به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 6 از 9 نخستنخست 123456789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 89
  1. #51
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 09 اسفند 97 [ 15:39]
    تاریخ عضویت
    1389-6-20
    نوشته ها
    223
    امتیاز
    7,354
    سطح
    57
    Points: 7,354, Level: 57
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 196
    Overall activity: 28.0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    209

    تشکرشده 280 در 139 پست

    Rep Power
    38
    Array

    RE: دیگه به پایان خط رسیدیم

    سابینا خانم چه خبر از آقا محمد؟

  2. #52
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 29 شهریور 96 [ 22:02]
    تاریخ عضویت
    1389-9-06
    نوشته ها
    1,077
    امتیاز
    14,205
    سطح
    77
    Points: 14,205, Level: 77
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 245
    Overall activity: 1.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,300

    تشکرشده 3,560 در 934 پست

    Rep Power
    123
    Array

    RE: دیگه به پایان خط رسیدیم

    سلام فوتر جان
    هیچی بعد یک هفته بی خبری من چون مبلغی پول دست ایشون داشتم بهشون ایمیل زدم که پول را به حساب مادرم واریز کنند. ایشان بعد از دوسه روز جواب دادند که واریز کردند و درحال مسافرت به تهران هستند. مادرشان با من تماس گرفت و من بهشون اطلاع دادم که مادرم چند روزی برای عمل در بیمارستان بستری خواهد شد. بعد محمد بعد یک هفته زنگ زد ومن عادی و معمولی و بدون گلایه برخورد کردم. مادرم که بستری شد روز اول خبری ازش نشد. روز دوم با مادرش اومد و ناهار خریده بود. بعد که رفت تهران باز ازش خبری نشد. بعد مستقیما با موبایل مادر تماس گرفت و گفت که داره برمیگره چون تبریز یه کاری براش پیش اومده . من بهش زنگ زدم ودیدم یک کلاسی هست که باید درش شرکت کنه و باید برگرده. اینطور شد که دکترش هم موند برای یه وقت دیگه!! طبق معمول!!
    باز دیروز پیداش نبود و عصر ساعت 7 دیدم اومده مامانو ببینه. ولی خوب اخمو بود و بی تفاوت . منم با احترام برخورد کردم ولی زیاد باهاش مهربونی نکردم. دوباره رفت تا امروز من یه ساعت قبل بهش زنگ زدم و احوالپرسی کوتاهی کردیم و سرد و تمام.
    واقعیتش من این هفته خیلی درگیر بودم چون مادرم عمل شد و بیمارستان بودیم و الان هم تمام کارهای خونه را انجام میدم و افتخار مراقبت از مادر زحمتکش و عزیزم را دارم
    ولی خوب این روزها هم تنها هستم و بار همه چیز بر دوش خودم هست. طبق معمول محبت و حمایتی در این روزهای سخت دریافت نکردم.
    نهایتا منتظرم که مادرم خوب بشه و ببینم که آیا ایشون دوباره به تهران می ره برای دکتر یا خیر. چون ماشینو گذاشته اونجا و با اتوبوس اومده بود.


    راستش خیلی احساس خستگی و تنهایی می کنم این روزها ....

  3. 6 کاربر از پست مفید نیلا تشکرکرده اند .

    نیلا (پنجشنبه 15 اردیبهشت 90)

  4. #53
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 09 اسفند 97 [ 15:39]
    تاریخ عضویت
    1389-6-20
    نوشته ها
    223
    امتیاز
    7,354
    سطح
    57
    Points: 7,354, Level: 57
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 196
    Overall activity: 28.0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    209

