به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 8 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 103
  1. #71
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    من احساس خودم رو براتون مینویسم؛ نمی دونم تا چه حد میتونه درست باشه!
    راستش من و همسرم هم توی دوران عقدمون دقیقا این جوری بودیم؛ حتی تا یکی دو سال بعد از ازدواج مون. اون چیزی که ما رو بهم وصل میکرد؛ محبت های بی حد و حصری بود که وقتی با هم بودیم به همدیگه نثار میکردیم و کلمات و جملات عاشقانه. و البته اون چیزی که ما رو و در واقع من رو ازش دور میکرد و لج میکردم؛
    کنترل نکردن خشمش و رفتار بسیار بسیار خشن و عصبی گونش وقتی عصبانی میشد و توهین میکرد و اصلا برای یک لحظه فکر نمیکرد که ممکنه بعدی هم وجود داشته باشه؛ حتی تن صدای بلندش وقتی دعوا میکردیم پشت تلفن و من برای یک لحظه فکر میکردم الان مامانش میفهمه که داره با من اینجوری صحبت میکنه _ بشدت اذیتم میکرد. در صورتی که نوع واکنش همسرم به دو عامل وابسته بودم. هم به شخصیت همسرم و هم به لجبازی های بچه گانه و صد البته غرور و خودخواهی های من. ( اینها رو بعدا فهمیدم) این یه مورد.
    دومین موردی که همیشه آزارم میداد این بود که ما در زمان خیلی خیلی کوتاهی آشنا شدیم و بسرعت عقد کردیم و من با اینکه همسرم ابراز احساسات شدید عاشقانه نسبت بهم داشت؛ حتی دفتر شعری با عکسهام برام نوشته بود؛ توی سه ماه اول عقدمون. نامه های عاشقانه ای که هر بار با اومدن به خونمون برام مینوشت؛ اما اون چیزی که من رو از شوهرم فراری میداد این بود که نمی تونستم ویژگی های مثبتش رو ببینم و منفی هاش همیشه برام بزرگ بود، یعنی در واقع قبولش نداشتم؛ بخصوص عصبی بودنش و نحوه ی برخوردهای اجتماعیش رو. گاهی احساساتی میشدم و بهش میگفتم دوسش دارم، و گاهی هم اتفاقی بین مون میافتاد اون قدر گریه می کردم و خودمو سرزنش می کردم که چرا من نمی تونم عاشقش باشم.
    نمی تونستم بپذیرم که این همسر منه. اما اون چیزهایی که نجاتم داد:
    فکر میکنم علاوه بر عضویتم توی این سایت و مقایسه ی زندگی دیگران با زندگی خودم که نعمات فراوانی رو در اختیار داشتم و قدر نمی دونستم؛ یه کم غرور مردونه و قاطعیت همسرم هم بهم کمک کرد که بفهمم من از همسرم سرتر نیستم، کنترل احساساتش در زمینه ی مثبت و منفی و مشغول کردن خودش به کار بیشتر برای اینکه زمان کمتری با تلفن حرف بزنیم و نزدیک کردن خودش به علایق من؛ باعث شد که میزان کل کل هامون کمتر بشه. من خودمو یه کم بیشتر جمع کنم و البته از اون طرف هم احساس صمیمیت بیشتری باهاش کنم تا این احساس پیش زمینه ی احساس عشق باشه.
    و در آخر اینکه آقا محمد! من اون موقع یه چیزی خیلی خیلی برام مهم بود. اون هم زبان بدن همسرم بود که ناشی از تفاوت دیدگاه ها و نداشتن مهارت و شناخت از روحیات زنانه و مردانه بود.
    یعنی اینکه مثلا من همیشه دوست داشتم شوهرم توی جمع کنارم بشینه؛ خیلی آروم و حتی درگوشی صحبت کنیم؛ مسائلمون رو مادرش متوجه نشه، برام میوه پوست بگیره، مریض که میشم نره 10 متر اون طرف تر بشینه، بیاد دستم رو بگیره، حالم رو بپرسه؛ نه اینکه برام همه چیز میگرفت، مثل آبمیوه و اینها. بعد میرفت اون ور میشست کنار تلویزیون یا مشغول صحبت با مادرم میشد.
    از شما میخوام که زبان بدنتون رو با همسرتون هماهنگ کنید. مثلا خانم ها خیلی علاقه دارند که بیشتر بحث های بین خودشون و همسرشون زمانی انجام بشه که روبروی هم نشستن و دست همدیگه رو گرفتن و توی چشمهای همدیگه نگاه عمیق میکنند.
    سعی کن حرکات ظزیف مثل این دست گرفتنو، بوسه های یواشکی، به چشمهای همدیگه نگاه کردنو، نوازش موها، دست کشیدن به صورتش رو یاد بگیری و وقتی کنار هم هستید انجام بدی. من مطمئنم که
    همسرت هم به مرور زمان با رفتار درست شما شروع به تغییراتی خواهد کرد که خود شما هم تعجب کنید.
    الان من و همسرم بعد از 5 سال زندگی مشترک با وجود بدترین دعواها و پرخاشگریها؛ عاشقانه همدیگر رو دوست داریم، کاملا در یک جبهه هستیم. برنامه ریزیهای جدی و زندگی هدفمندی رو داریم و البته حاضریم برای اینکه اون یکی یه قدم بره بالاتر واسه همدیگه هر کاری بکنیم.
    زندگیمون روز به روز بیشتر پیشرفت میکنه و ما روز به روز باهم صمیمی تر و مهربان تر و باگذشت تر میشیم.







