به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 79
  1. #41
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 29 اردیبهشت 98 [ 09:11]
    تاریخ عضویت
    1391-2-29
    نوشته ها
    939
    امتیاز
    15,687
    سطح
    80
    Points: 15,687, Level: 80
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6,262

    تشکرشده 5,821 در 1,048 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    142
    Array
    "یعنی اصلا الان راه نداره من حرف جدایی بزنم..................چیکار باید کنم"


    مینای
    عزیز
    هیچکدوم از ما جای تو نیستیم
    با شرایط تو
    با احساسات تو
    با قابلیت ها و توانایی های تو

    پس نمیتونیم بگیم که جدا شو یا نشو

    خودت باید ببینی میتونی توی اینشرایط دووم بیاری و زندگی کنی (طوریکه نابود نشی از درون و برون)، یا اینکه میتونی توی شرایط بعد از جدایی دووم بیاری (طوریکه نابود نشی از درون و برون)

    یک مثال شخصی برات میزنم:
    زمانیکه من تصمیم به جدایی گرفتم، تمام جوانب رو سنجیندم و در خودم دیدم که میتونم جدا بشم ضمن اینکه باید بعد از جدایی خیلی شادتر و خوشبختر زندگی کنم و تمام عطای زندگی متاهلی رو به لقاش بخشیدم چون در اون زندگی داشتم نابود میشدم و تبدیل به یه تیکه گوشت بی روح و بی احساس و بی اراده شده بودم.
    ولی در خودم میدیدم که میتونم تحمل کنم شرایط بعد از جدایی رو و قابلیت ساختن یک زندگی جدید برای خودم رو دارم

    خیلییی سخت بود چون من بچمم از دست دادم توی این مسیر
    ولی
    زنده ام و دارم خداروشکر زندگی میکنم و دارم خودمو قوی میکنم و زندگیمو سالم و خوب میسازم و به خودم میرسم به انتظار روزیکه پسرم بیاد و مادر قوی داشته باشه

    مینای
    عزیز
    این بچه،فرزند شوهر شما هست و همسر شما همیشه پدرشه
    این عکس العمل ها درباره فرزندش(حالا حتی شده درباره اسمش) همیشه توی زندگی شما خواهد بود. پس یا باید برات عادی بشه و بی تفاوت باشی یا اینکه هر ثانیه و هر روز اعصابت خورد باشه و بهم بریزی

    شما شرایط حال حاضر رو ممکنه بتونی تا حدودی از نظر قانونی تغییر بدی
    ولی شرایط احساسی و روانی بین پدر و فرزندش رو نمیتونی تغییر بدی

    باید پیش خودت بشینی دودوتا چهارتا کنی ببینی خودت چجوری میتونی باشی

    اینکه هی با اعصاب و روح و روانت کلنجار بری به جایی نمیرسی

    یا بپذیر این شرایطو و بشین زندگیت رو بکن بدون اینکه اعصاب خودت و همسرت داغون شه
    یا نگاه کن ببین اگر قابلیت جدا شدن و زندگی بعد از جداشدن رو داری ،این وضعیت رو ببوس و بذار برو

    گفتنش آسونه ولی در عمل خیلی سخته، خیلیا تونستن و خیلیا هم نتونستن
    این بستگی به خودت داره

    خانومی
    بیست صفحه دیگه هم تاپیکت بره جلو اوضاع همینه و اون بچه همسر شماست و کاریش نمیشه کرد

    هیچکس دیگه هم قرار نیست جای شما زندگی کنه
    این زندگی خودته عزیزم و خودت باید تصمیم بگیری
    امیدوارم تونسته باشم کمکی کنم

    یاحق
    زندگی زیباست

  2. 7 کاربر از پست مفید نادیا-7777 تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (سه شنبه 15 اردیبهشت 94), مینا30 (سه شنبه 15 اردیبهشت 94), معجزه عشق (سه شنبه 15 اردیبهشت 94), آبی آسمان (دوشنبه 21 اردیبهشت 94), آرام دِل (سه شنبه 15 اردیبهشت 94), بی نهایت (شنبه 19 اردیبهشت 94), بارن (چهارشنبه 16 اردیبهشت 94)