    تشکرشده 280 در 139 پست

    Rep Power
    38
    Array

    RE: دیگه به پایان خط رسیدیم

    نقل قول نوشته اصلی توسط سابینا
    سلام فوتر جان
    هیچی بعد یک هفته بی خبری من چون مبلغی پول دست ایشون داشتم بهشون ایمیل زدم که پول را به حساب مادرم واریز کنند. ایشان بعد از دوسه روز جواب دادند که واریز کردند و درحال مسافرت به تهران هستند. مادرشان با من تماس گرفت و من بهشون اطلاع دادم که مادرم چند روزی برای عمل در بیمارستان بستری خواهد شد. بعد محمد بعد یک هفته زنگ زد ومن عادی و معمولی و بدون گلایه برخورد کردم. مادرم که بستری شد روز اول خبری ازش نشد. روز دوم با مادرش اومد و ناهار خریده بود. بعد که رفت تهران باز ازش خبری نشد. بعد مستقیما با موبایل مادر تماس گرفت و گفت که داره برمیگره چون تبریز یه کاری براش پیش اومده . من بهش زنگ زدم ودیدم یک کلاسی هست که باید درش شرکت کنه و باید برگرده. اینطور شد که دکترش هم موند برای یه وقت دیگه!! طبق معمول!!
    باز دیروز پیداش نبود و عصر ساعت 7 دیدم اومده مامانو ببینه. ولی خوب اخمو بود و بی تفاوت . منم با احترام برخورد کردم ولی زیاد باهاش مهربونی نکردم. دوباره رفت تا امروز من یه ساعت قبل بهش زنگ زدم و احوالپرسی کوتاهی کردیم و سرد و تمام.
    واقعیتش من این هفته خیلی درگیر بودم چون مادرم عمل شد و بیمارستان بودیم و الان هم تمام کارهای خونه را انجام میدم و افتخار مراقبت از مادر زحمتکش و عزیزم را دارم
    ولی خوب این روزها هم تنها هستم و بار همه چیز بر دوش خودم هست. طبق معمول محبت و حمایتی در این روزهای سخت دریافت نکردم.
    نهایتا منتظرم که مادرم خوب بشه و ببینم که آیا ایشون دوباره به تهران می ره برای دکتر یا خیر. چون ماشینو گذاشته اونجا و با اتوبوس اومده بود.
    درود
    اول از همه برای مادر محترمتون دعا میکنم ایشاال... حالشون خیلی زود خوب بشه و بهبودیشون بدست بیاد.خوب اینکه ماشینو گذاشته خوبه و یه چیزی این وسط خوبه اگه فهمیدین چیو میگم؟ اون برای یه کاری اونم شرکت در کلاسی پا شد از تهران با اتوبوس اومد تبریز.پس حس مسئولیت پذیری هم داره و کامل از بین نرفته!!
    ازش تشکر کنین که ملاقات مادرتون اومد بهش بگین با اینکه خودت باید میرفتی دکتر ممنون که وقت گذاشتی اومدی عیادت مامان.
    همینطور از مادرشون تشکر کنین.
    راستی مادر محمد خیلی خوب میتونه روش تاثیر بذاره.فراموش نکنین رابطتونو با مادرش بهتر کنین.خیلی خیلی تاثیر داره.به مادرش بگین محمدو دوست دارین و کمک میکنین با هم تا حالشو بهتر کنین

  5. 5 کاربر از پست مفید footer تشکرکرده اند .


  6. #54
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 29 شهریور 96 [ 22:02]
    تاریخ عضویت
    1389-9-06
    نوشته ها
    1,077
    امتیاز
    14,205
    سطح
    77
    Points: 14,205, Level: 77
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 245
    Overall activity: 1.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,300

    تشکرشده 3,560 در 934 پست

    Rep Power
    123
    Array

    RE: دیگه به پایان خط رسیدیم

    دوستان ببینید
    یک زن و یا مرد در زندگی تنها فرستنده نیست و منبع انرژی بی پایانی نداره که هی مثبت بفرسته و خنثی و منفی در یافت کنه، شما می فرمایید من رابطه مو با مادرش بهتر کنم و هی تشکر کنم و قربون صدقه برم، الان یک هفته هست که من دست تنها دارم از مادرم پرستاری میکنم و لااقل کسی نیست که خریدهای بیرون رو بکنه، این رو هم ول کنید کسی نیست که بهم دلداری بده و بگه خسته نباشید، یا یک ذره روحیه بده بهم
    ایشون هنوز هم هر وقت زنگ می زنه با من طلبکارانه برخورد می کنه
    دیشب بعد از 24 ساعت لطف کرد و با این بنده حقیر تماسی گرفت و گفت امروز کی اومده بود خونه تون؟ از قضا طبق رسم ما که مریض رو هم به حال خودش نمی ذارن و باید حتما پرستار و مریض رو به حدی خسته کنند که نایی براش نمونه دیروز کلی ملاقاتچی داشتیم که کلی هم بریز و بپاش کردند و سر و صدا و هم مادرو خسته کردند و هم من بعد از رفتن اونها تا شب بشور و بساب کردم ... هر وقت بهشون نیاز داری یکی پیداشون نیست ولی الکی فرمالیته میان ملاقات، من نمیدونم اونشب های بیمارستان و ... چرا یکی از اینها پیداشون نبود؟
    گفتم کلی آدم اومدن خونه مون، با کمال پررویی عوض اینکه بگه خسته نباشی گفت خوب پس خوب شده خوش گذشته!!!!! یک آدم عاقل میدونه که کسی که مادرش مریضه و عده ای اومدن ملاقات خوش نمیگذره لااقل فقط خسته میشه!
    ببینید یک زن بدبخت چقدر باید تحمل کنه؟ کمکی نمی کنه احوالی نمی پرسه بعدشم زخم زبون می زنه
    به امید روزی که بیام و بگم از این بدبختی بزرگ نجات پیدا کردم...
    ضمنا افسردگی و علائم رو دیدیم دیگه خدایی نکرده افسردگی عقل آدمو که از سرش نمی گیره این حرفها رو داره می زنه
    اینها ویژگی های شخصیتیه نه افسردگی

  7. 5 کاربر از پست مفید نیلا تشکرکرده اند .