    - - - Updated - - -

    و یه نکته ی دیگه اینکه به ظاهرتون اهمیت بدید. خونسرد باشید. خونسرد باشید و آرام. این خیلی خیلی میتونه کمکتون کنه. وقت بذارید برای آرام کردن خودتون. مطمئنم که به نتیجه میرسید.
    سعی کنید بیشتر بشناسیدش.عواطفش رو بشناسید. اینکه توی چه موقعیتی ناراحت میشه به چه علت و توی چه موقعیت هایی خوشحاله، باز هم به چه علت.
    این جوری مطمئنم که مثل یه مرد عاقل و بالغ و البته عاشق میتونید از پس زندگیتون بربیاد و زندگی تون رو مدیریت کنید.
    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  2. 3 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    asemani (چهارشنبه 16 مرداد 92), Eram (چهارشنبه 16 مرداد 92), hasti25 (چهارشنبه 16 مرداد 92)

  3. #72
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 29 اردیبهشت 97 [ 00:12]
    تاریخ عضویت
    1391-8-12
    نوشته ها
    629
    امتیاز
    8,334
    سطح
    61
    Points: 8,334, Level: 61
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 116
    Overall activity: 22.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    662

    تشکرشده 792 در 312 پست

    Rep Power
    76
    Array
    مرسی خیلی دقیق و خوب زندگیتون رو نوشتین امیدوارم مشکل ما هم مث شما حل بشه...
    دوست دارم بدونم روز عید که میخوام با گل و شیرینی برم چه رفتاری داشته باشم که هم مردونگیم زیر سوال نره و تحقیر نشم و دست کم نگیرم خودمو هم یه جورایی محبتم رو نشون بدم. ینی محبت بدون انفعال و ترس از جدایی... میخوام حس کنه بخاطر خودشه که دارم ادامه میدم نه بخاطر مهریه چون واقا این نیست...

    [size=medium]تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌!
    یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا .
    [/size]

  4. 2 کاربر از پست مفید mohammad2012 تشکرکرده اند .

