بازم سلام!
ميخواهم اينبار تندتر از اين بنويسم و به موازات اتفاقات قبلي كه تو تاپيك "از تو و عشق" گفتم. تابستان همون سال يكسري اتفاقات ديگه اي هم افتاد:
1/ اوايلش كه هنوز مادر بزرگم و بعدشم اون شوهر عمه نمرده بودن !يه شب تو خواب ميديدم كه ف با چند تا از دوستاي همدانشگاهيش اومدن مثلا خونه ما خواستگاري (خونه ما تا بهار دو سال بعد اصلا اون وضعيت مطلوبي رو كه من ميخواستم براي پذيرائي از يه همچين مهمونائي آماده باشه رو نداشت و مادر و پدرم هم كه خيالشون راحت بود نه ما خواستگاري راه ميديم:چون من دارم درس ميخونم و اونا هم پول ندارن !نه از اول به فكر بودن اگه يكي غريبه تر از فاميل خودشون بياد و كمي هم با كلاس يا اهل بهانه باشه خيلي راحت اولين چيزي كه به ذهنش ميرسه ندار بودن ماست و اين براي من از هر توهيني نسبت به پدرم بدتر بود آخه اونروزا هنوز فكر ميكردم خودش خوبه و بعضي از كاراش بدن و فقط مشكل ضع خونه است .مادرم هم كه)
ولي اون به همون پشتياي لنگه به لنگه تكيه داده بود و دوستاش به جواني و هول و شجاعتش براي خواستگاري ميخنديدن. اين فكر من بود الان كه تجربه ام بيشتر شده :آقايون بايد حرفامو بهتر درك كنن شايد بعضيا يكدفعه عاشق ميشن و سعي ميكنن يكباره از نحوه زندگي قبليشون دور و به اصطلاح بچه مثبت بشن/اين براي كسائي كه اونا رو با زندگي قبليشون ميشناسن گاهي خنده دار و بيشتر ناباورانه است. چون مطمئن هستن كه اين حالت ناممكن و موقته!)و من هم كه طبق معمول :تعجب كه اون اينجا چيكار ميكنه و اصلا مگه اونم منو دوست داره!
من معذرت ميخواهم ولي مجبورم يه گزينه ديگه رو هم وارد اين بازي كنم و اونم يه زن عموي چشم شور ديگه است كه به كلكسيون موجودات منفي اين مجموعه اضافه كنيد. بعد از اون زن عموم كه شوهرش فوت شد از همه كوچكتره ،حسود گربه صفت و چشم شوري از خصوصيات بارزشه !بسيار ظاهر ساز و مثلا اهل كلاس قرآن!
ولي از اونا كه مادر بزرگ وعمه و حالا هم مادرم اگه كم بيارن به نيروهاي شيطاني او متوسل ميشن!ديديد بعضيا وقتي يه گربه سياهو تو خياببون ميبينن ميترسن و ميگن شومه !!!زن عموي منوجزو اين گربه ها بدونيد!(اينا رو هم از الهامات غيبي بدونيد كه بعدا نحوه رسيدنو بهش توضيح ميدم)!
اون زن عموم يهو بي مقدمه اومد تو خوابم و به زور سعي داشت به من بگه كه بايد بريم خونه عمه! من گفتم من مهمون دارم نميبني مگه؟ ولي اون اصرار داشت!چند شب بعد مادر بزرگم مرد(اگه زنده بودن شايد با دعاي خيرشون خيلي كمكم ميكردن )و يكماه بعد شوهر عمه ام كه فوت شد براي مراسم چند روزي بين خونه عمه ام و ما در تردد بود . خدا شاهده بين يكي از مستاجرامون و زنش طوري دعوا افتاد با اومدن و رفتنش كه زنه ديگه برنگشت! اونم شب تولد بچه اشون!چه به ماهي بود و همونروز صبحش چشم زن عموم به اون و مادرش افتاده بود!
مادر و پدر من طوري با هم برخورد ميكنن كه گاهي اگه از اون دعواهاي عجيب (واقعي يا زرگري و بازي براي به انحراف كشيدن يه قضيه ديگه!)بينشون خبري نباشه مثل دو تا دوست پيش همديگه دراز ميكشن يا ميشينن (قبلا كه خانواده بوديم ماهم مينشستيم و حرف ميزديم!) و درباره حوادث مختلف اعم از فاميلي يا اتفاقات و خبراي روزمره حرف ميزدن و اين براي مادر شرايط سفيد !عادي بود . ولي يكبار كه همين زن عمو هم اونجا بود و داشتن درباره همين قضيه مراسم يه صحبت عادي ميكردن ،من كه براي ريختن چائي اومدم آشپزخونه يكهو دنبالم اومد و گفت:پدر و مادرتم كه نشستن و دارن حرف ميزنن!انگار كه اين يه اتفاق غير عادي يا او كسي رو نداره كه اينجوري باهاش حرف بزنه و حسوديش ميشه!در ضمن دختر هم نداره و هميشه هم به من ميگفت من حسوديم ميشه تو به مادرت ميگي مامان ولي من !....واين شد كه اوضاع خونه ما هم تا چند ماه بعد به هم ريخته بود و پدر مادرم دائما مثل ... با هم دعوا داشتن و بدون توجه به موقعيت حساس من سر هر مورد بي ربطي به بحث ووجنجال شديد كار كشيده ميشد.پدرم تا اون موقع خيلي از مواقع در برابر قدرت طلبي هاي مادرم كوتاه ميومدو (مثل پدر و مادر فائزه بودن تقريبا:خيلي خوشحالم كه برگشتم!)ولي بعد از اون و حتي حالا اگه اون زن عمو بخواهد بياد واينجا باشه يا دعوا طوري به اون و خانواده اش كشيده بشه يا اصلا حرفي بر عليه اون زن عموم بياد انگار كه زنش باشه ازش دفاع ميكنه وحتي به خاطر اون فكر طلاق و جدائي با مادرم/ جدا كردن رخت خوابش از اون تو اون روزا يا زدن تو دهن من و .... هم كارش كشيده شده!ديگه نگيد تلقين منفي ميكني :اينا واقعا ابليسن!
واين قضيه اختلافمون ماه رمضون با ف رو هم همزمان با دعوت عمه ام اينا براي افطاري خونه اشون بود.كه فكر ميكردن من ديگه حالا موندم و تنها گزينه من پسرشونه كه مثلا حالا براي من طاقچه بالا ميگذاشتن .و اونسال خيلياشون به بهونه همون ماه رمضون و عيد فطر دعوتمون كردن و ماهم .... رفتيم ولي غافل از اينكه اينا دارن زمينه چيني ميكنن براي خودشون و به شدت هم مراقبن كه گزينه ديگه اي در كار نباشه و اگرم باشه...!
يادم يه شب تو خواب ديدم كه داماد كوچيكه اشون داره به من ميگه تو شنا كردن بلد نيستي با حالتي طعنه آلود . انگار كه منظورش اين باشه كه تو بلد نيستي چطوري رفتار كني تا هم از دست اينا در بري و هم يه زندگي خوب واسه خودت بسازي و راست هم ميگفت تا حدودي كسي به من زندگي ساختن و زندگي كردن رو ياد نداده بود ومنم مثل اونا گربه نبودم كه هر طوري پرتم كني بازم چهار دست و پا زندگي و زمين رو بچسبم.
من پرنده هوائي بودم و شنا كردن هنوزم برام سخت و زندگي و اين خونه هنوزم يه قفس كه چه توش باشم و چه نباشم انگار تو ذهنم ساخته و پرداخته شده!
بازم مممنون كه حوصله ميكنيد و ميخونيد!![]()





