سلام .... باز من طاقت نیوردم و صبوری نکردم و زنگ زدم ایشون سردد جواب دادن گفتن جایی هستن گفتم اومدی خونه زنگ بزرن کارت دارم خیلی دیر زنگ زد خیلی سرد................. گفتم دیر تماس گرفتی کارت داشتم انجام شد .... بعد قطع کردیم اما باز خودم بهش زنگ زدم گفتم فردا وقت داری بریم بیرون .... گفت چرا گفتم هم دلم گرفته هم صحبت کنیم .... گفت فردا میخوام برم جایی شاید پس فردا گفتم باشه اما به خانوادم نگو چون اونا گفتن زنگ نزنم بهت ... گفت وقتی میای بیرون که میفهمن گفتم قرا ر بود با دوستم برم بیرون کنسل شده فکر میکنن با اون رفتم ..... گفت نه به بابات زنگ میزنم فردا میام صحبت میکنم .... گفتم به بابام نگو بهت زنگ زدما دعوام میکنن گفت باشه .... بابام زنگ زد بنده خدا انقد خوشحال شده بود که ایشون زنگ زده گفت آذین زنگ زده فردا میاد صحبت کنه بعد گفت امشب میخواد بره خونه خواهرش اینا تو هم برو تنها نره بگو بابام گفته گفتم باشه زنگ زدم بهش بگم جواب نداد دو سه بار زنگیدم جواب نداد اس ام اس زدم کارت دارم جواب بده باز زنگ زدم گوشی رو برداشت گفت چته چیه / با آرومی گفتم بابام گفت منم باهات بیام خونه خواهرت گفت دلیلی نداره تو بیای ما که با هم رابطه ای نداریم بابات حالا یه چیز خواسته بگه ... منم گفتم باشه خب کاری نداری خدافظ ..... دیشب بهش زنگ زدم چواب نداد اس ام زدم دوست داری زنگ نزنم یا اس ام اس ندم با اس ام اس بگو قول میدم نه زنگ میزنم نه اس ام اس چواب نداد حدود 6 بار زنگ زدم جواب نداد زنگ زدم خونه پدرش پدرش گفت رفته بودیم خونه عمو اینا با فلانی بعد رفته خونه مامان اینا (دو سه سالیه پدرش و مادشون دو تا خونه مختلف ساکنن چون مادربزرگشون حالشون خوب نیست مادر ایشون پیش ایشونن و پدرشون خونه تنهان شبها میرن اونجا ) گفتم بهش زنگ میزنم جواب نمیده ولی خب باشه به همه سلام برسونین ... اصلا پدرشون نگفتن تو هم بیا .... اونم گفت سلام برسون
یه چیزی راجع به پدر ایشون بگم پدر ایشون در ظاهر خیلی خودشون رو خوب نشون میدن .....منم در ظاهر بدی ندیدم .........اما فکر میکنم ایشون به همسرم خط میدن با سیاست کامل .... چون بعد یکی از بحثا با همسرم صحبت کردم خوب شد بعد که با پدرش برخورد داشت اخلاقش عوض شد ..... روز بله برون هم اینا گفتن 50 سکه پدرم گفت دیگه این نهایت بی انصافیه ما قبول نمیکنیم خیلی دیگه پایین گفتین پدرشون سریع به همه همراهاش اعلام کرد بلند شین بریم داشت بلند میشد بدون اینکه بخواد صحبت کنه و مارو مجاب کنه که دامادمون گفت حاج آقا حالا شمما بفرمایید صحبت کنیم ..... بعد کلی صحبت نظرشون رو همون 50 تا بود بدون اینکه یه دونه بالا بیاد همسرم هم که لام تا کام حرف نمیزد بعد پدرش گفت مثلا بعلاوه این 50 تا به ازای یکسال زندگی دو تا سکه اضافه بشه که بعد چندروز بعد کشمکش بین من و خانوادم قبول کردیم ولی ایشون گفتن فقط تا 5 سال سالی دوتا سکه اضافه بشه که باز صحبت و تا اینکه قرار شد به مدت ده سال سالی دو سکه اضافه شه .... خلاصه تا اینکه رفتیم محضر ببینیم محضریه پرسید مهریه چقدره گفتیم 50 تا سالی دوتا سکه تا ده سال که محضریه گفت تو عقد نامه باید مهر مشخص باشه خب یهو بکنیدش 114 تا این که خیلی کمه چه کاریه ..... همسرم جلو روی من برگشت گفت خب چرا بیشترش کنیم کمترش میکنیم .... یهو محضریه جا خورد گفت آقا اصلا بکن یکی صدتا دیگه چیزیه ؟ من انقد بهم برخورد انقد بهم برخورد .... ولی نمیدونم چرا بهش گفتم خب باشه عیب نداره اصلا نمیخواد