    Eram (چهارشنبه 16 مرداد 92), hasti25 (چهارشنبه 16 مرداد 92)

  5. #73
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 31 مرداد 04 [ 19:12]
    تاریخ عضویت
    1391-7-15
    محل سکونت
    زیر باران
    نوشته ها
    797
    امتیاز
    25,533
    سطح
    96
    Points: 25,533, Level: 96
    Level completed: 19%, Points required for next Level: 817
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger First ClassOverdriveSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    2,336

    تشکرشده 1,642 در 598 پست

    Rep Power
    165
    Array
    سلام
    میدونم الان خیلی حس بدی رو داری من هم یه زمانی این حس هارو تجربه کردم ولی هیچوقت زندگی خودتو با زندگی بقیه مقایسه نکن.چون هیچی از درون زندگی ادما نمیدونی.اصلا بهتره قضاوت رو بذاری کنار.توی ذهنت زندگی بقیه آدمارو نه سیاه ببین نه خیلی روشن. یادتونه وقتی بچه بودیم و کار اونجور که میخواستیم پیش نمیرفت چیکار میکردیم؟ انگار دنیاروی سرمون خراب میشد.انقدر گریه میکردیم تا خوابمون میبرد! ولی الان که بزرگ شدیم چی شده؟چه تغییری کردیم؟هدفامون یکم شبیه آدم بزرگاشده مثلاآرزوی داشتن زندگی خوب و مرفه جای شکلات وپارک و اسباب بازی بچگیمونو گرفته.نحوه ی برخوردمون با مشکلات چی؟ دوباره مثل قبلا وقتی شکست میخوریم گریه نمیکنیم ولی کارای بدتر ازون انجام میدیم.مثل نوحه سرایی احساسی(راجع بهش توی همین تالار مطلب هست و خوندم) یا غصه خوردن های الکی و.... الان وقتش نیست یکم روشمون رو تغییر بدیم؟ یکم دید حل مساله داشته باشیم؟ خب همه مساله ها که قرارنیست مثل دوران بچگیمون یه روزه حل شن.وقتی ازدواج میکنیم مسائل بزرگتر میشن و به همون نسبت حل کردنشون شیرین تر.
    شماحق داری ناراحت باشی چون احساست درگیره توی این ماجرا ولی برای حل مسالت بیشتر تلاش کن و انقدر به دوروبریا توجه نکن.همه برای خودشون به اندازه کافی مساله دارم.
    شما باور میکنی یکی بدون درس خوندن و تلاش یه دانشمند برجسته بشه؟
    پس قاعدتا نباید هم باور کنی دونفر بدون تلاش و ایثار و وقت گذاشتن های زیاد و فکر کردن یه زوج خوشبخت بشن...
    وقتی ما راهیی پیدانمیکنیم دلیل نمیشه راهی وجود نداشته باشه....

    اره ی مدتی ازش دورم و دیروزم پیام داد که اگه طلاق میخوای باید مهریمم بدی که من گفتم مهریتو نمیدم طلاقم نمیدم و گفت باید به همین وضع بسوزی و بسازی...
    کل کل میکنه الکی... سر پوچ... منم نمیخوام کم بیارم جلوش...
    نمیخوام فک کنه ضعیفم..

    خب شماباهاش کل کل نکن.چون هیچ فایده ای نداره...اتفاقا وقتی وارد این چرخه رفتار بچگانش نشی خودش دیگه این کارا رو نمیکنه.خب حتما اون یه چیزگفت که شما نباید جوابشو بدی؟شما خوب جوابشو بده یه بار چندبار صدبار باورکن این نشون ضعف نیست نشونه بزرگواری و خردورزی است.

