الینای عزیز، نمیشه طوری برنامه ریزی کنید که خانواده همسرت با خبر نشن؟ مثلا وقتی می خواین برین بیرون اونا نفهمن؟
تشکرشده 3,145 در 958 پست
الینای عزیز، نمیشه طوری برنامه ریزی کنید که خانواده همسرت با خبر نشن؟ مثلا وقتی می خواین برین بیرون اونا نفهمن؟
تشکرشده 20 در 13 پست
عزیزم تا زمانیکه شوهرت کمرو هست مشکل داری تازه وقتی هم که یه کم روش زیاد شد و گفت که مارو راحت بذارید شما میشید اولاد ناخلف و همه باهاتون بد میشن اینجور خانواده ها اینجورین باید بی خیاله بیخیال باشی و به شوهرت کمک کنی تا بتونه ازشون انتقاد کنه منم قبلا در شرایط تو بودم اما ما تو یه ساختمان زندگی نمیکردیم ولی همیشه دخالت میکردن تا اینکه شوهرم جلوشو وایستاد بهتر شدن امااااااااااااااااااااااا اااا حالا ما شدیم اولاد بد بچه ای که زحمات پدرو مادرو هدر داده ااز رفت امد خوشش نمیاد تو پیری دست پدرو مادرو نمیگیره وخواهر و برادر شوهرم هم به طرفداری از اونا به ما کم محلی میکنن اما نباید حساس بود این کم محلی ها و تهمتهاشون بهتر از دخالتهای بی موردشونه
تشکرشده 498 در 242 پست
شاد عزیزم
بعضی وقتها این کارو میکنم ولی گاهی هم نمیشه اون روز در عرض 5 دقیقه لباس پوشید و باهامون اومد
مارال عزیزم
میدونم شوهرم خیلی کمروه و مادرش پرتوقع هیچ وقت از ما راضی نیست
من هم زدم بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 498 در 242 پست
دیروز یه کم با شوهرم بحثم شد خلاصه ما رفتیم تو لاک خومون حرف میزدیم ولی سرسنگین
خلاصه اینکه اصلا" بالا نرفتیم و من مشغول آشپزی شدم مامانش اینا که دیدن ما نرفتیم همه اومدن پایین و حتی شام موندن تا نصف شب هم نشستن و رفتن انگار نه انگار که من صبح میخوام برم سر کار
ولی میدونین چیه هی به خودم میگم من که نمیتونم عوضشون کنم رفت و آمدمو کم میکنم که تنشها کمتر شه و واقعا" هم بهتره
تو رو خدا واسم دعاکنید
دیشب به شوهرم گفتم من دیگه نمیتونم اینجوری زندگی کنم به خدا دارم اضطراب میگیرم داغونم بچه ها
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 657 در 204 پست
سلام الینای گلم
خانومی من واقعا متاسفم که با همسرت بحث کردی اونم بخاطر دیگران ولی عزیزم تو و شوهرت باید با رفتارتون اونا رو متوجه کنین نمی شه که هر روز و هر شب بیان مزاحم بشن
هر جور شده یا باید همسرت تذکر بده یا اینکه زودتر مستقل بشین
تشکرشده 498 در 242 پست
ممنونم بلوم جان از توجهت
راستش قراره این دفعه که رفت تکلیفمونو روشن کنه
واسم دعا کن
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 73 در 47 پست
سلام الينا جان. من تمام پست ها تو خوندم . نمي دانم ديگه اين چه وضع شه؟ ايندفعه كه شوهرت اومد خيلي محكم باهاش برخورد كن. اينطوري زندگي كردن فقط اعصاب خورديش براي تو مي مونه. حتي بهش بي محلي كن. بذار بفهمه زندگي مستقل يعني چي؟ فقط شوهرته كه مي تونه مشكلتون رو حل كنه. سريعتر از اون خونه بايد بلند شي. به نظر من مادرشه كه نمي ذاره شما از اون جا بلند شيد. سعيتو بكن عزيزم. موفق مي شي.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست، پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است.
تشکرشده 73 در 47 پست
ببخشيد اينجوري صحبت كردم خيلي اعصابم خرد شد. دوست دارم سرم بزنم به ديوار
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست، پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است.
تشکرشده 281 در 126 پست
الینا جان واقعا در نبود شوهرت برای مشخص کردن مرزها چه کردی ؟؟؟؟
تشکرشده 992 در 530 پست
الينا جون
شوهرت تا چه حد مي دونه كه تو مشكل داري؟!
واقعا چقدر تلاش مي كنه تا رضايت تو رو فراهم كنه؟!
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)