به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 8 از 16 نخستنخست 12345678910111213141516 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 154
  1. #71
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 14 اسفند 90 [ 23:46]
    تاریخ عضویت
    1387-7-21
    نوشته ها
    1,027
    امتیاز
    8,463
    سطح
    62
    Points: 8,463, Level: 62
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    4,165

    تشکرشده 4,222 در 1,018 پست

    Rep Power
    121
    Array

    RE: زنگ تفریح (خنده و نشاط .... )

    اصفهانيه داشته توي اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت مي رفته كه پليس با دوربين شكارش مي كنه و ماشينشو متوقف مي كنه. پليسه مياد كنار ماشين و ميگه: گواهينامه و كارت ماشينو بدين.
    اصفهانيه ميگه: من گواهينامه ندارم. اين ماشينم مالي من نيست. كارت و ايناشم پيشي من نيست. من صَحَبي ماشينا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. حالاوَم داشتم ميرفتم از مرز فرار كونم، شوما منا گرفتين.
    پليسه كه حسابي حيرت زده شده بوده بيسيم ميزنه به فرمانده اش و عين قضيه رو تعريف مي كنه و درخواست كمك مي كنه. فرمانده اش هم ميگه تو كاري نكن من خودم دارم ميام.
    فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل ميرسونه و به راننده اصفهاني ميگه: آقا گواهينامه؟ اصفهانيه گواهينامه اش رو از تو جيبش در مياره ميده به فرمانده. فرمانده ميگه: كارت ماشين؟ اصفهانيه كارت ماشين كه به نام خودش بوده رو از تو جيبش در مياره ميده به فرمانده. فرمانده ميگه: در صندوق عقبو باز كن. اصفهانيه درو باز ميكنه و فرمانده ميبينه كه صندوق هم خاليه.
    فرمانده كه حسابي گيج شده بوده، به اصفهانيه ميگه: پس اين مأمور ما چي ميگه؟!
    اصفهانيه ميگه: چي ميدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم ميخاد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت ميرفتم؟

  2. 10 کاربر از پست مفید gole maryam تشکرکرده اند .

    gole maryam (چهارشنبه 27 مرداد 89)

  3. #72
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 25 بهمن 00 [ 10:13]
    تاریخ عضویت
    1387-1-30
    نوشته ها
    485
    امتیاز
    26,364
    سطح
    97
    Points: 26,364, Level: 97
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 986
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran25000 Experience Points
    تشکرها
    1,578

    تشکرشده 1,607 در 499 پست

    Rep Power
    67
    Array

    زنگ تفریح

    خواب دیدم قیامت شده است.
    هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

    خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
    گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
    خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند…»
    نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند
    خود بهتر ازهر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم.



    <embed src="http://up.iranblog.com/Files2/b206ce25038f4c688d43.mp3" width="350" height="45" autostart="true" loop="true">

  4. 5 کاربر از پست مفید کنجکاو تشکرکرده اند .

    کنجکاو (یکشنبه 21 شهریور 89)

  5. #73
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 09 اسفند 96 [ 15:33]
    تاریخ عضویت
    1387-11-29
    نوشته ها
    1,733
    امتیاز
    22,684
    سطح
    93
    Points: 22,684, Level: 93
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 666
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    4,250

    تشکرشده 4,203 در 1,431 پست

    Rep Power
    191
    Array

    RE: زنگ تفریح (خنده و نشاط .... )

    شب – خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول:


    (دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

    شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

    لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
    شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

    لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)

    شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

    لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

    شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

    لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

    (در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد!دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
    شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

    فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

    شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

    فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
    (و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)



    شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم:


    (در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

    میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

    مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.

    میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

    مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!

    میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

    آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...
    مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

    (در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

    میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

    رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!!

    مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه پرسپولیسی ابکشه!!!

    و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند

  6. 8 کاربر از پست مفید parnian1 تشکرکرده اند .

    parnian1 (پنجشنبه 31 شهریور 90)

  7. #74
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    یکشنبه 18 مرداد 94 [ 14:38]
    تاریخ عضویت
    1387-6-12
    محل سکونت
    همدردی
    نوشته ها
    2,297
    امتیاز
    31,060
    سطح
    100
    Points: 31,060, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    11,614

    تشکرشده 12,544 در 2,270 پست

    Rep Power
    258
    Array

    RE: زنگ تفریح (خنده و نشاط .... )

    روباه اصفهانی و زاغک آبادانی
    زاغکی بر درخت کناری نشسته بود و سمبوسه می خورد (دم سینما تاج سده، رو شمشادا)
    روباهی اصفهانی که فکر میکرد خیلی زرنگ است آمد و گفت : به به چه سری دارِد، عَجـِب دُمیــِس، عینکشا نیگا کون، دمپاییاشا بیبین!
    میشـِد خواهش کونم یه چند دقه برامون آهنگ بوخونی؟؟؟ ......
    زاغک سمبوسه را در زیر بغل گذشت و گفت: کا! مو خودم کلاس دوم راهنماییــُم!

  8. 7 کاربر از پست مفید baby تشکرکرده اند .

    baby (شنبه 06 شهریور 89)

  9. #75
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: زنگ تفریح (خنده و نشاط .... )

    راننده تاکسی



    مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه…
    راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین حمل جنازه بودم" !!!