    نیلا (شنبه 17 اردیبهشت 90)

  8. #55
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 09 اسفند 97 [ 15:39]
    تاریخ عضویت
    1389-6-20
    نوشته ها
    223
    امتیاز
    7,354
    سطح
    57
    Points: 7,354, Level: 57
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 196
    Overall activity: 28.0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    209

    تشکرشده 280 در 139 پست

    Rep Power
    38
    Array

    RE: دیگه به پایان خط رسیدیم

    نقل قول نوشته اصلی توسط سابینا
    دوستان ببینید
    یک زن و یا مرد در زندگی تنها فرستنده نیست و منبع انرژی بی پایانی نداره که هی مثبت بفرسته و خنثی و منفی در یافت کنه، شما می فرمایید من رابطه مو با مادرش بهتر کنم و هی تشکر کنم و قربون صدقه برم، الان یک هفته هست که من دست تنها دارم از مادرم پرستاری میکنم و لااقل کسی نیست که خریدهای بیرون رو بکنه، این رو هم ول کنید کسی نیست که بهم دلداری بده و بگه خسته نباشید، یا یک ذره روحیه بده بهم
    ایشون هنوز هم هر وقت زنگ می زنه با من طلبکارانه برخورد می کنه
    دیشب بعد از 24 ساعت لطف کرد و با این بنده حقیر تماسی گرفت و گفت امروز کی اومده بود خونه تون؟ از قضا طبق رسم ما که مریض رو هم به حال خودش نمی ذارن و باید حتما پرستار و مریض رو به حدی خسته کنند که نایی براش نمونه دیروز کلی ملاقاتچی داشتیم که کلی هم بریز و بپاش کردند و سر و صدا و هم مادرو خسته کردند و هم من بعد از رفتن اونها تا شب بشور و بساب کردم ... هر وقت بهشون نیاز داری یکی پیداشون نیست ولی الکی فرمالیته میان ملاقات، من نمیدونم اونشب های بیمارستان و ... چرا یکی از اینها پیداشون نبود؟
    گفتم کلی آدم اومدن خونه مون، با کمال پررویی عوض اینکه بگه خسته نباشی گفت خوب پس خوب شده خوش گذشته!!!!! یک آدم عاقل میدونه که کسی که مادرش مریضه و عده ای اومدن ملاقات خوش نمیگذره لااقل فقط خسته میشه!
    ببینید یک زن بدبخت چقدر باید تحمل کنه؟ کمکی نمی کنه احوالی نمی پرسه بعدشم زخم زبون می زنه
    به امید روزی که بیام و بگم از این بدبختی بزرگ نجات پیدا کردم...
    ضمنا افسردگی و علائم رو دیدیم دیگه خدایی نکرده افسردگی عقل آدمو که از سرش نمی گیره این حرفها رو داره می زنه
    اینها ویژگی های شخصیتیه نه افسردگی
    اول از همه خسته نباشید بهتون بخاطر پرستاری از مادرتون.(جاتون توی بهشته)
    در مورد آقا محمد هم بله دیگه حرف شما درسته.افسردگی نباید یه زندگیو نابود کنه یا احساس رو کم کنه یا بی تفاوت به هرچیزی باشی.
    حرف شمارو قبول دارم دارید خیلی زحمت میکشید.

  9. 2 کاربر از پست مفید footer تشکرکرده اند .


  10. #56
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 04 مرداد 93 [ 18:17]
    تاریخ عضویت
    1389-10-29
    نوشته ها
    221
    امتیاز
    3,401
    سطح
    36
    Points: 3,401, Level: 36
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 99
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    465

    تشکرشده 473 در 146 پست

    Rep Power
    38
    Array

    RE: دیگه به پایان خط رسیدیم

    سابینای عزیز تمام پستهات رو خوندم و پشتکار و مهربونیت رو تحسین می کنم.
    در مورد مادر مهربونت هم امیدوارم زودتر بهبودی کامل کسب کنند و آفرین به تو دختر خوب که هوای مادرت رو داری.
    تو هم مثل خیلی از زنها مهربونی و روحت خیلی لطیفه. فقط می تونم بگم خیلی مواظب خودت باش.
    در این شرایط که یک تصمیم گرفتی، ترجیح می دم نظری ندم تا ببینم بعد چی می شه. حتما بازهم برامون بنویس.
    باز هم برات پست می ذارم.
    خوش باشی، روی ماهت رو می بوسم و بهترینها رو برات آرزو می کنم.

