به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 75

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 بهمن 99 [ 14:20]
    تاریخ عضویت
    1399-4-26
    نوشته ها
    449
    امتیاز
    6,953
    سطح
    55
    Points: 6,953, Level: 55
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 197
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    194

    تشکرشده 435 در 224 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    72
    Array

    🍃🌹 آلاله های آسمانی ✨ زیارت شهدا 🌹🍃

    بسم رب الشهدا و الصدیقین

    سلام



    الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم





    شهید حمید سیاهکالی مرادی

    چهارم اردیبهشت ماه ۱۳۶۸ در قزوین به دنیا آمد

    پدرش حشمت الله و مادرش امینه سیاهکالی مرادی نام داشت.
    دانشجوی مقطع کارشناسی حسابداری مالی بود. در تاریخ دهم آبان ماه سال ۱۳۹۱ ازدواج کرد و توسط سپاه
    صاحب الامر (عج) قزوین و به عنوان مدافع حرم و فرمانده مخابرات و بیسیم چی در جبهه دفاعی سوریه حضور یافت.

    پنجم آذر ماه سال ۱۳۹۴ در حلب سوریه و درگیری با داعش بر اثر اصابت پرتابه های جنگی به بدن و جراحات وارده شهید شد.

    قسمتی از وصیت نامه شهید :

    ویرایش توسط باغبان : دوشنبه 06 مرداد 99 در ساعت 02:17 دلیل: درخواست کاربر

  2. کاربر روبرو از پست مفید تبسم آسمانی تشکرکرده است .

    Mvaz (پنجشنبه 09 مرداد 99)

  3. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 بهمن 99 [ 14:20]
    تاریخ عضویت
    1399-4-26
    نوشته ها
    449
    امتیاز
    6,953
    سطح
    55
    Points: 6,953, Level: 55
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 197
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    194

    تشکرشده 435 در 224 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    72
    Array
    فرزانه سیاهکالی مرادی همسر شهید :

    بعد از خواستگاری، از آنجا که مقید به رعایت حریم و حفظ محرم و نامحرم بودیم شناخت من از پسر عمه ام بسیار کم بود و به کلیات زندگی او بسنده می شد ازاین رو به خواستگاری جواب منفی دادم اما حمید که بعدها برای من تعریف کرد که 8 سال عشق من را در دل داشت، کنار نکشید و بالاخره هم جواب بله را از من گرفت.


    بعد از مراسم محرمیت، باهم همگام شدیم و وقتی نگاه کردم دیدم در امام زاده باراجین هستم. کمی بعد دست من را گرفت و باهم به مزار اطراف امام زاده رفتیم. از انتخاب این مکان آن هم تنها ساعتی بعد از محرمیت تعجب کردم اما حمید حرفی زد که برای همیشه در ذهنم جا گرفت.

    حمید وسط قبرستان ایستاد و گفت: «فرزانه جان، می دانم متعجب هستی، اما امروز خوش ترین لحظات زندگی ما است، اما تو را به این مکان آورده ام تا یادمان نرود که منزل آخر همه ما اینجاست!»

    بعد خندید و گفت: «البته من را که به گلزار شهدا خواهند برد».

    و پیش بینی او در 5 آذر 1394 به واقعیت رسید.


    همسر شهید از حس خوب خدا در زندگی شهید حمید سیاهکالی مرادی چنین می گوید: حمیدآقا بعد از نماز با دستش تسبیحات فاطمه زهرا (س) را می گفت. هنگام ذکر هم انگشت هایش را فشار می داد و در جواب چرایی این کار می گفت بندهای انگشت هایم را فشار می دهم تا یادشان بماند در قیامت گواهی دهند که با این دست ذکر خدا را گفته ام.

    حمید آقا از غیبت بیزار بود و اگر در مجلسی غیبت می شد سعی می کرد مجلس را ترک کند. همیشه به من می گفت: «دلم می خواهد در منزل ما غیبت نباشد تا خدا و ائمه اطهار به خانه و زندگی ما جور دیگری نگاه کنند.»
    بسیار مهربان و مودب بود و رفتارش با فامیل و همسایه زبانزد بود.

  4. کاربر روبرو از پست مفید تبسم آسمانی تشکرکرده است .

    Mvaz (پنجشنبه 09 مرداد 99)

  5. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 بهمن 99 [ 14:20]
    تاریخ عضویت
    1399-4-26
    نوشته ها
    449
    امتیاز
    6,953
    سطح
    55
    Points: 6,953, Level: 55
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 197
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    194

    تشکرشده 435 در 224 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    72
    Array
    یادت باشه یادم هست...


