
نوشته اصلی توسط
سابینا
یکی دوروز بود که مریض بودم و هی فشارم نوسان داشت که فهمیدم سلامتی مهمترین چیزیه که باید قدرشو دونست
محمد از تهران برگشت و اخلاقش خیلی خوب شده، وقتی مریض شدم زنگ زده بود و من خواب بودم و مادرم بهش گفته سابینا فشارش افتاده خوابه، تندی شیرینی خریده بود اومد خونه ما، منو برد بیرون و یک روز تمام موند، احساس می کنم خیلی از اینکه منو از دست بده ترسیده هی می گفت منو دوست داری؟ دلت برام تنگ شده بود؟
تهران دکترش بهش دارو داده برای مشکل جنسیش و با داییم هم صحبت کردن و قراره برن دکتر؛ البته داییم یواشکی به من گفته و من رو نمی زنم که میدونم، خوب فعلا همه چیز خوبه، از وقتی احساس کرده مشکلش حل شدنیه خیلی خوشحاله و احساس قدرت می کنه، بخصوص مشکل جنسیش، ولی می ترسم دوباره مشکلات برگردن، این روزها خیلی حواسش به من هست و خیلی برخوردش خوبه، روز مادر هم اومد و واسه مادرم دسته گل خریده بود و واسه من کلی پول داد واسه رفتن به مسافرت، آخه این هفته قراره با مادرم و عروس هامون بریم مسافرت.
دوست دارم دوستان بهم کمک کنند که از این فرصت چطوری استفاده درست بکنم و چه رفتارهایی بکنم که این حالت ثبات داشته باشه؟!
دوستان لطفا کمکم کنید که خیلی بیشتر از همیشه بهتون نیاز دارم
علاقه مندی ها (Bookmarks)