
نوشته اصلی توسط
dooo
سلام
ممنون شیدا خانوم
همسرم بود که اول شرط گذاشت وقتی گفتم خب منم شرط دارم گفت حق نداری شرط بذاری منم گفتم پس اینطوری نمیشه ادامه داد چون گفت در صورتی ادامه میدیم که شرطایی که من میگم رو قبول کنیم مثلا یکیش این بود که گفت من حالا حالا هاخونه ی شما نمیام و معلوم نیست که کی بتونم با خودم کنار بیام و بیام خونتون گفت بعد عروسی هم خودت تنها برو
منم گفتم من نمیتونم بدون شوهرم تنهایی جایی برم حتی خونه بابام اما همچنان حرف خودش رو میزد
وقتی من گقتم نمیتونیم ادامه بدیم اصلا اصرار نکردنگفت چرا میگی نه فقط گفت اخرین حرفته و خداحافظ
دختر خوب
همسرت توی اون دعواها غرورش شکسته شده
خجالت می کشه بیاد خونتون
سخته براش که اونطور مورد مواخذه و توهین قرار گرفته
این شرط چیزی نیست که به خاطرش زندگیت را خراب کنی
تازه گفته حالا حالاها نمی آم
راه برگشت گذاشته. یه کم با سیاست و درایت برخورد کنی این حالا حالاها می شه به همین زودی.
خانمهایی بودن توی تالار که همسرشون گفته من دیگه پامو اونجا نمی ذارم
و با رفتار درست خانم، آقا خودش پیشنهاد داده پاشو بریم خونه مامانت.
زندگیت حیفه که خرابش کنی،
اگه اشکالش و شرطهاش در این سطحه.
هر دوتون دارید لجبازی می کنید.
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
علاقه مندی ها (Bookmarks)