همسرم میگفت من مهربه تو رو نخواییم هم جدا بشیم باید بهت بدم گفتم من نمیخوام فقط خجالت میکشم تو خانواده ما این قدر کم مرسوم نیست گفت نه من وظیفمه گفتم خب اگه اینجوریه سه دنگ یا دودنگ خونتو مهریم کن فقط همین گفت نه زنی که مهریش رو همون اول بگیره من نمیگیرمش
بعد گفت ایرانیا انقد بی فرهنگن اروپایی ها اصلا مهریه ندارن گفتم آره اما اموالشون بعد جدایی نصف میشه میخوای این شرطو بزاریم باز پیچوند
یا اینکه سر عقد محضری که داشتیم محضر دار گفت فقط عروس وداماد تو این اتاق باشن بقیه برن بیرون پدرش و عموش گوش نکردن و موندن ولی خانواده من همه حتی پدرم گوش کردن و رفتن .... حتی قسمتی که همسرم باید امضا میکرد محضردار به من گفت برم بیرون منم رفتم بعد صدام کرد که امضا کنم گفت آقا داماد بند الف رو امضا نکرد شما راضی هستی من گفتم چیه برام خوند (اگه مرد بدون هیچ دلیل زنش را طلاق بدهد نصف اموال بعد ازدواج بنام زن میشوود) اولش ناراحت شدم اما گفت آبروریزی میشه بهم بخوره امضا داشتم میکردم یهو به خودم اومدم دیدم با اینکه محضر دار داره هی میگه بابا بزارید اینجا خلوت باشه فقط عروس داماد بابا و عموی داماد بالا سر من هستن ببینن منن دارم چی رو امضا میکنم خیلی بهم برخورد یهو چشام پر اشک شد گفتم پشیمون شدم هر چی پدرم بگه و چون بند الف رو امضا نکردن من هم امضا نمیکنم که اونا هم گفتن خب پس عقد نکنید منم گفتم باشه و چشام پر اشک بود پدرم بنده خدا گفت امضا کن بیخیالش جلو همه گفتم نه بریم خونه .... بعد به همسرم یواشکی گفتم به این شرط امضا میکنم که حق طلاق اشتغال حضانت و سفر خارج از کشور با من باشه مهریه ام هم 65 قبول کرده بودم بدون هیچ شروطی .... اونم به پدرش گفت پدرش دید من مصمم گفت باشه بند الف رو امضا کن که آخرش امضا کرد منم هی اشک میریختم .... بعد همسرم گفت بخدا بابام میگفت دست من نبود ..... ولی الان میگه اون محضر مقصر بود که به تو گفت من امضا نکردم نباید میگفت
یه مورد دیگه هم اینکه من با این آقا تو نت آشنا شدیم سایت همسریابی و خیلی مودبانه و با ملاحظات جلو رفتیم مادرم میدونستن ایشون هم خانوادش میدونن ....جلسه دوم که همو دیدیم خدایی خیلی محترم بود و با ادب و رمانتیک فقط یکم اعتماد به نفسش پایین میزد که حس کردم به خاطر جدایی پدر و مادر اصلیشه که من گفتم اصلا مهم نیست برام مهم خودتی ..... از گذشتم خواستم بپرسم گفت من پسر خوبیم از گذشتم نپرس منم نپرسیدم .... به من هم گفته بود که قصد ازدواج تا بحال نداشته به جز دو سه مورد که یا اونا نپسندیدن یا خودش و دوست دخترم که خودش گفت داشته و اینا ... همش من در مورد خانوادم اینا صحبت میکردمایشون کم سوال میکرد میگفتم شما سوالی ندارین میگفت من حس ششم دارم متوجه میشم اخلاقتو ....