الینای عزیزم چون فرصت ندارم فقط پست اولت را خوندم . نمیدونم احساس کردم شما هم مشکل منو داری من طبقه پایین منزل پدرشوهرم هستم. آزادی ندارم حسرت پوشیدن لباسهای باز . حسرت اینکه من و همسرم فقط یه ساعت با ارامش کنار هم باشیم کسی بدون در زدن وارد نشه. تو دلم مونده و شاید هم تا آخر عمر خواهد ماند. اولا خیلی سخت می گرفتم از دخالتهای از عبور و مرورهای بی اجازه تو خونه ام کلی اعصابم را ضعیف کرده بود و کلی مشکلات دیگه اگر دردت با من یکسان باشد خودت بهتر متوجه قضایا هستی.
ولی حالا دیگه نه . وقتی حساسیت نشان می دادم فاصله بین من و همسرم بیشتر بیشتر می شد. نمی تونستم تحمل کنم هم باید تحمل می کردم و هم به تدریج همسرم را از دست می دادم. بنابراین تصمیم گرفتم خاموش باشم. کم کم طرز پوشش ام را هم عوض کردم . و سعی کرم با جدیت بیرون هم کار کنم تا بتونیم سرمایه ای بدست بیاریم خونه بخریم با دس روی دست گذاشتن غر غر زدن و اعصاب همسرم را هم خراب کردن مشکلی حل نمی شد. همسرم چاره ای نداشت. خجالت می کشید به مادرش بگه مثلاً قبل از ورود در بزنین و یا....
بنابراین الان هم کمتر حرص می خورم هم دارم پس انداز می کنم برای خرید خونه. حالا رفتار اونا هم با من بهتر شده .
باور نمی کنید اگر بگم الان مادرشوهرم منو بیشتر از دخترش دوست دره.
برای شما هم آروزی صبر و تحمل بیشتر می کنم. عزیزم نمیدونم رفتارت با همسرت چه طور است ولی امیدوارم مسائل پیش پا افتاده ای که بین شما و خانواده همسرتون پیش میاد به همسرتون نگین. . چون در هر صورت مادرشه و یا پدرش که بزرگش کردندو دوستشان دارد و دوست ندارد دختر غریبه ای پشت سر انها بد بگوید.
الینای عزیزم از حرفهایم دلخور نشو چونه من نه قصد نصیحت دارم نه هیچ چیز. فقط تجربیات خودم بود که در اختیارتان قرار دادم. امیدوارم مشکلت حل بشود.








علاقه مندی ها (Bookmarks)