  11. 4 کاربر از پست مفید lonely sky تشکرکرده اند .

    lonely sky (چهارشنبه 21 اردیبهشت 90)

  12. #57
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 09 بهمن 91 [ 11:43]
    تاریخ عضویت
    1390-1-09
    نوشته ها
    237
    امتیاز
    2,402
    سطح
    29
    Points: 2,402, Level: 29
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    818

    تشکرشده 848 در 197 پست

    Rep Power
    39
    Array

    RE: دیگه به پایان خط رسیدیم

    سلام سابینا جان
    راستش من مشاور نیستم به همین خاطر سعی میکنم جایی نظری ندم که بیشتر لطمه وارد کنه. اما...
    اما این پست رو زدم که فقط بگم خسته نباشید خدا قوت
    انشالله واسه همه آنچه که با وجود همه مشکلات و گرفتاری های خودت، برای مادرت انجام دادی خدا هم گره از مشکلات تو برداره. دعا میکنم برات.
    امیدوارم زندگیت هم به کام باشه و همه چیز درست شه و از تنهایی در بیای...
    مطمئنم یه روز میای و اینجا خبر خوش میدی که درست شده همه چی.

  13. 4 کاربر از پست مفید mehrabooni تشکرکرده اند .

    mehrabooni (چهارشنبه 21 اردیبهشت 90)

  14. #58
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 29 شهریور 96 [ 22:02]
    تاریخ عضویت
    1389-9-06
    نوشته ها
    1,077
    امتیاز
    14,205
    سطح
    77
    Points: 14,205, Level: 77
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 245
    Overall activity: 1.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,300

    تشکرشده 3,560 در 934 پست

    Rep Power
    123
    Array

    RE: دیگه به پایان خط رسیدیم

    بچه ها تصمیممو گرفتم
    حال مادرم یه کم بهتر بشه از طریق یک وکیل درخواست مهریه و طلاق می دم
    دعا کنید لااقل خیلی طول نکشه و به حق و حقوقم برسم

  15. 3 کاربر از پست مفید نیلا تشکرکرده اند .

    نیلا (پنجشنبه 22 اردیبهشت 90)

  16. #59
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 04 مرداد 93 [ 18:17]
    تاریخ عضویت
    1389-10-29
    نوشته ها
    221
    امتیاز
    3,401
    سطح
    36
    Points: 3,401, Level: 36
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 99
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    465

    تشکرشده 473 در 146 پست

    Rep Power
    38
    Array

    RE: دیگه به پایان خط رسیدیم

    سابینا جون این همون چیزی بود که می خواستم بهت بگم ولی جرات نداشتم، پیش خودم گفتم شاید یه چیزایی باشه که سابینا نگفته و من نمی دونم و نمی تونم قضاوت کنم ولی حالا که دیدم تصمیمت رو گرفتی به شجاعتت تبریک می گم و امیدوارم خیلی زود بتونی یه زندگی آروم رو شروع کنی.
    راستی یه لینک واست می ذارم، نوشته های باربارا دی آنجلس که شخصا خیلی خیلی بهش ارادت دارم و واقعا قبولش دارم، اگه بدونی باربارا خودش هم ازدواج ناموفق داشته، اگه وقت کردی یه نگاهی بنداز، امیدوارم بهت کمک کنه.
    نقاط ضعف مهلک

    برات دعا می کنم

  17. 2 کاربر از پست مفید lonely sky تشکرکرده اند .

    lonely sky (چهارشنبه 21 اردیبهشت 90)

  18. #60
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 25 اردیبهشت 92 [ 09:40]
    تاریخ عضویت
    1389-7-21
    نوشته ها
    715
    امتیاز
    7,206
    سطح
    56
    Points: 7,206, Level: 56
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 144
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,662

    تشکرشده 1,673 در 522 پست

    Rep Power
    87
    Array

    RE: دیگه به پایان خط رسیدیم

    سابینا جان نظر پدر و مادرت در این مورد چیه عزیزم؟
    [align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
    و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...
    [/align]


 
صفحه 6 از 9 نخستنخست 123456789 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. منفی بافی های مادرم به اوج رسیده و من به شدت ضعیف و آسیب پذیر شدم
    توسط tanhaeii در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: سه شنبه 01 تیر 95, 11:28
  2. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 18 خرداد 95, 23:02
  3. پاسخ ها: 53
    آخرين نوشته: سه شنبه 01 اردیبهشت 94, 23:28

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:39 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.