با سلام
دوست عزیزم
درکت میکنم میدونم سخته قوی باش خواهر عزیزم یک نصیحت خواهرانه بهت میکنم وابستگیتو به همسرت سعی کن کم کنی این قضیه الان داره اذیتت میکنه در آینده هم برات مشکل ساز میشه حرفم تکراریه اما سعی کن وابستگیتو کم کنی من کاری به مشکلی که الان برات پیش اومده ندارم ایشالا حتما حل میشه اما عزیزم من اینو تجربه کردم قبلا هم بهت گفتم این وابستگی کار دستت میده روی خودت کار کن توجهتو از روی همسرت بردار برای خودت زندگی کن البته در کنارش همسرت رو هم داشته باش همسرت کی برمیگرده؟







شما درست متوجه شدی من واقعا به همسرم وابسته ام و نهایت عشقم رو همیشه نثارش کردم .راستش من همیشه تو روابطم این جوری بودم .من دوستای (هم جنس) بسیار کمی در دوران مدرسه و دانشگاه داشتم ولی با همین تعداد اندک واقعا صمیمی و به معنای واقعی دوست بوده و هستم و بهشون وابسته ام و همیشه هم تو خوشی ها و هم ناخوشی ها همراهم بودن.به نحوی که همیشه اطرافیان حسرت روابط ما رو می خوردن. حتی با خانواده شوهرم هم حس می کردم باید این جوری باشم.تمام سعیم رو برا داشتن یه رابطه خوب باهاشون داشتم ولی اونا منو تو جمع خودشون نپذیرفتن.در مورد شوهرم هم من واقعا نخواستم هیچ جوره براش کم بذارم و خیلی دوستش دارم و اصلان نمی توونم بهش وابسته نباشم.می دونم وابستگی به هر چیزی بده ولی اگر این حس به همراه عشق و صمیمیت و درک مقابل دو طرفه باشه چه مشکلی ایجاد می کنه؟نمی تونه بهترین زندگی باشه؟ شاید به خاطر همین توقع من از زندگیمون خیلی بالا رفته و من به محض کوچکترین اختلافی ناراحت می شم.شما درست می گی.سعیم رو می کنم.
به هر حال حداقل بیست یا سی سال با اونا ارتباط داشته اما مدت کمیه که با شما آشنا شده (مگه اینکه یه ماجرای عشقی در میون بوده باشه؟). 
علاقه مندی ها (Bookmarks)