RE: دوباره من با مشکلات همیشگیم......
اقلیما جون من خودمم با این موضوع خیلی مشکل دارم.
الانم چند ماهه که دیگه نرفتم خونه مادرشوهرم.اما هر وقت میرفتیم و برمیگشتیم یه جر و بحث جدید راه میفتاد،اونجا تنها جاییه که قهقهه خنده شوهر من مدام تو هواس اونم واسه موضوعات خیلی بی نمک و پیش پا افتاده، مامانشونم که دائم پسرم پسرم از دهنشون نمیفته و نصیب منم فقط بی محلیشونه!
همین جمعه گذشته هم که من اصلا حالم خوب نبود و دندونمو جراحی کرده بودم یهو دیدیم پدر و مادر شوهرم اومدند خونه ما،باورت نمیشه اما باز من دقیقا مثل قبل تپش قلب گرفتم،
باز هم مثله همیشه قد و پر از افاده رو مبل نشست،انگاری از من طلب داره اونم خیلی زیادا میلیاردی
باز هم مثله همیشه فقط با پسرش احوالپرسی کرد، من دیوار بودم،
فقط از پسرش تشکر میکرد،
فقط از اون میخواست که بشینه و پا نشه زحمتش میشه، در حالی که من لرز داشتم و حالم اصلا خوب نبود.
دریغ از یک تلفن که حتی حال منو بپرسند.باباش گفت با ماشین من مینا رو ببر پیش داداشش که پزشکه ،مامانه میخواست بترکه سریع مخالفت کرد.
تازه با اون حال من، بهم پیله کرده بود که تو چطوری فهمیدی دندون عقلت اون زیر مونده؟ پس درد داشتی؟ درسته؟ درد داشتی دیگه! نگو نه.
از همه واسم سخت تر اینه که ، شوهرمم که هرکی میاد خونه انگار نه انگار، اصلا از جاش پا نمیشه ، اما واسه خونواده خودش دوس داره تمام یخچالو جلوشون خالی کنه! هی به من اشاره میکرد که پذیرایی کنم(به خدا رو پاهام به زور وایمیستادم)
اما اگه یکی از اینا رو به شوهرم گله کنم مطمئنا یه دعوای بزرگ درست میکنه و تازه رو رفتار من با مامانش حساس تر هم میشه،این دیگه واقعا به من ثابت شده. باید اهمیت ندیم، اگه میتونیم خودمون رفتار جرات مندانه داشته باشیم (البته من خودم که نمیتونم ،بس که دیگه از دعوا میترسم،چون میدونم شوهرم پشتیبانه مامانشه) و گرنه از شوهرمون نخوایم اینا رو بفهمه
باورت نمیشه ولی از روز جمعه یه غم بزرگ تو دلم دارم با خودم میگم وای حالا که مامانش اومد خونه ما با اینکه من چند ماهه نرفتم حتما باز با من دعوا درست میکنه که تو هم باید بیای بریم و این حتی تصورش واسم زجرآوره.
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
علاقه مندی ها (Bookmarks)