  3. #42
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 02 دی 98 [ 20:11]
    تاریخ عضویت
    1393-10-22
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    116
    امتیاز
    5,402
    سطح
    47
    Points: 5,402, Level: 47
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    34

    تشکرشده 151 در 58 پست

    Rep Power
    30
    Array
    ممنونم نادیای مهربانم ،حرفای شما همه درسته و هیچ جای ایراد وجود نداره .میدونم که اول وآخر باید خودم تصمیم بگیرم و خودم با احساساتم کنار بیام میدونم با تکرار حرفهام حوصله سر میبرم اما اینجا رو جایی برای دردل کردن برای خودم در نظر گرفتم چون حقیقتش پیش از حد این بار سنگینه و منم همراهی ندارم و تنهام بازم ازتون ممنونم که به حرفام گوش میدید و راهنمایی میکنید

  4. 3 کاربر از پست مفید مینا30 تشکرکرده اند .

    نادیا-7777 (چهارشنبه 16 اردیبهشت 94), آرام دِل (چهارشنبه 16 اردیبهشت 94), بارن (چهارشنبه 16 اردیبهشت 94)

  5. #43
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 02 دی 98 [ 20:11]
    تاریخ عضویت
    1393-10-22
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    116
    امتیاز
    5,402
    سطح
    47
    Points: 5,402, Level: 47
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    34

    تشکرشده 151 در 58 پست

    Rep Power
    30
    Array
    سلام .
    چند روزی بدجوری تو خودم هستم . فقط فکر میکنم که چه کاری درسته؟ ولی متا سفانه نمیتونم تصمیم درست بگیرم . دلم میخواد با صدای بلند سر شوهرم داد و فریاد کنم داد بزنم و به گذشته بر گردیم دلم میخواد هر چه زودتر نا بودی اون زن رو ببینم فقط خدا میدنه چه زندگی های دیگه رو ویرون کنه نمیدونم ایا اینا سبکم میکنه یا نه؟ ولی دله دیگه..........شوهرم هنوز نتونسته یه خونه پیدا کنه اجاره ها بالا و دستش خالی فکر کنم مجبورم برم شهر خودم البته من پیشنهاد دادم و شوهرم هم گفته اگه یکی دو هفته اینده خونه پیدا نکردم برو...............نه اینکه جدا بشیم شوهرم مجبوره رفت و امد کنه .فکر میکنم این کار درستیه چون حال و هوای خودم هم عوض میشه .میدونید هر چی فکر میکنم میبنم تمام مشکلات من ناشی از همسرمه این چیزایی که براتون گفتم از خودش بود هنوز خانوادش موندن اونا هم اصلا از بدی کردن کم نذاشتن ........کاش ما ادما اول دعا کنیم خدایا خودمون رو اصلاح کن بعد هم اموراتمون رو ختم بخیر کن

  6. کاربر روبرو از پست مفید مینا30 تشکرکرده است .

    آرام دل (یکشنبه 20 اردیبهشت 94)

  7. #44
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 02 دی 98 [ 20:11]
    تاریخ عضویت
    1393-10-22
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    116
    امتیاز
    5,402
    سطح
    47
    Points: 5,402, Level: 47
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    34

    تشکرشده 151 در 58 پست

    Rep Power
    30
    Array
    وای اصلا نمیتونم رفتارم رو مدیریت کنم بیچاره دخترم . روزی دویست بار دعواش میکنم و به کوچکترین کاری سرش داد میزنم حتی امروز کتکش هم زدم . خیلی عذاب وجدان گرفتم .حتما بزرگ بشه از من متنفر میشه چرا با اون اینجوری برخورد میکنم؟ اون که گناهی نداره؟ واقعا ازش انتظار دارم منو درک کنه و حالا که اینقد غصه دارم دست از سرم برداره .........بیچاره بچم اونم داره قربانی میشه .من مادر بدی هستم

  8. کاربر روبرو از پست مفید مینا30 تشکرکرده است .