    ساعات آخر ٍ بدرقه، همسرم گفت «دوری از تو برایم سخت است، من آنجا در کنار دوستانم و پشت تلفن نمی توانم بگویم دوستت دارم، نمی توانم بگویم دلم برایت تنگ شده، چه کنم؟». یاد همسر یکی از شهدا افتادم، به حمید گفتم: «هر زمان دلت تنگ شد بگو یادت باشه و من هم خواهم گفت یادم هست…»


    این طرح را پسندید و با خوشحالی هنگام پایین رفتن از پله های خانه بلند بلند می گفت «یادت باشه، یادت باشه» و من هم با لبخند درحالی که اشک می ریختم و آخرین لحظات بودن با معشوقم را در ذهن حک می کردم پاسخ می دادم «یادم هست … یادم هست …»

    و حمیدم رفت…


    سخت تر از سخت...

    دیدار بعدی ما در معراج شهدای قزوین، سخت تر از سخت بود… در تمام لحظات قبل از این دیدار به خودم می گفتم چیزی نشده، رفتن حمید دروغ است، حمیدم که سه روز پیش با او تلفنی صحبت کردم، اتفاقی برای او نیفتاده است.


    حتی وقتی از پله های معراج بالا رفتم و پیکرش را دیدم با خود می گفتم الآن دست می زنم و می بینم که تمام این لحظات که عمری بر من گذشت خواب است؛ اما وقتی دیدم و لمسش کردم بدن و صورت سردش را یاد افتادم که همیشه دست های سردش را به من می داد و می گفت فرزانه جان با دست هایت گرمم کن؛ و من در آن لحظه تصمیم گرفتم با دست هایم گرمش کنم.


    به یاد گریه شب آخر افتادم که حمید به من گفت «فرزانه دلم را لرزاندی اما ایمانم را نمی توانی بلرزانی». برای همین سرم را کنار صورتش بردم و گفتم مرا ببخش که در شب آخر دلت را لرزاندم…

    پیکرش را می بوسیدم و با گریه می گفتم دوستت دارم عزیزم؛ یادت هست همیشه وقتی از مأموریت به خانه برمی گشتی برای من گل می خریدی، حالا ازاین پس من باید برای تو گل بیاورم.

    هنگام خاک سپاری خاک مزارش را می بوسیدم و می گفتم ای خاک تا ابد همسرم را از طرف من ببوس.

    همیشه وقتی در کارهای منزل کمکم می‌کرد از او تشکر می‌کردم اما می‌گفت این حرف‌های یک همسر به همسرش نیست،

    شما باید بهترین دعا را در حق من کنید، باید دعا کنید شهید شوم.

    اوایل من از گفتن این دعا ممانعت می‌کردم و دلم نمی‌آمد اما آنقدر اصرار می‌کردند

    تا من مجبور می‌شدم دعا کنم شهید شود اما از ته دل راضی نبودم
    از اول نامزدیمون…

    با خودم کنار اومده بودم که من اینو تا ابد کنارم نخواهم داشت…
    یه روزی از دستش میدم، اونم با شهادت…

    وقتی که گفت میخواد بره ، انگار ته دلم ، آخرین بند پاره شد…

    انگار میدونستم که دیگه برنمیگرده ، اونقدر ناراحت بودم…

    نمیتونستم گریه کنم ، چون میترسیدم اگه گریه کنم ، بعداً پیش ائمه (ع) شرمنده شم…

    یه سمت ایمانم بود و یه سمت احساسم ، احساسم میگفت جلوش وایسا نذار بره ، ولی ایمانم اجازه نمیداد…

    یعنی همش به این فکر میکردم که قیامت ، چطور میتونم تو چشمای امیرالمؤمنین (ع) نگاه کنم و انتظار شفاعت داشته باشم ، در حالی که هیچ کاری تو این دنیا نکردم...

    اشکامو که دید ، دستامو گرفت و زد زیر گریه و گفت…

    “دلمو لرزوندی ولی ایمانمو نمیتونی بلرزونیا...




    ***روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو باد***

  6. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 بهمن 99 [ 14:20]
    تاریخ عضویت
    1399-4-26
    نوشته ها
    449
    امتیاز
    6,953
    سطح
    55
    Points: 6,953, Level: 55
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 197
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    194

    تشکرشده 435 در 224 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    72
    Array










  7. 3 کاربر از پست مفید تبسم آسمانی تشکرکرده اند .