    به حرفاش گوش کن حتی اگه قبولش نداری به حل مسالت کمک میکنه و همچنین انتظار نداشته باش مشکلت چندروزه یا چندماهه حل شه.من خودم یکسال و نیم داشتم مسالمو حل میکردم خیلی سخت بود اذیت شدم عذاب کشیدم ولی بالاخره حل شد.اگه عزمتو جزم کنی حل میشه.خودت راهشو بلدی که اومدی به این تالارمشاوره.پس تو زودتر از همسرت موفق میشی مسائلتو حل کنی.انگیزتو از دست نده مشاوره هم یادت نره.دربرخورد با اون از روش های گفته شده توی این سایت هم میتونی استفاده کنی.مثلا:
    رفتارقاطعانه و صریح رو تمرین کن.(تلاش کن نه منفعل باشی نه پرخاشگر )درنتیجه خواهی توانست حرفتو به روش درست بزنی.
    عزت نفست رو هم تقویت کن و مهارت های لازمش رو کسب کن تا درمورد برخوردهای بقیه انقدر برعلیه خودت قضاوت نکنی.
    ازبالا به زندگی نگاه کن نه ازپایین.. اول اراده خودتو باورکن بعد اراده کن...
    موفق باشی

  6. کاربر روبرو از پست مفید Eram تشکرکرده است .

    mohammad2012 (چهارشنبه 16 مرداد 92)

  7. #74
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 29 اردیبهشت 97 [ 00:12]
    تاریخ عضویت
    1391-8-12
    نوشته ها
    629
    امتیاز
    8,334
    سطح
    61
    Points: 8,334, Level: 61
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 116
    Overall activity: 22.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    662

    تشکرشده 792 در 312 پست

    Rep Power
    76
    Array
    ممنون...
    پس درواقع اگر برم جلو کوچیک نمیشم...خوبه که خانما نظر دادین و واقعا یکمی حالم بهتر شده... نمیخوام به خودش تماس بگیرم و بگم میخوام بیام خونتون چون قاعدتا نمیگه نیا و نمیگه بیا میگه هر جور صلاحه و دوست داری...
    با اینکه میدونم شیرینی بگیرم و برم خانوادم راضی نیستن ولی در هر حال چاره ای نیست دیگه...
    منم اشتباه کردم اونم اشتباه کرده... ولی خوب به قول شما مردونگی هم جای خود داره. امیدوارم بتونم مقتدر تر بشم که البته تا حدی توی این مدت به گفته همسرم مرد تر شدم ولی هنوز مونده...
    مرسی از همه.

    - - - Updated - - -

    راستی جز یکی از دوستان کسی در مورد احساسش صحبت نکرد چون میخواستم بدونم احساسات لحظه ای یا اینکه چند روز یکی رو بخوای بعد باز بی احساس بشی بهش منطقیه؟ یا اصلا میشه همچین چیزی؟ کسی اینطوری بوده جز یکی از دوستان که زندگیشو نوشت

    [size=medium]تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌!
    یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا .
    [/size]

  8. 2 کاربر از پست مفید mohammad2012 تشکرکرده اند .

    hasti25 (چهارشنبه 16 مرداد 92), ندای درون (چهارشنبه 16 مرداد 92)

  9. #75
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 01 اسفند 92 [ 19:28]
    تاریخ عضویت
    1392-5-09
    نوشته ها
    42
    امتیاز
    775
    سطح
    14
    Points: 775, Level: 14
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 25
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    57