)
/اين براي كسائي كه اونا رو با زندگي قبليشون ميشناسن گاهي خنده دار و بيشتر ناباورانه است. چون مطمئن هستن كه اين حالت ناممكن و موقته!)و من هم كه طبق معمول :تعجب كه اون اينجا چيكار ميكنه و اصلا مگه اونم منو دوست داره!
واين شد كه اوضاع خونه ما هم تا چند ماه بعد به هم ريخته بود و پدر مادرم دائما مثل ... با هم دعوا داشتن و بدون توجه به موقعيت حساس من سر هر مورد بي ربطي به بحث ووجنجال شديد كار كشيده ميشد.پدرم تا اون موقع خيلي از مواقع در برابر قدرت طلبي هاي مادرم كوتاه ميومدو (مثل پدر و مادر فائزه بودن تقريبا:خيلي خوشحالم كه برگشتم!)ولي بعد از اون و حتي حالا اگه اون زن عمو بخواهد بياد واينجا باشه يا دعوا طوري به اون و خانواده اش كشيده بشه يا اصلا حرفي بر عليه اون زن عموم بياد انگار كه زنش باشه ازش دفاع ميكنه وحتي به خاطر اون فكر طلاق و جدائي با مادرم/ جدا كردن رخت خوابش از اون تو اون روزا يا زدن تو دهن من و .... هم كارش كشيده شده!ديگه نگيد تلقين منفي ميكني :اينا واقعا ابليسن!

و ايجاد يكسري دلخوري تا حد دلزدگي بينمون و منتفي شدن موضوع از نظر ذهني و منطقي براي خودم و تلاش بيهوده براي فراموش كردن اتفاقي كه هرروز جلوي چشمم زنده ميشد و فرصتهاي از دست رفته ام كه انگار به ته دره سقوط ميكنم و هيچ راهي براي برگشت هم برام باقي نمونده /
و همش ميخواستم برگردم خونه!از دانشگاه فراري !
ولي خيلي آروم گرفتم!



علاقه مندی ها (Bookmarks)