سلام دوستان
چون گفته بودم میام نتیجه را می گم اومدم.
آقای خاله قزی لطفا اون تخمه و شکلات ها که خریده بودین بیارید با این چایی ها برای بچه ها تعرف کنید.
.....
اول که برای آقای خواستگار چای آوردم اصلا باورم نشد که یک پسر 25 ساله است.حتی بهش می خورد 35 ساله باشد.خیلی جذبه و ابهت داشت.برعکس خواستگار قبلی که از نظر مو چه بر روی سر و چه بر روی صورت کاملا خلوت بود؛ایشان از این جهات هیچ چیزی کم نداشتن هیچ می تونستن اگر کسی به پیوند مو نیاز داره،کمکش هم بکنند!!!!از نظر اضافه وزن و هیکل فکر کنم 3 برابر من می شدن.:))
خلاصه در نگاه اول اصلا از ظاهر خوشم نیومد.
اما این آقا واقعا خیلی با شخصیت بود.از اول خواستگاری تا آخر سرش به سمت پایین بود و کلا خیلی با وقار نشسته بود و وقتی پدرم صحبت می کرد این قدر باادب گوش می داد. و وقتی هم که می بایست حرف می زد خیلی آرام و با طمانینه صحبت می کرد.اما من باز هم به دلم نمی نشست.
سر درد گرفته بودم و فقط می خواستم بریم صحبت کنیم و تموم شه.
وقتی رفتیم صحبت کنیم،این قدر محترمانه اول خودش ننشست،به من تعارف کرد که بنشینم و این قدر سرش پایین بود که من می ترسیدم یک موقع به جایی نخورد و راه را درست بیاید : ))
خلاصه وقتی نشستیم من دیدم بنده خدا چقدر استرس دارد و یک دستمال کاغذی برداشت و عرق هایش را پاک کرد و گفت اگه می شه شما شروع کنید چون من تجربه ندارم. این قدر دلم براش سوخت!اولین خواستگاری بود که می رفت!یاد اولین خواستگاری خودم افتادم که فقط می خواستم برای اینکه ترسم بریزه با خواستگار صحبت کنم و با اینکه همون اول صحبت هام معلوم بود که به هم نمی خوریم ولی ادامه می دادم تا ترسم خوب بریزه و برای خواستگاری های بعد تجربه کسب کنم!
در ابتدا یک معرفی از خودش کرد و تو صحبت هاش گفت حافظ کل قرآنه!!!!
بعد که قرار شد من صحبت کنم گفتم خب راستش من به دلیل اختلاف سن خیلی در مورد شما تردید داشتم ولی این قدر آقای معرف از شما تعریف کردن که من گفتم خوش به حال خانم شما.اما گویا ایشان فکر کردن که من خیلی مذهبی هستم.در صورتی که من مذهبی هستم اما مذهبی متعادل و اینکه به واجبات و محرمات خیلی اهمیت می دم ولی ...
خلاصه همان طور که از ظاهر این آقا کاملا مشهود بود،ایشان خیلی خیلی مذهبی بودن.اما در مورد ادامه تحصیل مشکلی نداشت و اشتغال هم می گفتن اگه محیط مرد نباشه مشکلی نیست یا اینکه استادی و...
اما مشخص بود که آدم متعصبی بود و من اصلا این طور نیستم.و همسر این طوری هم دوست ندارم.
همین طور ایشون خیلی خیلی سیاسی بودن و..... اما من به هیچ وجه سیاسی نیستم و از سیاست متنفرم و اگر هم یک ذره بخوام سیاسی باشم و رای بدم به اصلاح طلبان رای می دم و.... که مطمئنم در آینده با این آقا مشکل خواهم داشت!
خلاصه من صادقانه عقیده ام را بهش گفتم و حتی به اندازه یک درصد هم احتمال نمی دهم که آنها پی گیر خواستگاری من شوند....
پس این موضوع کاملا منتفی شد!!!
اما نکته ای که وجود داشت این بود که من بعد از صحبت هامون دیگه از ظاهر آقای خواستگار بدم نمیومد حتی به دلم هم نشست!!! انگار شخصیت و طرز صحبت کردن این موضوع را برای من کاملا می پوشوند!!! خواستگار قبلی هم در ابتدا در نظرم قیافه خوب نبود ولی در انتها مشکلی نداشتم و حتی دلنشین هم بود!
و اینکه این آقای خواستگار اصلا هیچ سوالی نداشتن!!! گفتن من این قدر تعریف شما را از معرف و مادر و خواهرام شنیدم که سوالی ندارم.(بیچاره معلوم نبود بهش چی گفتن.حتما فکر می کرده من خیلی خیلی مذهبی هستم! و من هم که صادقانه همه چیزو شفاف گفتم!)
اما به طور کل می تونم بگم که خیلی انسان مودب و باحیا و باایمانی و با نشاط بود.خیلی عاطفی و اهل مطالعه و شعر و ادبیات بود.اما متعصب بود و از این جهت قطعا به مشکل برمی خوردیم.ایشان اگه برن با یک خانومی مثل خودشون ازدواج کنند که تو دانشگاه دروس قرآنی و... خونده باشه،مطمئنم هر دوشون خیلی خوشبخت می شن!و واقعا خوش به حال خانومشون میشه!چون خیلی آدم عاطفی و مهربون و باحیایی بودن.و لیاقت یک خانوم باایمان تر را دارن.و من از جهت ایمان و اخلاق خیلی بهشون غبطه می خورم.
راستی خواستگار قبلی هم مدام به منزل ما زنگ می زند و ما جواب نمی دیم!(یعنی گوشی را برنمی داریم!)
واقعا نمی دونم باید چه کار کنم؟ یک جورایی هستم.ولی دیگه امروز به مادرم می گم تلفن را بردارد و جواب منفی را بدهد!
چون گویا پدرم فقط دیگه خواستگارهای این معرف آخری را قبول می کنه!
در کل الان خیلی از نظر روحی در شرایط داغونی به سر می برم!!!
و دیشب هم این طوری بودم:
علاقه مندی ها (Bookmarks)