    تشکرشده 25 در 18 پست

    Rep Power
    0
    Array
    آقا محمد! شما میگید نمیخواید فکر کنه که بخاطر مهریه اینکارو میکنید و نمیخواید ازش جدا بشید. خوب مهریه یه چیزیه که همیشه هست و عندالمطالبه هم هست. یعنی اگه همسرتون بخواد باید بدین. پس شما بهش می تونید بگید مهریتون هم محفوظ هست و من بهتون میدم، فقط الان ندارم و ماهی اینقدر میتونم بهتون بدم. یه چیزی بگین که بتونین از پسش بر بیاین. وقتی ببینه که شما مهریه رو هم میخواین بدین مطمئن باشین که دیگه احساس نمیکنه که شما اونو دوست ندارین و بخاطر مهریه میخواین برگردین. -درصورتی که میتونستین بگین نمیدم و طلاقتم نمیدم و اذیتش کنین- اینطوری میفهمه بهش علاقه دارین و هر زنی باشه یا همون لحظه یا یه خورده بعدتر که تونستین دوباره به دلش بشینین از خیر مهریه میگذره و میگه نمیخوام عزیزم... من خودم مهریه رو به همسرم قبل عقد گفتم میبخشم و بعد از عقد هم بخشیدم هرچند مقدارش کم بود ولی دوست ندارم بخاطرش همسرم اذیت بشه!! ولی چند بار تو دعوا که میدونستم همسرم حساسه نسبت به اعتقاداتش، بهش گفتم من همین الان مهریه رو میخوام یا میدی یام که داری گناه میکنی چون عندالمطالبه هست و تو عصبانیت خیلی هم جدی میگفتم که خودمم باورم میشد چون تو اون لحظه عصبانیت ازش دلخور بودم و فکر میکردم دوستش ندارم...اونم لجش میگرفت و جوش میاورد ولی باز بعد دعوا از دلش در میاوردم و میگفتم عزیزم چیزیو که یه دفعه میبخشیش دیگه پس نمیگیری!!! مگه خدا مسخره منو تو هست که یه روز بگم خدایا مهریه رو بخشیدم و یه روز بگم نمیبخشم خدایا تو شاهد باش!!!
    اینکه میگین از احساسمون بگیم هم این یه چیز طبیعی هست... مثلا وقتی من با همسرم رابطم خوبه خیلی دوستش دارم و فکر میکنم اون بهترین شوهر دنیاست... ولی وقتی دعوامون میشه احساس تنفر آنی و فقط و فقط در همون لحظه ی عصبانیت رو دارم و با خودم فکر میکنم که با ازدواج با این مرد خودمو بدبخت کردم و یه عمر باید زجر بکشم.... اینا طبیعیه... من تو دعوا گاهی اوقات به همسرم میگم ازت متنفرم-البته کارم اشتباهه و باید اصلاح بشه- ولی همیشه هم به شوهرم میگم خواهش میکنم عزیزم حرفای تو دعوارو جدی نگیر ما زنا با حرف زدن و گریه کردن خودمونو خالی میکنیم و اون لحظه به معنیه حرفامون فکر نمیکنیم.... همسرم هرچند براش سخته ولی باهام خیلی کنار میاد و میدونه هرچقدر که بهش تو دعوا بگم ازت بدم میاد دروغ میگم و عاشقشم

  10. #76
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 09 دی 93 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1392-5-07
    نوشته ها
    41
    امتیاز
    1,146
    سطح
    18
    Points: 1,146, Level: 18
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 54
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 38 در 22 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نمی دونم چی بگم اما واقعاً متاسفم از هم چین خانواده هایی که نه می گذارند فرزند خودشون به کسی که دوستش داره برسه و باعث می شن که یک نفر ديگه هم درگیر بشه منم موافقم باید جدا بشین هر چه قدر زودتر به نفع هر دو شماست

  11. #77
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 29 اردیبهشت 97 [ 00:12]
    تاریخ عضویت
    1391-8-12
    نوشته ها
    629
    امتیاز
    8,334
    سطح
    61
    Points: 8,334, Level: 61
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 116
    Overall activity: 22.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    662