    آبی آسمان (دوشنبه 21 اردیبهشت 94)

  9. #45
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 02 دی 98 [ 20:11]
    تاریخ عضویت
    1393-10-22
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    116
    امتیاز
    5,402
    سطح
    47
    Points: 5,402, Level: 47
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    34

    تشکرشده 151 در 58 پست

    Rep Power
    30
    Array
    امروز دخترم رو بردم کلاس ،از کلاس که برمیگشتیم اون زنه رو با ایل و تبارش دیدم نمیدونید چه بهم فحاشی کرد .خیلی ناراحتم،خیلی اعصابم رو بهم ریخت نمیدونید همینجور میخندید و فحاشی میکرد خودم رو انداختم تو تاکسی میگفت ببین هیچ غلطی نمیتونه کنه داره در میره ........بخدا من حتی کلامی جوابش رو ندادم فقط یه نگاه چشمم افتاد بهش همین........چه حرفای زشت و رکیکی بارم کرد .خیلی دلش میخواد برم ازش شکایت کنم حاشیه درست بشه من به ظاهر خیلی خودم بی تفاوت جلوه دادم ولی از درون دارم نابود میشم . فقط اروم باشم و به تشنجات روحیم تسلط پیدا کنم. خیلی سخته امیدوارم هیچکدام احساس الان منو تجربه نکنید خیلی خیلی بد بود

  10. 2 کاربر از پست مفید مینا30 تشکرکرده اند .

    alireza198 (دوشنبه 21 اردیبهشت 94), بارن (دوشنبه 21 اردیبهشت 94)

  11. #46
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 02 دی 98 [ 20:11]
    تاریخ عضویت
    1393-10-22
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    116
    امتیاز
    5,402
    سطح
    47
    Points: 5,402, Level: 47
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    34

    تشکرشده 151 در 58 پست

    Rep Power
    30
    Array
    انگار حوصله دوستان رو سر بردم و کسی دیگه نمیخواد باهام همدردی کنه!!!!!!!!!!!!بی اندازه ناراحتم . دیدن اون زن و عکس العملاش خیلی پریشونم کرده مدام با خودم میگه شوهرم چطور تونسته با همچین ادمی رابطه داشته . نه اینکه چون اون زن اذیتم کرده این حرف رو بزنم ولی باور کنید اون زن از نظر ظاهر و اندام در سطح پایینی قرار داره ،در حالی که شوهرم همیشه این مساله براش خیلی مهم بود . نمیدونم شوهرم اسیر چیه این زن شده بود. دلم میخواد به یه چیزی پناه ببرم !رو شونه کسی گریه کنم! دلم میخواد خودم رو خالی کنم !دلم میخواد مغزم رو تهی کنم !!!!!

    - - - Updated - - -

    یه غم بزرگ قلبم رو احاطه کرده دیگه نفس کشیدن هم برام سخت شده . چرا چرا من بادید این همه غذاب رو متحمل بشم . دردم رو به کی بگم چقد تنهام

  12. 2 کاربر از پست مفید مینا30 تشکرکرده اند .

    alireza198 (دوشنبه 21 اردیبهشت 94), بارن (سه شنبه 22 اردیبهشت 94)

  13. #47
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 30 آبان 94 [ 11:48]
    تاریخ عضویت
    1394-2-14
    نوشته ها
    8
    امتیاز
    220
    سطح
    4
    Points: 220, Level: 4
    Level completed: 40%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    4

    تشکرشده 5 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام مینای عزیز...
    من تا حالا تو تاپیک شما نظری ندادم اما همیشه پیگیر موضوعتون و نظرات دوستان بودم
    اگر الان میبینید که کسی نظری نمیزاره به خاطر عدم توجهشون نیست اتفاقا از سر دلسوزی و از باب حمایته،چرا که تمام نظرات و راه حلها قبلا به شما داده شده و تکرار مکررات هم ممکنه باعث تکدر خاطر شما و هم باعث به هرز رفتن این تاپیک بشه...
    دوست خوبم گفتنیها رو دوستان گفتن من هم درک میکنم که چقدر این شرایط سخته و چقدر ذهن و روح شما درگیره اما....
    اما شما بالاخره باید با خودت کنار بیای،متوجه ام که چقدر رویارویی با اون خانم و بی احترامیش براتون سنگینه و چقدر کارهمسرتون به نظرتون غیر قابل بخشش میاد اما این تلاطم احساسی به شما هیچ کمکی نمیکنه....
    شما باید ارامش خودتو حفظ کنی بعد با در نظر گرفتن همه ی جوانب تصمیم بگیری و در نهایت تلاش کنی که به تصمیمت جامه عمل بپوشونی

