عزيزم اگر كسي از روي ناداني و به سهو حرف مي زند كه خودش هم اعتراف مي كند كه ديگر اصلا جاي رنجش وجود ندارد .قوي باش . بله كه مي تواني . خوشحالم كه تاپيك چكامه را خواندي . من براي چكامه احترام فوق العاده اي قائل هستم . چون زن نازنين و عاشق و فوق العاده اي است . تو هم حتما مي تواني .
موفق باشيد





........
.......بخاطر همينه كه خيلي نمي تونه از مادرش آرامش بگيره(ميگه وقتي مادرم رو ميبينم تمام خاطرات تلخ گذشته يادم مياد همش هم بخاطر بي عقلي هاي مادرمه...ولي چون نام مادرش روشه تا موقعي كه زنده است براش همه كار ميكنم....الان مادر شوهرم مكه است و شوهرم با چه ذوقي اسمش رو نوشت و اونو فرستاد....اي كاش مادرش كمي دركش ميكرد و قدر پسرشو مي دونست...) تا سالهاي اول زندگيمون با اينكه مادرشوهرم همسر داشت ولي همه كارهاشو شوهرم انجام ميداد تا اينكه من اومدم......روزهاي اول وقتي فهميدم كه اينها خانوادگي مشكلات روحي دارن سعي ميكردم تا جايي كه امكان داره از ايجاد تنش جلوگيري كنم...يادمه مادرشوهرم ميگفت اگه من مي دونستم اينقدر زنت آرومت ميكنه زودتر برات ميگرفتم..........اين 2 سال اخير شوهرم از مادرش خواسته كه ديگه خودش بايد با كمك 2 فرزند ديگش مشكلات زندگيشو حل كنه .ميگه ديگه گنجايش اين همه حرف و سختي رو نداره...مخصوصا الان كه ديگه بچه دار هم شده....بارها به مادر شوهرم گفتم كه سر به سره پسرش نزاره در مقابل اون وقتي عصباني ميشه سكوت كنه (شوهرم خيلي دل رحمه سريع بعد از عصبانيت عذرخواهي ميكنه) بين 2 پسرش(از 2 شوهر) اينقدر فرق نزاره و كلي چيز ديگه كه اصلا گوش نميكنه.....من 5سال اول زندگيم خيلي سعي كردم كه مشكلات زندگيمونو بهبود ببخشم الان ديگه اين سالهاي آخر ولش كرده بودم........


علاقه مندی ها (Bookmarks)