    تشکرشده 792 در 312 پست

    Rep Power
    76
    Array
    ینکه میگین از احساسمون بگیم هم این یه چیز طبیعی هست... مثلا وقتی من با همسرم رابطم خوبه خیلی دوستش دارم و فکر میکنم اون بهترین شوهر دنیاست... ولی وقتی دعوامون میشه احساس تنفر آنی و فقط و فقط در همون لحظه ی عصبانیت رو دارم و با خودم فکر میکنم که با ازدواج با این مرد خودمو بدبخت کردم و یه عمر باید زجر بکشم.... اینا طبیعیه... من تو دعوا گاهی اوقات به همسرم میگم ازت متنفرم-البته کارم اشتباهه و باید اصلاح بشه- ولی همیشه هم به شوهرم میگم خواهش میکنم عزیزم حرفای تو دعوارو جدی نگیر ما زنا با حرف زدن و گریه کردن خودمونو خالی میکنیم و اون لحظه به معنیه حرفامون فکر نمیکنیم.... همسرم هرچند براش سخته ولی باهام خیلی کنار میاد و میدونه هرچقدر که بهش تو دعوا بگم ازت بدم میاد دروغ میگم و عاشقشم
    خانم هستی اینا رو نوشتین... ممنونم

    شما میگین توی دعوا بله قبول دارم ولی وقتی خوبیم چرا باید هی احساسش عوض بشه؟؟ اون میگه وقتی کنارمی دوستت دارم ولی وقتی نیستی احساسم تموم میشه و هیچی نیست. ورگنه توی دعوا که حرف زیاده..



    [size=medium]تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌!
    یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا .
    [/size]

  12. #78
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 01 اسفند 92 [ 19:28]
    تاریخ عضویت
    1392-5-09
    نوشته ها
    42
    امتیاز
    775
    سطح
    14
    Points: 775, Level: 14
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 25
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    57

    تشکرشده 25 در 18 پست

    Rep Power
    0
    Array
    آقا محمد به نظر من و با تجربه ای که تو این مدت بدست آوردم شما مشکلتون ازدواج هست... همون مشکلی که من با همسرم دارم و دارم سعی میکنم این تنش ها رو تا موقع ازدواج کم کنم.
    اینکه خانوم شما میگه وقتی هستین دوستتون داره و وقتی نیستین دوستتون نداره درسته. من درکشون میکنم . این به این دلیله که شما رو دوست داره ولی شاید اونطور که باید شما یاد نگرفتین که چه انتظاراتی از هم داشته باشین. من این احساس رو داشتم -و دارم سعی میکنم اصلاحش کنم ولی فقط با ازدواج حل میشه- چون همسرم ازم دور بود و خیلی دوستش داشتم و بشدت بهش وابسته شده بودم نمیتونستم حتی یه لحظه دوریشو تحمل کنم، البته همسرم هم اوایل خیلی همینطور بود و بیقرار بود، و برای همین خیلی با هم حرف میزدیم و کلی شارژوووووووووو....... دیگه همسرم تصمیم گرفت اینقدر پول واسه شارژ ندیم و کمش کنیم، ولی بازم روزی 3-4بار زنگ داشتیم ولی مثلا 3تاشو کوتاه میکردیم یکیو زیاد حرف میزدیم و کلی اس ام اس ووووووو..... دیگه من خیلی وابسته شدم. ولی همسرم تماساشو کم کرد چون اون یه مرد بود میتونست احساسی برخورد نکنه ولی من نمیتونستم و این رفتارشو فکر میکردم کم توجهی هست، مدام بهونه میگرفتم اذیتش میکردم و با هم دعوامون میشد سر هر موضوعی حتی موضوعات بیخود... و شاید فکر میکردم اون منو دوست نداره و وقتی به این چیزا فکر میکردم ازش بدم میومد و فکر میکردم احساس نداره و درکم نمیکنه!!! حتی پیش مشاور هم رفتم و گفتم مدام دعوامون میشه و اونم گفت چون همسرتو دوست داری و ازش دوری. ببینید من حتی وقتی خونه میومدم همسرم اگه یه شب نمیومد واسم چند شب میگذشت و نمیتونستم تحمل کنم... ولی خوب اونم نمیتونست هر شب خونه ما بیاد و دلائل خودشو داشت...
    ببینید رفتار اولیه شما چطور بوده، شاید خانوم شما هم خیلی دوستون داره و برای همین انتظاراتش ازتون خیلی زیاد شده و این موضوعات پیش میاد. برای همین بهتون میگم فقط محبت کنین چون اگه بهتون وابسته شده باشه و مشکلتون این باشه با توجه شما به اون حل میشه.

