امروز یه متنی رو با صدای معصومش خوند اصلا یه حالی شدم
صداش منو به عالمی برد طوری که تموم شده بود و من حواسم نبود صدام زدند بیدار شدم
خیلی برام عجیب بود اون لحظه قلبم جاش تنگ شد طوری که این حسمو نتونستم به زبون نیارم .
نمی دونم این بچه ها یه حسی بهم می دن یه حس خیلی قشنگ هرلحظه اشو عشق می کنم باهاشون .
خیلی خاصن برام عزیزن
امروز به این فکرکردم که مادر شدن چه حس قشنگیه باتمام وجودم طلب کردم یه حسرت بزرگ به دلم هجوم اورد که پر از شوق زندگی بود یجوری شدم انگار رو اسب چموشی نشستم که برای رفتن عجله داره.
بعد یک لحظه همه مادرا از جلو چشام رد شدن دیدم خیلی هاشون نمیدونن مادرن لذت نمی برن اما من الان می دونم باید چی باشه هرچند نمی فهمم
ناراحت میشم که فقط از روی عادت و غریزه بچه بزرگ میکنن و لذت واقعی اشو درک نمی کنن
خیلی وقت هاهم خسته می شن .
این دنیا واقعــــــــا زیباست.
من از گفتن حرف های احساسی خوشم نمیاد ولی دوست داشتم بگم تا ارامش بگیرم نتونستم جلو گفتنمو بگیرم.











باهاش حرف زدم در مورد مستقل بودن داشتن استقلال مالی و فکری و تصمیم گیری.اینکه دونفر وقتی ازدواج میکنن نشان میدهند از نظر مالی و فکری و تصمیم گیری به مرحله ای رسیدن که بتوانند به تنهایی یه زندگی مستق تشکیل بدهند اینکه نباید اجازه دخالت به خانواده خودشو بده یا همسرشم همین باهاش حرف بزنه اجازه دخالت نده هرچی پیش آمد بین خودشان حل بکنند.اینکه ایکاش اجازه میداد دعوا بین همسرش و مادرش را خودشان حل بکنند یا دعوای بین خودش و پدرزنش مردانه هستش و بخودشان مربوطه پس باید خودشان حل بکنند.


مامانن دیگه ، دل نازکن ، حواست باشه دلشونو یوقت نشکونی هااا
بیشتر وقتا هم دست به دامن خدا میشم.
ازش میخوام آرامش بهم بده ، آرومم کنه، بهم این اطمینانو بده همیشه پشتمه ، من الکی نگران نباشم. الحق که همیشه پشتم بوده و هوامو داشته .

علاقه مندی ها (Bookmarks)