سلام صحرا جان تذکراتت بجا و به موقع بود
سعی می کنم حتما این کارو بکنم و با حرفات کاملا موافقم
دعا کن بتونم عملیش کنم چون خیلی سخته آره بیشتر همسرم و رفتاراش مشکل داره که تعادل رو حفظ نمی کنه که گاهی یادش میره منم هستم
تشکرشده 3,442 در 1,036 پست
سلام صحرا جان تذکراتت بجا و به موقع بود
سعی می کنم حتما این کارو بکنم و با حرفات کاملا موافقم
دعا کن بتونم عملیش کنم چون خیلی سخته آره بیشتر همسرم و رفتاراش مشکل داره که تعادل رو حفظ نمی کنه که گاهی یادش میره منم هستم
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
eghlima (دوشنبه 21 آذر 90)
تشکرشده 3,442 در 1,036 پست
سلام
دوباره من
يه مدتي خيلي خيلي نسبت به زندگيم دلمرده شدم اصلا انگار حوصله هيچيو ندارم
گفتم بذار به اين احساسم بي تفاوت باشم شايد بهتر شم ولي نشد كه نشد
قبلا همش با همسرم حالا به هر زبوني حرف مي زدم ولي الان حتي حوصله حرف زدنم ندارم
دعواهامون خيلي خيلي كمتر شده ولي من حال روزم اصلا خوب نيست
ديشب بهم ميگه من مي فهمم كه تو الكي مي خندي!!!
من تو نفس بكشي از مدل نفس كشيدنت مي فهمم كه خوبي يا ناراحتي!!!
حق با اونه الكي گاهي مي خندم تا بهم گير نده
قبلا خيلي دلم بچه مي خواست اين قبلا مال 2 ماه پيش ولي الان اونم حوصله شو ندارم
زندگيمون خيلي يه نواخت و خسته كننده شده
وقتي مي خوام مثل هميشه برم سمتشو و بغلش كنم و ببوسمش يه چيزي بهم ميگه مگه خلي دختر تا كي مي خواي بري جلو مگه تو زن نيسي مگه تو ناز نيستي و اون نياز
يا مثلا وقتي يه چيزايي پيش مي اد كه دوست دارم بهم نزديك شه و گاهي بغلم كنه وقتي جلو نمي اد يا بهش ابراز احساسات كلامي ميكنم جوابي نمي ده دلم از تو شروع به گريه مي كنه
ديگه حتي اشكم هم نمي اد
من كه آدم گرمي بودم الان ديگه حوصله داشتن رابطه رو هم ندارم و فقط به خاطر همسرم كه ناراحت نشه به روي خودم نمي ارم و هميشه بعدش اشك ميريزم از درون چون بارها تو رابطمون بهش گفتم عزيزم و قربونت برم ولي اون سكوت كرده
چند بار تا حالا خواسته باهام درباره ناراحتيه درونيم حرف بزنم ولي من تفره رفتم چون مي بينم فايده نداره
به شدت نياز دارم به محبتش به هيجانش به كلامش و به حسش ولي...........
به شدت نياز به حرفاتون و راهنمايي هاتون دارم
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
eghlima (شنبه 26 آذر 90)
تشکرشده 3,442 در 1,036 پست
فايده نداره بارها اين كارو كردم با هر زبوني به هر شكلي ولي بازم مدل خودشه فكر كنم از بس گفتم ديگه عادي شده
همسر من ادم با محبتيه ولي جنس محبتش با اون چيزي كه من مي خوام زمين تا آسمون فرق داره
مدل محبتش فقط به درد افرادي از جنس پدر و مادر و خواهر مي خوره
اگه محبتش فقط به من بود بازم دلم گرم بود ولي اون به همه محبت مي كنه به همه هم از يه جنس محبت ميكنه
نمي دونم واضح گفتم يا نه.....
خيلي كلافه ام بس كه فكر كردم
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
eghlima (شنبه 26 آذر 90)
تشکرشده 839 در 390 پست
اقلیما جونم
من در جریان مسائلت هستم، واقعا هم میدونم با هر سختی که بود هرکاری گفتن کردی و نتیجه نگرفتی
من فکر میکنم بری مشاوره بهتره
اون تو رو میبینه، مفصلتر باهات حرف میزنه و ریشه مشکلاتتو پیدا میکنه و ایشالا حل میشه
فکر میکنم الآن زمان مراجعه حضوری هست
![]()
shamim_bahari2 (شنبه 26 آذر 90)
تشکرشده 3,442 در 1,036 پست
چه طوري؟نوشته اصلی توسط ليلا موفق
ميشه برام توضيح بدي؟
ميشه برام مثال بزني؟
ولي شميم جان من فكر مي كنم خيلي راهها هست كه هنوز نرفتم و من مي دونم اين رفتار اون عكس العمل رفتار منه و من واقعا بلد نيستم چه طوري باشم و راهشو نمي دونم چون اوايل همسر من اينطوري نبودنوشته اصلی توسط shamim_bahari2
من از مشاوره رفتن مي ترسم يعني از خودم مي ترسم
مي ترسم به بيراهه منو ببره و منم حرفشو قبول كنم مثل تو كه مشاور تونست نظرتو عوض كنه و من هنوز معتقدم اگه سر خونه و زندگيت بودي مسائلت راحتتر حل ميشد
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
eghlima (شنبه 26 آذر 90)
تشکرشده 2,035 در 738 پست
ببين من خودم تمام خواسته هام را (مادي و معنوي) به همسرم به زبون هاي مختلف ( كودكانه ، عاشقانه، بالغانه، بزرگسالانه، خنده دار و .....................) مي گم و ازش مي خوام. اگه يادش هم بره يا ناديده بگيره مجدد بهش يادآوري مي كنم. همين باعث مي شه هيچ وقت حرفي توي دلم نمونه و خودخوري نكنم. در عين حال همسرم هم چون خواسته هام را مي دونه تا حدي كه مي تونه و درك مي كنه يا مي خواد برآورده شون مي كنه.