  10. 3 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    سارا بانو (یکشنبه 21 شهریور 89)

  11. #76
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 مرداد 93 [ 23:42]
    تاریخ عضویت
    1387-12-04
    نوشته ها
    218
    امتیاز
    6,080
    سطح
    50
    Points: 6,080, Level: 50
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 70
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    743

    تشکرشده 743 در 213 پست

    Rep Power
    39
    Array

    RE: زنگ تفریح (خنده و نشاط .... )

    ســـخت تریــن سوال جـــهان









    کدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر میرسد؟

    کدامشان دوقلو می باشند؟

    چند تا زن در عکس دیده میشود ؟

    چند نفرشان خوشحال هستند؟

    چند نفرشان ناراحت می باشند؟





    [/]

  12. 5 کاربر از پست مفید پريوش تشکرکرده اند .

    پريوش (پنجشنبه 31 شهریور 90)

  13. #77
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: زنگ تفریح (خنده و نشاط .... )

    زندگی خوابگاهی به روایت تصاویر


    ساعت ۲ نصف شب یک اتاق


    ساعت ۳ نصف شب کل خوابگاه منهای سرپرست


    ساعت ۴ صبح هنگام خواب

    وضعیت تحصیل در خوابگاه

    اولین روزهای خوابگاه

    گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز

    پایان گفت و گو

    امکانات غذایی در خوابگاه

    طریقه ظرف شستن در خوابگاه


    [align=center]

    اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان

    و این هم آخر عاقبتش !!
    [/align]

  14. 9 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    سارا بانو (شنبه 27 شهریور 89)

  15. #78
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: زنگ تفریح (خنده و نشاط .... )

    نامه یک پسر عاشق به دختر مورد علاقه اش، لطفا تا آخرشو بخوانید تا متوجه عشق پسر به دختر مورد علاقه اش شوید.

    1- محبت شدیدی كه صادقانه به تو ابراز میكردم
    2- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
    3- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم
    4- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و
    5- این احساس در قلب من قوت میگیرد كه بالاخره روزی باید
    6- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم كه
    7- شریك زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار كوتاه بود اما
    8- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و
    9- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم
    10- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ كس نمیتواند تحمل كند و با این وضع
    11- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را
    12- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم
    13- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان كه
    14- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش
    15- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت كننده است اگر
    16- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم كه
    17- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش
    18- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت كه دارای كمترین
    19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه
    20- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمتوانم قانع شوم كه
    21- تو را دوست داشته باشم و شریك زندگی تو باشم .


    و در آخر اگر میخواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره های فرد را بخوان

  16. کاربر روبرو از پست مفید سارا بانو تشکرکرده است .

    سارا بانو (یکشنبه 04 مهر 89)

  17. #79
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: زنگ تفریح (خنده و نشاط .... )


    یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم... از دور دیدم یك كارت پخش كن خیلی با كلاس ، كاغذهای رنگی قشنگی دستشه
    ولی به هر كسی نمیده!

    خانم ها رو که کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می كرد و معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو می داد كه مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند ، اهل حروم كردن تبلیغات نبود...

    احساس كردم فكر می كنه هر كسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره ،لابد فقط به آدمهای باكلاس و شیك پوش و با شخصیت میده!

    از كنجكاوی قلبم داشت می اومد توی دهنم...!!!
    خدایا ، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با كلاس راجع به من چی خواهد بود؟!
    آیا منو تائید می كنه ؟!!

    كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكی كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه!
    شكم مبارك رو دادم تو و در عین حال سعی كردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم! دل تو دلم نبود.

    یعنی منو می پسنده ؟ یعنی به من هم از این كاغذهای خوشگل میده...؟! همین طور كه سعی می كردم با بی تفاوتی از كنارش رد بشم
    با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: "آقای محترم! بفرمایید!"

    قند تو دلم آب شد! با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی كه بهش نشون بده گفتم : ا ِ ، آهان ، خب چرا من؟
    من كه حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم! خیلی خوب ، باشه ، می گیرمش ولی الآن وقت خوندنش رو ندارم!

    كاغذ روگرفتم ... چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر می رفتم توی كیك تولدی كه دست یک آقای میانسال بود! وایسادم وبا ولع تمام به كاغذ نگاه كردم ، نوشته بود : به پایین صفحه مراجعه کنید!!
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .


    دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریكا



  18. 2 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    سارا بانو (دوشنبه 02 اسفند 89)

  19. #80
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 25 مهر 92 [ 09:18]
    تاریخ عضویت
    1388-10-19
    نوشته ها
    1,262
    امتیاز
    11,056
    سطح
    69
    Points: 11,056, Level: 69
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 194
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکرها
    4,891

    تشکرشده 4,928 در 1,071 پست

    Rep Power
    144
    Array

    RE: زنگ تفریح (خنده و نشاط .... )

    یک داستان کاملا واقعی که توسط ایمیل برایم رسیده است:
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    کسی که این اتفاق برایش افتاده، تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،
    جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت
    جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
    اینطوری تعریف میکنه:
    من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی
    20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو
    ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
    وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
    اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم،
    نه از موتور ماشین سر در میارم!!
    راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
    دیگه بارون حسابی تند شده بود.
    با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
    من هم بی معطلی پریدم توش.
    اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
    وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر
    دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
    پشمم ریخت.
    داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد

    هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم
    یه پیچ جلومونه!
    تمام تنم یخ کرده بود.
    نمیتونستم حتی جیغ بکشم
    ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
    تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم
    که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
    تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،
    اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده


    نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
    ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت،
    یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.


    از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
    در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.


    اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
    دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد
    رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
    بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم


    وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند


    یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،


    یکیشون داد زد:


    ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
    سوار شده بود

  20. 5 کاربر از پست مفید هستی تشکرکرده اند .

    هستی (یکشنبه 04 مهر 89)


 
صفحه 8 از 16 نخستنخست 12345678910111213141516 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:44 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.