سلام
راستش من کمک می خواستم واسه مشاوره آنلاین. مشکلم رو سرچ کردم دیدم اینجا یه سری مثل مشکل من داشتن قبلاً ، گفتم بهترین جا واسه طرح مشکلمه. ممنون از کمک همگی.
3 سال پیش در تابستان 87 من با خانمم آشنا شدم. البته بعدها بهم گفت که ایشون از چند وقت قبلش منو خیلی دوست داشتن. و در تابستان 87 فرصت پیدا شد که به من نزدیک بشن و ارتباطمون بیشتر بشه.
راستش من هم چون حیا و نجابت و حجاب عالی ایشون رو دیدم در ابتدا با ایشون با روی خوش برخورد کردم و اجازه دادم ارتباطمون زیاد بشه هرچند که همون موقع واسم جالب بود که چقدر ایشون سعی می کرد به من ابراز علاقه کنه و این از طرف یک دختر واسم عجیب بود.. در اون مدت ایشون بارها به من زنگ می زد و دوست داشت با من به مدت طولانی صحبت کنه (البته بعد ها فهمیدم که ایشون اینطوری می کرده تا به من بفهمونه که دوست داره بهش پیشنهاد ازدواج بدم). تا اینکه یک روز یک ایمیل بهم زد که احساس می کنه مرتکب گناه شده و نباید با یک پسر نا محرم اینقد ارتباط میداشته و گفت که توبه کرده و پشیمونه.
البته من بهشون گفتم که ما رابطه خاصی نداشتیم که گناهی داشته باشه ولی بعدش ارتباطمون محدود تر شد. تا اینکه یکی از دوستای نزدیکم بهم گفت چرا ایشون رو واسه ازدواج در نظر نمی گیرم. من هم یک مقداری بررسی کردم و وقتی دیدم که خیلی به پاکی و مهروبونی و خوش اخلاقی معروفه، پس از مشورت با خواهرم ، به ایشون پیشنهاد ازدواج دادم. البته اون موقع فهمیدم که ازم یک سال بزرگتره اما جدی نگرفتم . خوب همونطور که فکر می کردم ایشون خیلی استقبال کرد و قرار شد به زودی بریم خواستگاری رسمی.
بعداً البته با مخالفت خانواده رو به رو شدم و بهشون گفتم که قضیه منتفی میشه که ایشون خیلی تلاش کرد که جلوی منتفی شدن قضیه رو بگیره که بازم واسم عجیب بود !! . اما خوب خانواده من عمدتاً به خاطر سن و ظاهر ایشون رو رد کردن.
بعد یک سال دوباره به فکر ازدواج افتادم و دوباره به ایشون فکر کردم. لذا دوباره به ایشون اطلاع دادم که می خوام ایشون رو در نظر بگیرم و توستم رضایت خانواده رو جلب کنم. این دفعه ایشون محکم تر وایستادن و گفتن حتما اول باید خواستگاری رسمی انجام بشه. پس از خواستگاری ، مجددا خانوادم به خاطر همون دلایل قبلی ایشون رو تایید نکردن اما گفتن چون تو می خوای باشه. قرار شد بعد چند ماه که من فوق لیسانسم تمام بشه عقد کنیم. البته ایسون هم تو یه دانشگاه دیگه فوق لیسانس می خونه.
