منو همسرم تو دوره لیسانس همکلاسی بودیم. از همون موقع به هم علاقه مند شدیم. تو همون دوره عقد کردیم. خیلی زیاد همدیگرو دوست داشتیم. الان 6 سال از عقدمون میگذره و حدود 3.5 سال هست که عروسی کردیم و با هم زندگی میکنیم. من الان دکتری میخونم و اونم فوق لیسانسشو تموم کرده. تو این مدت هم سختی های زیادی رو با هم تحمل کردیم. الان هر دو با هم در یک شرکت خارجی کار میکنیم. اما ساختمون کاریمون جداست.
حدود 2 ماه پیش بود که احساس کردم همسرم با یکی از همکارای من خیلی صمیمی شده. اولش سعی کردم به خودم بگم چیزی نیست جز یه رابطه کاری. یه طوری هم برخورد کردم که بفهمه من خوشم نمیاد. یه مدت گذشت و دیدم تو فیس بوک بیش از معمول داره چت میکنه. یه چند باری تو خونه تا من میومدم فیس بوکشو میبست. و نمیذاشت من ببینم چی میگه. من یکم ناراحت شدم. برا اینکه من زیاد گیر ندم رفت تو چت یاهو. یه روز من رفتم از اون اتاق چیزی بردارم دیدم مشغوله چته و طبق معمول نذاشت من ببینم. من دیگه مطمئن شدم یه خبری هست. 1 هفته شدید دپرس شدم. تصمیم گرفتم با خودش حرف بزنم. ازش پرسیدم با کی چت میکنی؟ اونم یه سری بهانه آورد که کسی نسیت. یکی از دوستای فیس بوکمه و خانومه و مشکل داره. من که باور نکردم. یکم ناراحتی کردم و خودمو زدم به موش مردگی. اونم گفت خیلی خوب ناراحت نباش. مرده. اما چیزی بینمون نیست. حرفای معمولی و یکی از دوستای فیس بوکشو نشون داد گفت اینه. ازش خواستم تمومش کنه. من تحمل ندارم. بعد از کلی گریه و ناراحتی قول داد که تمومش کنه. تو فیس بوک هم طرف رو ریموو کرد. منم بعد از چند روز بخشیدمش و مثل سابق شدم. بعدش شروع کرد به خوندن یه مجموعه 7 جلدی کتاب معروف. خیلی با جدیت میخوند . بعد از ساعت کاری همش داشت کتاب میخوند و میگفت باید تا مهر اینارو تموم کنم. برام یکم عجیب بود که چرا اینقدر فشرده. یه مدت گذشت و دوباره دیدم چت هم میکنه اما وقتی من خونه نیستم. دیگه یه چیزی مثل خوره افتاد تو جونم که باید بفهمم چه خبره ( ای کاش نمیفهمیدم). منم براحتی یه نرم افزار رو لپ تاپش نصب کردم که هر 10 ثانیه از صفحه دسکتاپ عکس میگیره. بعد از چند روز نشستم به دیدن آنچه که ضبط شده بود. متاسفانه دیدم اون مرده که باهاش ارتباط داره همون همکار خودمه که چند بار ازش خواسته بودم ارتباطشو کم کنه. متاسفانه متوجه شدم چند وقتی هست با هم ارتباط دارن. اون مرده اهل نوشتنه. این دو تا با هم کل کل کردن و اون مجموعه کتاب رو همکارم بهش معرفی کرده که بخونه و گفته عمرا بتونی اینو تموم کنی. همسرم هم کل انداخته گفته من تو 3 ماه 3800 صفحه رو میخونم و خلاصه کل کل کردن و همسر من ازش خواسته باید کتابشو به همسرم تقدیم کنه .اونم قبول کرده. ولی گفته منم یه شرط دارم. بعد از یه هفته شرطشو گفته. شرطش سنگین ترین نوع خیانتی هست که میشه مرتکب شد. از همسر من خواسته که اگه باخت باید یه بچه از اون داشته باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من که اینارو فهمیدم دنیا رو سرم چرخید............اگه فقط دوست بودن براحتی میبخشیدمش.... حتی اگه رابطه جنسی داشتن هم میتونستم ببخشم چون خیلی دوسش دارم.... اما این یکی دیگه خیلی عجیبه...............منم اصلا نمیتونم ناراحتیمو پنهان کنم. همون روز ازش خواستم هر چی بینشون هست بگه... خودم اول چیزی رو نکردم. منتها همش دروغ میگفت. تااینکه خودم گفتم میدونم چه خبره........ حرفی برا گفتن نداشت........بعدش به غلط کردن افتاد........الان 2 هفته از این موضوع میگذره. خیلی ابراز پشیمونی کرده. منم بعد از یه هفته بهش گفتم بخشیدمش. اما هنوز نتونستم با خودم کنار بیام........ فکر نکنم هیچوقت بتونم کنار بیام...همش دارم سیگار میکشم... من برا این زندگی خیلی زحمت کشیدم. همیشه هم بهش ابراز علاقه میکردم. اینقدر که همیشه شاکی میشه و میگه خستم میکنی ولم کن. همه حسرت زندگی و عشق مارو میخورن........ اما..........
نمیدونم باید چیکار کنم. باید جدا شم؟ اگه جدا نشم نمیتونم ازش بچه دار شم. چون همش این تو ذهنمه که این بچه من نیست.........









علاقه مندی ها (Bookmarks)