نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم اگر یار شود رختم از اینجا ببرد
تشکرشده 239 در 119 پست
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم اگر یار شود رختم از اینجا ببرد
تشکرشده 715 در 251 پست
دل گفت شيدا گشتهام از چشم مستِ ماه او
گفتم كه بربند اين سخن راهي جداست راه او
دل گفت دالان ميزنم گر كوه باشد پيش رو
گفتم كه كوه آري ولي فولاد تفتان است او
تشکرشده 37,362 در 7,160 پست
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
خصم آنم که میان من و تیغت سپر است
تشکرشده 303 در 128 پست
تواضع گر چه محبوب است و حسن بی کران دارد
نباید کرد بیش از حد که هیبت را زیان دارد
تشکرشده 715 در 251 پست
در سخن مخفی شدم مانند بو در برگ گل
هر که خواهد دیدنم گو در سخن بیند مرا
تشکرشده 1,965 در 675 پست
ای بهار ای بهار افسونگر
من سراپا خیال اوشده ام
در جنون تو رفته ام از خویش
شعر و فریاد و آرزو شده ام
تشکرشده 715 در 251 پست
من هرچه می کشم همه از یک نگاه توست
ای کاش کور می شدم آن لحظه نخست
گفتند اشک خاطره را پاک می کند
توفان گرفت در من و عشق تو را نشست
تشکرشده 2,234 در 570 پست
ترانه ای بخوان برای من
که حس با تو بودنم میان باغ سینه گل کند
و دشت
در عبور خاطرات سبز تازه تر شود
تشکرشده 239 در 119 پست
در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ
بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر
تشکرشده 2,234 در 570 پست
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)