    Mvaz (پنجشنبه 09 مرداد 99), باغبان (یکشنبه 19 مرداد 99), سحر بهاری (شنبه 04 مرداد 99)

  8. #5
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 07 شهریور 05 [ 21:47]
    تاریخ عضویت
    1398-1-10
    نوشته ها
    813
    امتیاز
    25,716
    سطح
    96
    Points: 25,716, Level: 96
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 634
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,748

    تشکرشده 1,848 در 755 پست

    Rep Power
    181
    Array
    از جبهه میخواستیم برگردیم . رفتیم به شهر گیلان غرب و سوار مینی بوس شدیم . همین که ماشین از شهر خارج شد صدایی آمد . انگار کسی به ماشین ما خورد !
    ابراهیم از شیشه به بیرون نگاه کرد . مینی بوس ما به یک سگ خورده بود. سگ هم لنگ لنگان به آن سوی جاده رفت . ابراهیم به راننده گفت : نگه دار.
    کرایه را حساب کرد و پیاده شدیم. با تعجب گفتم : چیشده آقا ابراهیم !؟
    ابراهیم بلافاصله به سراغ آن حیوان رفت . پای آن سگ بیچاره شکسته بود . او یک چوب برداشت و با کمی پلاستیک ، پای حیوان را بست . بعد هم به یکی از اهالی آن منطقه پول داد تا برای آن حیوان استخوان تهیه کند .
    وقتی که مشکل این حیوان تمام شد . با ماشین بعدی به سوی تهران برگشتیم. ابراهیم تا میتوانست به تمام حیوانات محبت میکرد.
    چند الاغ در جبهه بود که برای حمل بار از آنها استفاده میشد . ابراهیم همیشه مراقب آب و غذای حیوانات بود.

  9. کاربر روبرو از پست مفید Mvaz تشکرکرده است .

    باغبان (یکشنبه 19 مرداد 99)

  10. #6
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 بهمن 99 [ 14:20]
    تاریخ عضویت
    1399-4-26
    نوشته ها
    449
    امتیاز
    6,953
    سطح
    55
    Points: 6,953, Level: 55
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 197
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    194

    تشکرشده 435 در 224 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    72
    Array

  11. 2 کاربر از پست مفید تبسم آسمانی تشکرکرده اند .

    Mvaz (یکشنبه 19 مرداد 99), باغبان (یکشنبه 19 مرداد 99)

  12. #7
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 31 تیر 04 [ 16:23]
    تاریخ عضویت
    1397-1-08
    نوشته ها
    150
    امتیاز
    8,453
    سطح
    62
    Points: 8,453, Level: 62
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 297
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    233

    تشکرشده 371 در 127 پست

    Rep Power
    42
    Array
    4.jpg

    19 مرداد سالروز پرواز ابدی سیدالاسرای ایران شهید مظلوم سرلشگر خلبان حسین لشگری

    اولین اسیر جنگ ایران و عراق و آخرین آزاده ی جنگ!
    از آغاز جنگ تا زمستان ۵۹ در سلول انفرادی بود و پس از آن در مدت ۸ سال با حدود ۶۰ نفر دیگر از همرزمان در یک سالن عمومی و دور از چشم صلیب سرخ جهانی نگهداری شد. پس از پذیرش قطعنامه وی را از سایر دوستان جدا نمودند و قسمت دوم دوران اسارت ۱۰ سال به طول انجامید. وی پس از ۱۶ سال اسارت به نیروهای صلیب سرخ معرفی شد و دو سال بعد در ۱۷ فروردین ۱۳۷۷ به ایران بازگشت. سرلشگر حسین لشگری در بامداد روز دوشنبه ١٩ مرداد ١٣٨٨ در بیمارستان لاله تهران درگذشت.



  13. 2 کاربر از پست مفید scarface تشکرکرده اند .

    Mvaz (یکشنبه 19 مرداد 99), سحر بهاری (یکشنبه 19 مرداد 99)

  14. #8
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    شنبه 14 بهمن 02 [ 11:21]
    تاریخ عضویت
    1398-4-16
    نوشته ها
    1,559
    امتیاز
    27,432
    سطح
    98
    Points: 27,432, Level: 98
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 918
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    OverdriveVeteranTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکرها
    1,379

    تشکرشده 2,656 در 1,207 پست

    Rep Power
    295
    Array
    تقدیم به شهدای گمنام

    به هر تابوتِ خالی که رسیدی
    بغل کردیش گفتی بسه برگرد
    آخه تنها واسه تابوت خالی
    مگه چند سال میشه مادری کرد؟!
    یه سنگه خالی و یک عمر با عشق
    نشستی با یه دریا پاک کردی
    آخه جای منی که زندگیتم
    چجوری یه پلاکو خاک کردی؟!
    نشستی حقتو از من بگیری
    نشستی دستو پاهامو بیارن!
    نشستی بلکه شاید بعدِ یک عمر
    یه روزی استخونامو بیارن
    اگه تنها به دریا دل سپردم
    ببین پشتم یه دریا مَرده مادر
    یه روزی با من از این سنگره سرد
    یه لشکر مَرد برمیگرده مادر
    از اون لالایی هایی که نخوندی
    چشای خیلی هارو خواب بُرده
    نه طوفانی، نه سیلابی، نه موجی
    عجیبه خیلی هارو آب برده!
    یه سنگه خالی و یک عمر باعشق
    نشستی با یه دریا پاک کردی
    آخه جای منی که زندگیتم
    چجوری یه پلاکو خاک کردی؟!
    چجوری یه پلاکو خاک کردی؟!


