
نوشته اصلی توسط
(محرک)
با سلام خدمت دوستان
اومدم که حقیقت زندگیمو براتون بگم
بنده قبل از ازدواج عیبهای نامزدم رو میدیدم البته همه انها رو اونموقع نادیده میگرفتم و معیارهایی که داشتم احتمال میدادم که در ایشون هست اما بعد ازدواج دیدم هیچ یک از معیارهام رو نداره و عیبهای قبلی هم برام پررنگ تر شد.اینی هم که گفتم دوستم نداره چرا دوستم داشت اما من دیگه از زندگی باهاش زده شده بودم و احتمال جداییم رو 100%میدونستم بمرور که اخلاقم تغییر کرد اون هم ذات واقعیش رو نشون داد.
از خدا که چنهون نیست از شما چه پنهون من هیچ وقت نخاستم به زندگی برگردم و اون هم احساس کرد که من دوستش ندارم بعدش اون خواست خودشو تغییر بده اما دیگه برای من مهم نبود. دوستش داشتم و دارم اما از زندگی با اون بیزارم احساس میکردم با ادامه دادن با او شکست میخورم احساس میکردم روزی بهم خیانت میکنه.
البته خیلی عیبهای داشت که دوست ندارم به زبان بیارم اما مصبب این زندگی نکبت بار رو بیشترش تقصیر من بود چون زود احساس شکست کردم و هیچ وقت برای درست کردن زندگی اقدامی نکردم
من خودم رو بدبخت کردم و او خودش رو حالا دیگه جدا شدیم و هر کدوممون داره زندگی خودش رو میکنه
اما باعث این شکست بیشترش خودمون بودیم هردومون مقصر بودیم و من نتونستم از تقصرات و عیبهاش چشم پوشی کنم.
و اون هم احساس میکرد که دیگه دوستش ندارم اما من دوستش داشتم در قلبم و تنفر نزاشت به زبان بیارم
علاقه مندی ها (Bookmarks)