    بعد از این تصمیم نه شوهرت عوض میشه،نه این خانم تغییر رویه میده،نه اوضاع تغییر خاصی پیدا میکنه اما...این شمایید که تکلیفت با خودت روشنه و میدونی چی میخای و در نتیجه وکمتر تحت تاثیر قرار میگیری و کمتر بهم میریزی

    پس بشین خوب فکراتو بکن حتی با بقیه هم مشورت کن حتی تووهمدردی با بچه ها مشورت بکن(اگر چه فکر میکنم تا حالا تقریبا همه نظرشونو گفتن) و بعد شروع کن به عمل
    ،میدونمم که کار اسونی نیست
    ان شالله که بهترینها برات اتفاق بیافته

  14. کاربر روبرو از پست مفید معجزه عشق تشکرکرده است .

    مینا30 (سه شنبه 22 اردیبهشت 94)

  15. #48
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 مهر 04 [ 23:45]
    تاریخ عضویت
    1390-6-22
    نوشته ها
    712
    امتیاز
    30,538
    سطح
    100
    Points: 30,538, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    3,307

    تشکرشده 2,402 در 566 پست

    Rep Power
    168
    Array
    مینا جان من یه چیزیو میخواستم بهت یادآوری کنم که فکر نکن شوهرت همیشه اینقدر مهربون و به فکرت باقی میمونه (چون بعد این اتفاق اینجوری شدن و قبلش گفتی که اذیتت میکردن)به مرور کم کم عذاب وجدانشون کم میشه و خلق های گذشته ممکنه بروز کنه. پس فکر نکن معجزه شده واسه شوهرت.

    با در نظر گرفتن اینها و اینکه سایه این زن همیشه تو زندگیت میمونه حالا چه کم چه زیاد و اون بچه هم پدرش، شوهرته و ممکنه خیلی بیشتر از الان ارتباطشون در آینده زیاد بشه.بچه مدرسه میره، کنکوری میشه ... توجه بیشتری رو از شوهرت میطلبه و اون زن هم که مادر بچس از این قضیه جدا نیست و شوهرت هم نمیتوهه مادرو از بچه جدا کنه و چه بخوای یا نخوای اون زن ارتباط حالا رسمی یا هرچی با شوهرت خواهد داشت چون یه بچه مشترک دارن و اینو نمیتونی کاری کنی. در ثانی شما میگی وضع مالیتون مناسب نیستو حتی نتونستن شوهرت خونه مستقل بگیرن. از حالا که موضوع علنی شده و بچه دیگری هم در کاره خیلی فشار بیشتری به شما میاد چون باید خرج دو خونواده رو بدن و آینده بچه ای دیگه رو هم تامین کنن.

    با تمام اینها اگر در خودت میبینی (خیلیارو در جایگاه شما دیدم که نمیدونم چطوری اما تونستن زندگیشونو حفظ کنن. یه مورد دیدم که کاری کرد که دیگه شوهرش طرف اون زن هم نرفت و یه مورد هم پذیرفت که هردو زنش باشن...البته میدونم شوهر شما نمیخواد با اون زن زندگی کنه اما نمیتونه هم حضورشو حذف کنه. ولی همین کنارگیری ما خانما و به خیال خودمون مظلومیتمون در قبال این اتفاقات باعث شده اینقدر زن های از خدا بی خبر به خودشون اجازه بدن زندگی های متاهلی رو از هم بپاشونن) در هرحال فقط خودتی که تصمیمگیرنده ای.

    پیشنهاد میکنم پیش یه مشاوره حضوری برو ازین نظر که کمکت کنه روحت ترمیم پیدا کنه. چون الان مهمتر از تصمیمی که بگیری صدمه ای هست که داره بهت وارد میشه و نباید بذاری وضع اینطوری پیش بره.

