وقتی باهاش خداحافظی کردم،فکر میکردم برمیگرده - ولی دوشب گذشته وهنوز برنگشته
باورم نمیشه این اتفاق افتاده باشه
من رهاش کردم،ولی اون برنگشت-باورم نمیشه دوستم نداشت-
چقدر تواین رابطه صادق بودم.
دلم خیلی شکست
خیلی امیدوارم کرده بود
فکر کردم گمگشتمو پیدا کردم
فکر کردم چقدر ماشبیه همیم وچه زندگی خوب وشاد وپرانرژی با هم شروع میکنیم
چقدر خوشحال بودم تنهاییهام داره تموم میشه
ومنم عشقمو پیداکردم
کاملا خودشو شوهرم میدونست
هروقت سوالی داشتم مثلا میگفتم دوست داری خانمت فلان جور باشه،به جای کلمه خانمم میگفت تو؛منو کاملا خانم خودش میدونست
منو با عناوین احساسی خطاب میکرد
چقدر صداشودوست داشتم،مخصوصأوقتی جدی صحبت میکرد؛خیلی جذاب میشد.
چقدر رنگ چشماش خاص بود
چقدر خوشحال بودم که ازمن مذهبی تره وهمیشه نمازش سرجاشه
وقتی دوهفته پیش اخرین خواستگاری که اومده بود؛ازش پرسیدم ازتو مطمعن باشم که به اونا جواب رد بدم
گفت اره،مطمعن باش از من،یه خواستگارخوب دیگه روهم به خاطر اون رد کردم
وقتی توفکر اون بودم چقدر سختم بود که خواستکار دیگه میومد
میگفت دلم نمیخواد با خانمم فرد جدایی باشم،میخوام یکی باشیم
چقدر معیارهای ازدواجم داشت
چقدر فکرامون نزدیک هم بود
ولی تموم شد.

علاقه مندی ها (Bookmarks)