زلف اشفته و خوی کرده و خندان لب مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراطی در دست
تشکرشده 55 در 39 پست
زلف اشفته و خوی کرده و خندان لب مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراطی در دست
تشکرشده 375 در 164 پست
تو مرا مي فهمي
من تو را مي خواهم
و همين ساده ترين قصه يك انسان است
او مـانده و قلب آهنـــی تان مردم!
یا می نگـرد به دشمنی تان مردم!
این پاسخ لطف یک درخت است؟تبر؟
لعنت به نمکدان شکنی تان ! مردم!
تشکرشده 116 در 62 پست
تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
هر کان می احمر خورد بابرگ گردد برخورد
از دل فراخی ها برد دلتنگ ما دلتنگ ما
بس جره ها در جو زند بس بربط شش تو زند
بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما
تشکرشده 267 در 64 پست
او نيست كه در مردمك چشم سياهم
تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند
اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب
كو پنجه ي او تا كه در آن خانه گزيند
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
ر سینه ها برخاسته، اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته، هم خویشتن کرده روا
ای روح بخش بی بَدَل، وی لذت علم و عمل
باقی بهانه ست و دغل، کاین علت آمد وآن دوا
تشکرشده 16,568 در 3,447 پست
امروز نمي دانم ز چه پهلو خاست
دانم كه از او عالم غوغاي دگر دارد
تشکرشده 34 در 22 پست
دیدی که یار جز سر ظلم و ستم نداشت
بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت
تشکرشده 375 در 164 پست
تو به من ميخنديدي
و نمي دانستي
من به دلهره از باغ همسايه
سيب را دزديدم...
او مـانده و قلب آهنـــی تان مردم!
یا می نگـرد به دشمنی تان مردم!
این پاسخ لطف یک درخت است؟تبر؟
لعنت به نمکدان شکنی تان ! مردم!
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
ما زان دغل کژ بین شده، با بی گنه در کین شده
گه مست حورالعین شده، گه مست نان و شوربا
این سُکر بین هل عقل را، وین نقل بین هل نقل را
کز بهر نان و بقل را، چندین نشاید ماجرا
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)