    اون میگه وقتی کنارمی دوستت دارم ولی وقتی نیستی احساسم تموم میشه
    خوب ببینید اون خودش میگه وقتی هستی دوست دارم یعنی اینکه میخواد کنارش باشی و بهش توجه کنی و وقتی ازش دور میشی فکر میکنه که فراموش میشه!!! پس به نظر من مشکلتون با گرفتن عروسی حل میشه

    بازم این یه تجربه شخصیه
    موفق باشید.

  13. #79
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 29 اردیبهشت 97 [ 00:12]
    تاریخ عضویت
    1391-8-12
    نوشته ها
    629
    امتیاز
    8,334
    سطح
    61
    Points: 8,334, Level: 61
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 116
    Overall activity: 22.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    662

    تشکرشده 792 در 312 پست

    Rep Power
    76
    Array
    خوب ببینین شما دلتون تنگ میشده براش.. ولی اون میگه دلمم تنگ نمیشه خیلی وقتا برات و گاهی فقط تنگ میشه..
    شما خیلی بهش دل بسته بودین ولی اون براش مهم نیست هر چند شب هم زنگ نزنم درسته دور نیستیم زیاد و تو یه شهریم ولی اصلا صبح تا شب کلا اگر 5 یا 6 تا پیا میدادیم بهم شاهکار بود . البته گاهی هم کلی پیام خوب و عاشقانه میداد ولی کلا کم پیش میومد..
    به هر حال فردا علی رغم اینکه میگن این کارا منت کشیه و کوچیک کردن و باعث ممکنه بشه اقتدارم از بین بره ولی میرم خونشون و یه کادو براش میخرم. شایدم به قیمت تحقیر شدنم تموم بشه ولی من پیش خدای خودم لااقل شرمنده نمیشم.
    میدونم شاید حتی نیگامم نکنه... ولی مهم نیست..

    [size=medium]تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌!
    یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا .
    [/size]

  14. کاربر روبرو از پست مفید mohammad2012 تشکرکرده است .

    hasti25 (پنجشنبه 17 مرداد 92)

  15. #80
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 01 اسفند 92 [ 19:28]
    تاریخ عضویت
    1392-5-09
    نوشته ها
    42
    امتیاز
    775
    سطح
    14
    Points: 775, Level: 14
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 25
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    57

    تشکرشده 25 در 18 پست

    Rep Power
    0
    Array
    خوشحالم که تصمیم گرفتین واسه زندگیتون تلاش کنین
    اینقدر به خودتون انرژی منفی ندین. به خدا توکل کنین. اینقدر نگین دوستم نداره. چرا اینقدر به خودتون تلقین میکنین و با این کارا به خودتون آسیب میزنین؟؟ مطمئن باشین درست میشه فقط سعی کنین از کوره در نرین.
    موفق باشید.


 
صفحه 8 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: چهارشنبه 08 اردیبهشت 95, 17:36
  2. دارم طلاق می گیرم ولی هنوز شوهرمو دوست دارم چیکار کنم؟
    توسط مینا 66 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 34
    آخرين نوشته: چهارشنبه 27 اسفند 93, 11:08
  3. برادرم هنوز زنش رو طلاق نداده دوست دختر پیدا کرده
    توسط saraamini در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: چهارشنبه 25 اردیبهشت 92, 01:10
  4. خانمم یک روز میگه بیا طلاقم بده یک روز میگه دوست دارم (شاخ در آوردم)
    توسط نیست در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 32
    آخرين نوشته: شنبه 21 اردیبهشت 92, 11:56
  5. دوست دخترم ازدواج کرده و من هنوز تو فکرشم
    توسط javad1368 در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: چهارشنبه 11 اردیبهشت 92, 01:20

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:51 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.