعدی برای دوست داشتن همدیگر تعبیه نکنیم و انتظارات خودمان رو معقول تر کنیم می بینیم خیلی چیزهای قشنگ تر و بهانه های زیباتر برای شادی هست ...تصمیم دارم ظواهر دوست داشتن مثل گل و بلبل و کادو و بوسه رو ول کنم اگر رخ داد استقبال کنم و اگر نداد در تک تک لحظات بودنمان نشانه های دوست داشتن را پیدا کنم .این طور همیشه شادم..همیشه...شما هم امتحان کنید.....ان شا الله یک روزی تک تک کسانی که عضو می شوند اول در این تاپیک یک خاطره عاشقانه بنویسند...
برای عاشق بودن حادثه ای لازم نیست هر لحظه زندگی ما یک حادثه زیباست اگر بخواهیم و ببینیم....
تشکرشده 4,871 در 817 پست
بابا دلمون رفت!! چقدر دل ما مجردها رو مي بريد با اين حرفها آخه!
اميدوارم بزودي ما هم بيايم اينجا خاطره قشنگ بنويسيم تا انقدر غبطه شما رو نخوريم
![]()
تشکرشده 163 در 25 پست
[align=justify]سلام
4-3 روز از عروسیمون می گذشت. خونه پدر شوهرم اینا بودیم. نهار خورده بودیم و واسه چرت بعد از ظهر رفته بودیم تو اتاق. کنار هم خوابیده بودیم.نوری که از پنجره میومد، چشامو اذیت می کرد، بلند شدم که پرده رو صاف کنم. همین که گوشه پرده رو کشیدم، چشمتون روز بد نبینه، یهو میل پرده از اون بالا افتاد رو سرم :
: منم فورا" دستمو گرفتم رو سرم که مثلا" نذارم سرم آسیب ببینه که مچ دستم به خاطر برخورد با میل پرده ضرب دید و خون اومد. منم که از بچگی از خون وحشت داشتم، دستمو محکم فشار می دادم و آی آی می گفتم.
شوهرمم از حولش نمی دونست چکار کنه. بلند بلند مامانشو و خواهرشو صدا میزد. بعدشم اومد کنارمو دستمو هی می بوسید و قربون صدقه ام می رفت و هی معذرت می خواست. انگار که تقصیر اون بود!!! همین موقع مادر شوهرم و خواهر شوهرم حراسون اومدن تو اتاق. طفلکی ها اولش فکر کردن نکنه سر و دستم شکسته باشه.
ولی بعدش که دیدن واسه یه خراش کوچولو که به زور دو قطره خون ازش میومد، اینهمه شلوغش کردیم، چشاشون از تعجب گرد شده بود و با خنده شوهرمو نگاه می کردن که دستمو محکم تو دستش گرفته بود و همش می گفت الهی بمیرم!!!
کاش میله خورده بود تو سر من!!! کاش دست من خون میومد!!! پاشو بریم دکتر!!!
[/align]
تشکرشده 4,928 در 1,071 پست
دوستان اگه اجازه بدید می خوام یه خاطره بامزه از شوهرم براتون تعریف کنم.
یه زمانی من و شوهرم با هم قهر بودیم و اصلا حرف نمی زدیم. فقط من غذا می پختم و اونم خرید می کرد. منم گاهی که خونه چیزی لازم داشت براش می نوشتم، بدون یه کلمه حرف، و اونم تهیه می کرد.
یه روز براش تو کاغذ نوشته بودم: فلفل قرمز (حالا منظورم پودر فلفل قرمز که جزء ادویه جاته مثل زردچوبه بود)
آقا این شوهر من هر روز همه چیز رو می خرید و این یکی رو نمی خرید.حالا من از یک طرف اعصابم داغون شده بود و از طرفی نمی تونستم دلیلش رو ازش بپرسم. باور کنید با هر فونت و قلمی براش نوشتم.
بعد از مدتها که دیگه نا امید شده بودم، یه شب دیدم چهار پنج کیلو فلفل دلمه ای که همشون یه دست قرمز بودن، خریده...
تازه فهمیدم بنده خدا این مدل فلفل گیرش نمی یومده که نخریده بود.:D
تشکرشده 36,137 در 7,447 پست
دوستان عزیز
توجه به محتوای تاپیک داشته باشید ، هر خاطره ای از زندگی مشترک اینجا بیان نمیشه ، بلکه اونچه که بیانگر عشق و علاقه همسران نسبت به هم است و تأثیر گذار و انتشار مثبت اندیشی در روبط و توجه مراجعین به محبتهای همسران به هم است مد نظر است .
با نظر به این یادآوری ، پستهایی که خاطرات معمولی هست و تاپیک را از اصل موضوع منحرف می سازد حذف خواهد شد .
با تشکر
فرشته مهربان (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)
تشکرشده 36,137 در 7,447 پست
نوشته اصلی توسط فرشته مهربان
mohi (یکشنبه 24 اسفند 93), فرشته مهربان (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)