ليلا موفق (شنبه 26 آذر 90)
تشکرشده 634 در 321 پست
اقلیما جونم سلام
اقلیما جان یه مدت پیش شاید 4 ماه پیش من دقیقا" مثل امروز تو شده بودم حتی دیگه حال نداشتم به شرایط بد اعتراض کنم این خیلی خیلی بد اخه ادم سرد میشه و بی تفاوت
اقلیما جان همسرت با یک جمله تمام محبتیو که باید بهت رسونده نمیدونم شاید اینقدر خسته ای نگرفتی حرفشو : من از نفس کشیدنت حالت می فهمم ( این یعنی به تو توجه دارم یعنی برام مهمی یعنی خیلی دوست دارم یعنی اولویت زندگی منی ) خوب همسرت بلد نیست نمیتونه مثل تو قربون صدقه بره منم بلد نبودم منم عملی عشقم نشون میدادم ولی همسرم هیچوقت نگفت چرا من بگم تو نگی هنوزم به اندازه اون نمیتونم قربون صدقه برم ولی یاد گرفتم حالا من یه زنم زودتر یادگرفتم همسرتو شاید دیرتر ولی یاد میگیره فقط شرطش اینکه حساسش نکنی 2 2 تا نکنی بزار ازاد باشه بزار به روش خودش عشقش و نشونت بده این خیلی قشنگ تره
اقلیما با همسرت صحبت کن نه راجع به حساسیت هاتون راجع به اتفاقات خوب راجع به روزمره نذار حرف زدن یادتون بره
تنوع ایجاد کن تو چیدمان خونتون تو ارایش و لباس پوشیدنت مراقبه کن اون اهنگ هارو که sci به من گفتن تو تاپیکم هست خیلی ارام بخش تونستی گوش کن خلاصه خودت ازین حال در بیار
تشکرشده 3,442 در 1,036 پست
سلام صحرا جان
اخلاقات يه جوارايي شبيه همسر منه و حرفات به دلم ميشينه
آره هم خيلي حساس شدم و همم خيلي دو دوتا چهار تا مي كنم
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
eghlima (شنبه 26 آذر 90)
تشکرشده 634 در 321 پست
پس اقلیما حالا که میدونی دوتا دوتا میکنی حالا که میدونی حساس شدی تغییر کن زندگیتو الکی خراب نکن چون همه چی خوب و اروم
شاد کردن ما بعهده هیچ کس جز خودمون نیست گلم .
sahra100 (شنبه 26 آذر 90)
تشکرشده 3,442 در 1,036 پست
سلام
خواهش می کنم راهنماییم کنید اگه خطا کار بودم بگید اگه اون خطا کار بوده بگید باید چی کار کنم
من شاغلم و فکر کنم همه بدونید و الانم مدتیه که همسرم حقوقش عقب افتاده و من ..........
از طرفی همه کارهای خونه رو خودم میکنم به تنهایی و گاهی هم خرید بیرون منزل با منه
همه این کارها رو با همه احساسات بد و خوبش انجام می دادم و همیشه به خودم دلداری می دادم عیبی نداره همسر گرامی خسته است و گناه داره ..........تا 5 شنبه
خانواده همسرم مهمان داشتن منم بلند شدم زود رفتم اونجا کمکشون کنم ساعت یک بعد از ظهر
دیدم همسرم برعکس همیشه زود اومد و شروع کرد به انجام کارهای مامانش از جارو برقی و گرد گیری و خرید و شستن و چیدن میوه و پذیرایی و جمع کردن و پهن کردن سفره و تا................
همه اینها رو تحمل می کردم و هی به خودم دلداری می دادم اگه داره فلان کارو می کنه خوب برای منم فلان کارو کرده ..........
تا رسید به اخر شب که مهمانا رفتم و قرار شد عموش اینا مارو تا دم خونمون برسونند حالا حسابشو بکنید همه رو منتظر و لباس پوشیده نگه داشته و شروع کرده به جارو برقی کشیدن و گرد گیری و جمع جور کردن خونه و همه داشتن مسخره اش می کردن مامانشم هی می گفت نمی خواد فردا انجام می دم
داشتم دیگه منفجر می شدم یک هفته بود خونه من کثیف و نا مرتب بود و اونم خیلی راحت خونه رو بهم ریخته تر می کرد و اصلا براش مهم نبود و فقط کار اضافه می کرد اونوقت مامانش و خونه و زندگیه مامانش براش مهم بود
منم اومدیم خونه منفجر شدم و هر چی تونستم داد و بیداد کردم و تمام عقده های دلمو خالی کردم اونم یا سکوت می کرد و یا نیشخند می زدو منمو عصبی تر می کرد
بهم بگید چی کار کنم باهاش
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)