خلاصه چون تو نت آشنا شده بودیم و چون ایشون خانوادشون شرایطش متفاوت بود یکم و اصرار داشت هر چه سریعتر خواستگاری بیاد و عقد کنه و منم چون محتاط بودم و نمیخواستم تا مطمئن نشم پاش به خونمون باز نشه ازش خواستم قبل خواستگاری خانوادشو ببینم .... گفت باشه میبرمت خونمون ببینیش منم فکر نمیکردم کار بدی میکنم و رفتم با ایشون ..... البته قبلش آدرس خونه پدرش تلفن خونه پدرشون و محل کار همسرم و تلفن و اینا رو گرفته بودم و به مادرم داده بودم ....یعنی جوانب احتیاط رو رعایت کرده بودم .... هدفم هم این بود که ببینم اصلا خانواده ای داره یا نه و برخورد خانوادشون رو هم ببینم چون برا من رضایت قلبی خانوداه برا وصلت مهمه .... خلاصه 5 دقیقه بیشتر نشد نشستیم و بلند شدیم ..... همه چی همخوب بود خیال منم راحت شد ...... اجازه خواستگاری دادم ..... حالا یکی دوباره که میگه پدرم گفته اون کار دختره درست نبوده که اومده خونه ما رفته نه حرفی زده نه هیچی میخواسته خوشگلیشو به رخ بکشه مگه ما دنبال خوشگلیشیم .... درصورتیکه من برگشتم به همسرم گفتم من خودمو خوشگل نمیدونم از من بهتر خیلی هستن من معمولیم کی گفتم خوشگلم؟ بعدشم اگه دلیل اینکارمو نگفتم نخواستم ناراحتت کنم چون میخواستم بدونم اصلا خانواده ای وجودداره یا نه قبول کن که ما تو اینترنت آشنا شدیم و این ترسا وجود داره اگه تو هم همچین کاری میکردی من ناراحت نمیشدم .... اما هنوز که هنوزه میگه کارت بد بوده .... با اینکه من نه جلف بازی دراوردم نه بیخودی خندیدم نه روسری دراوردم خیلی سنگین و با ادب برخورد کردم 5 دقیقه هم بیشتر نشد .... تازه اینم بگم که خانواده خودشون ازون بی لنگ و بازان مثلا مادر دومشون تومهمونیا دامن تا زانو بدون جوراب و لباس بدون آستین و ببخشید ببخشید یقه لباسشون انقد بازه که معلومه
یکی دیگه از اخلاقاشون هم اینکه که تو جمع خصوصا موقعی که بشاشم و سرحال ایشون میخوان بهم ضدحال بزنن .... حتی خونه مادر اصلی خودشون هی باهاش شوخی میکردم از دلش در بیارم اخه قبلش یه کوچولو بحث شده بود پیش مامانش بغلش میکردم تحولیش میگرفتم یهو برمیگرده میگه اینجوری نکن یه چیزی بهت میگما
-----------------
خوبیاش اینه که وقتی به حرفشم و باهاش راه میام و هر چی میگه قبول میکنم خیلی خوب ومهربونه مثلا خودش میره برام مانتو میخره همون مانتوی حراجی ده تومنی ها ..... یا میره مثلا غذا درست میکنه یا میبرم پیتزا فروشی نظرمم اصلا نمیپرسه کجا دوست داری بری .... ولی میدونه پارکو دوست دارم اونجا رو مثلا پیشنهاد میده ... چندبار گفتم عاشق کوه نوردیم موقع آشنایی ایشون گفته میریم با هم الان میگه شلوغه بعد هم فهمیدم ایشون خارپاشنه دارن نمیتونن کوه نوردی کننن .... بعدشم زیاد راه میرن پادرد میشن ..... مهربون میشه بغلم میکنه میاد سمتم .... مثل بچه ها لوس میشه ... اما خدا نکنه باب میلش نباشم لج میکنه بد .....
متاسفم که نتونستم طاقت بیارم سرزنشم نکنید ..... با همه ی این وجود دوست دارم زندگیمو حفظ کنم
--------







....شما نیازی به راهنمایی نداری، داری کار خودت رو می کنی، ولی همینطوری اتفاقات رو بنویس لطفا چون خیلی دوست دارم تا انتها داستانت رو بخونم!!!!!!!




دارم رو خودم کار میکنم کم صحبت کنم 

علاقه مندی ها (Bookmarks)