از حدود دو ماه مونده به عقد من یهو خیلی دچار تردید شدم و همش فکر می کردم اشتباه کردم. همش به فکر می رفتم که من می تونستم یه همسر انتخاب کنم که ازم چند سال کوچکتر باشه. یا اینکه زیباتر باشه. حتی اینو به خودش هم هی می گفتم و اون در عین حالی که خیلی ناراحت می شد سعی می کرد بهم بگه که اختلاف سنی ما مهم نیست. من هم که هرچی مطلب روان شناسی می خوندم می گفتن این 9-10 ماه مهم نیست. و مخصوصاً همش به این فکر می کردم که این دختر خیلی منو دوست داره و به خاطر من خیلی اذیت شده و گناه داره و ... بعد تا یه مدت درست بودم ولی باز دوباره می گفتم کاش یکی دیگه رو در نظر می گرفتم. بالاخره زمان گذشت و ما با وجود این تردید هایی که تو دلم بود و به کسی بروز نداده بودم به جز خودش ، عقد کردیم. بعد از عقد هم جدا شدیم و به سر وقت درس هامون رفتیم. بعد دو سه هفته دوباره همون شک و شبهه ها اومد سراغم و من هر دفعه که باهاش تلفنی حرف می زدم اینو آخر سر مطرح می کردم که "من اشتباه کردم تو رو عقد کردم، تو ازم بزرگتری و خوشگل هم نیستیو ...." . اونم اوایل نشون نمی داد که ناراحت میشه اما بعد چند وقت زود زود ناراحت می شد و ابراز پشیمونی می کرد از این ازدواج.
میگفت "من واقعاً عاشق شدم ولی نفهمیدم که با کی دارم ازدواج می کنم. من فکر می کردم تو پسر پاک و نجیبی هستی و من عاشق همین شدم اما حالا می فهمم که تو لیاقت پاکی و نجابت منو نداری و ..."حتی چند بار می گفت تو باعث شدی من حتی به خودکشی هم فکر کنم. داری منو ذره ذره آب می کنی. البته بعد یکی دو روز ازم عذرخواهی میکرد بابت حرفهای تندی که زده.
ایشون البته خیلی دختر فهمیده ای هست و با وجود اینهمه بحث که ما با هم داشتیم نذاشته که خونوادش حتی یه ذره هم بفهمند (با وجود اینکه خونه داداشش زندگی میکنه)
چند بار بهم گفت خوب اگه واقعاً منو نمی خوای بیا ازهم جدا شیم. ولی من دلم نمیاد که جدا شیم چون واقعاً دختر خیلی خوبیه و اینقد که منو دوست داره که اگه حتی بگم بمیر هم فکر کنم اطاعت می کنه. البته من 70% مواقع خیلی باهاش خوب حرف می زنم اما نمی دونم چرا اون 30% بد میشم. گاهی حتی عمداً اونو با هم کلاسی هام مقایسه می کنم که ناراحت بشه !!! بعدش ولی پشیمون میشم و کلی عذرخواهی می کنم و از دلش درمیارم.
خلاصه خسته شدم از این وضعیت . نه به خاطر خودم. بلکه به خاطر اون دختر معصوم. بعضی وقتها بهم میگه "من به خدا میگم مگه من چه گناهی کردم. فقط یکبار عاشق شدم و همش دعا کردم که به عشقم برسم. الان که دعام رو مستجاب کردی چرا به وسیله اون منو عذاب میدی". من خودم خیلی دلم می سوزه واسش اما نمی دونم چرا باز بعدش دوباره ازش ایراد می گیرم. اون بنده خدا تا حالا ازم هیچ ایرادی نگرفته اما من هفته ای دو سه بار ازش عیب و ایراد می گیرم.
خودش بهم گفت چون ما از هم دوریم و فقط تماس تلفنی داریم تو اینطوری حرف میزنی و بعد عروسی شاید درست بشی ولی بازم برو مشاوره کن شاید اصلاح بشی. چون روم نمیشه مشاوره حضوری برم و بگم اینقد ظالم هستم گفتم آنلاین مشاوره کنم.
به نظر شما چیکار کنم؟ شاید بگید من با این شخصیت نباید این ازدواج رو می کردم اما کایه که شده اما میشه هنوز جلوشو گرفت اگه جدایی کار درستی باشه.
اصلاً جدایی کار درستیه؟
می دونم که مستحق همه ملامت ها و سرزنش ها هستم اما لطفاً به جای ملامت بهم راهکار بدید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)