    لینک دانلود آهنگ تابوت خالی از مهدی یراحی


    ویرایش توسط سحر بهاری : دوشنبه 27 مرداد 99 در ساعت 18:01

  15. کاربر روبرو از پست مفید سحر بهاری تشکرکرده است .

    Mvaz (دوشنبه 27 مرداد 99)

  16. #9
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 07 شهریور 05 [ 21:47]
    تاریخ عضویت
    1398-1-10
    نوشته ها
    813
    امتیاز
    25,716
    سطح
    96
    Points: 25,716, Level: 96
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 634
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,748

    تشکرشده 1,848 در 755 پست

    Rep Power
    181
    Array
    به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، شهرستان «خرم بید» در 180 کیلومتری شمالِ شیراز قرار دارد و روستایی موسوم به «شهید آباد» از توابع این شهرستان می باشد. جوانی ناشنوا به نام «عبدالمطلب اکبری» زمانی در این روستا زندگی می کرد. می گویند این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود .ایشان پسر عمویی داشت به نام غلامرضا اکبری . می گویند غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب با تعدادی از همرزمان شهید به زیارت گلزار شهدا رفت و سر قبرپسرعمویش نشست ، بعد با زبون کرولالی خودش سعی کرد چیزی را حالی رفقایش کند .

    رفقا گفتند: چی می گی بابا ؟!

    مثل همیشه ، زیاد محلش نذاشتند. عبدالمطلب اما اصرار داشت که منظورش را به بچه ها بفهماند. اما چون فهمیدن اشاره ها و سر و صداهای عبدالمطلب سخت بود ، بچه ها زیاد جدی نگرفتند. آخرش دید نمی فهمند ، بغل دست قبرِ غلامرضا ، روی خاک با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید و رویش نوشت : شهید عبدالمطلب اکبری .

    بعد به ما نگاه کرد گفت و با همان زبان گنگش گفت : نگاه کنید!

    رفقا خندیدند، گفتند آره بابا ! نگهش داشتن واسه تو و... از این دست شوخی ها. واقعا کسی جدی اش نگرفت. می گویند ، عبدالمطلب که دید همه دارند می خندند، مثل همیشه ساکت شد و رفت توی لاک خودش. سرش را انداخت پائین . نگاهی به نوشته های خاکی اش انداخت و با دست پاکشان کرد.

    می گویند، عبدالمطلب ، فردای همان روز رفت به جبهه. حدود ده روز بعد هم جنازه اش برگشت. رفقا ، هیچ کدام در حال و هوایی نبودند که ده روز قبل را به خاطر بیاورند ، اما بعد از پایان مراسم خاکسپاری ، یواش یواش یادشان آمد. عبدالمطلب را درست همان جایی دفن کرده بودند که ده روز پیش با انگشت نشان داده بود.

  17. کاربر روبرو از پست مفید Mvaz تشکرکرده است .

    سحر بهاری (چهارشنبه 16 مهر 99)

  18. #10
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 31 تیر 04 [ 16:23]
    تاریخ عضویت
    1397-1-08
    نوشته ها
    150
    امتیاز
    8,453
    سطح
    62
    Points: 8,453, Level: 62
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 297
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    233

    تشکرشده 371 در 127 پست

    Rep Power
    42
    Array

  19. 2 کاربر از پست مفید scarface تشکرکرده اند .

    Mvaz (یکشنبه 28 دی 99), سحر بهاری (یکشنبه 28 دی 99)


 
صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. سرنوشتي که خودم ساخته بودم!
    توسط بالهای صداقت در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه 11 مرداد 89, 18:25
  2. چرا وقتي صداي قرآن رو ميشنوم همه ي غم ها مياد سراغم؟
    توسط حنان در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 18
    آخرين نوشته: دوشنبه 09 فروردین 89, 15:30
  3. آشتي يا قهر؟!!!
    توسط آرمان 26 در انجمن مهارتهای ارتباطی
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: دوشنبه 18 خرداد 88, 12:39
  4. خوشبختي
    توسط pirooz در انجمن انجمن افراد خوشبخت
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: پنجشنبه 10 بهمن 87, 12:37
  5. نكات ضروري در جهت حفظ سلامتي
    توسط keyvan در انجمن علمی و آموزشی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 11 دی 87, 18:33

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:41 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.