يكي تيغ داند زدن روزگار
يكي را قلم زن كند روزگار
دگر رند مغ آتشي مي زند
ندانم چراغ كه بر مي كند
تشکرشده 16,568 در 3,447 پست
يكي تيغ داند زدن روزگار
يكي را قلم زن كند روزگار
دگر رند مغ آتشي مي زند
ندانم چراغ كه بر مي كند
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
دلا می گرد چون بیدق به گرد خانه آن شه
بترس از مات و از قایم چو نطع عشق گستردی
مرا هم خواب می باید ولیکن خواب می ناید
که بیرون شد مزاج من هم از گرمی هم از سردی
تشکرشده 16,568 در 3,447 پست
يكي چو باده پرستان صراحي اندر دست
يكي چو ساقي مستان به كف گرفته اياغ
نشاط روز جواني چو گل غنيمت دان
كه حافظا نبود بر رسول غير يلاغ
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
غلام بیخودی ز آنم که اندر بیخودی آنم
چو بازآیم به سوی خود من این سویم تو آن سویی
خمش کن کز ملامت او بدان ماند که می گوید
زبان تو نمی دانم که من ترکم تو هندویی
تشکرشده 191 در 101 پست
غمش تا در دلم ماوی گرفته است
سرم چون زلف او سودا گرفته است
لب چون آتشش آب حیات است
از آن آب آتشی در ما گرفته است
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...
تشکرشده 16,568 در 3,447 پست
تو شاكري ز خالق و خلق از تو شاكرند
تو شادمان به دولت و ملك از تو شادمان
اينك به طرف گلشن و بستان همي روي
با بندگان سمند سعادت به زير ران
تشکرشده 191 در 101 پست
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم از یار شود رختم از اینجا ببرد
کو حریفی خوش وسرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
در آن گلزار روی او عجب می ماندم روزی
که خاری اندر این عالم کند در عهد او خاری
مگر حضرت نقابی بست از غیرت بر آن چهره
که تا غیری نبیند آن برون ناید ز اغیاری
تشکرشده 36,137 در 7,447 پست
یار بی پرده کمر بست به رسوایی ما
ما تماشایی او ، خلق تماشایی ما
تشکرشده 2,234 در 570 پست
لبش می بوسم و در می کشم می
به آب زندگانی برده ام پی
نه رازش می توانم گفت با کس
نه کس را می توانم دید با وی
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)