    ان شاالله خدا کمکت کنه

  16. 2 کاربر از پست مفید شمیم الزهرا تشکرکرده اند .

    گیسو کمند (یکشنبه 10 خرداد 94), بارن (سه شنبه 22 اردیبهشت 94)

  17. #49
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 22 مهر 94 [ 19:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-06
    نوشته ها
    1,013
    امتیاز
    19,589
    سطح
    88
    Points: 19,589, Level: 88
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 261
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second ClassSocialOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    5,188

    تشکرشده 3,056 در 916 پست

    Rep Power
    198
    Array
    مینا جان به عنوان یه زن از اعماق وجودم درکت میکنم . کاری غیر از همدردی از ما ساخته نیست . ولی بدون که خدایی هست که هر کاری ازش ساخته ست . درسته که در شرایط خیلی سختی هستی ولی این نیز میگذرد . میگن شخصی به حکیمی از زندگیش گله میکنه و میگه زندگیم خیلی سخت میگذره . حکیم میگه خدا رو شکر که میگذره . اگر نمیگذشت چه میکردی ؟

    تعجب شما از اینکه اون زن چطور با وضعیت نامناسبش تونسته همسر شما رو گول بزنه . تحلیل خود من اینه که اتفاقا چون وضعیتش جذاب یا مناسب نبوده همسرت فکر کرده که در دامش نمی افته . و به طرفش رفته . اونی که ظاهرش جذابه فرد از اول متوجهه که در دامش گرفتار شده و همین توجه ممکنه فرد رو از دام برهانه .

    در هر حال این اتفاق افتاده . گذشته رو نمیشه کاریش کرد . اصلا توصیه نمیکنم از همسرت دور بشی . تا اونجا که یادمه میگفتید خونه ای در شهرستان دارید همون رو اجاره بدید و با پولش در همین شهر اجاره کنید .

    درک میکنم که شما نیاز شدیدی به دور شدن از اون محیط و حتی همسرتون احساس میکنید . ولی دور شدن از همسرتون به صلاح شما نیست .

    سعی کنید به اعصابتون مسلط باشید . هم شما و هم دخترتون حق دارید با ارامش زندگی کنید . سعی کنید با نزدیکی به خدا و مشغول کردن خودتون به کارهای دیگری خودتان را درگیر کنید و نگذارید همیشه این موضوع در ذهنتون بچرخه و اعصابتون رو به هم بریزه . به خودتون و دخترتون بیشتر برسید . و بقیه رو به خدا واگذار کنید . تا هر چه به صلاحتونه همون رو پیش بیاره .

  18. 2 کاربر از پست مفید واحد تشکرکرده اند .

    مینا30 (پنجشنبه 24 اردیبهشت 94), بارن (سه شنبه 22 اردیبهشت 94)

  19. #50
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 02 دی 98 [ 20:11]
    تاریخ عضویت
    1393-10-22
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    116
    امتیاز
    5,402
    سطح
    47
    Points: 5,402, Level: 47
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    34

    تشکرشده 151 در 58 پست

    Rep Power
    30
    Array
    • ممنونم واحد جان و دیگر دوستان ،من به شوهرم گله کردم که اون زن با من چیکار داره و به چه حقی تو خیابان فحاشی میکنه اون با تو مشکل داره و با خودت تو هم درگیر بشه نه با من . بعدش وقتی اون زن به شوهرم زنگ میزنه شوهرم هم هرچی به دهنش میاد بهش میگه اونم میره جلو مغازه و خلاصه با هم بحث میکنن. همون موقع من به شوهرم زنگ میزنم ولی جوابم نمیده. بعدش که اومد خونه چون قول داده در هیچ صورتی به هم دروغ نگه .عین قضیه رو واسم تعریف کرد.حتی زنه هم خیلی تهدیدش کرده که وای به روزی که من دوباره زنت رو تو خیابان ببینم. منم مجبور شدم اقدام کنم رفتم کمیته امداد که زنه تحت پوشش هست و موضوع روگفتم که مددجوی شما این کارا رو انجام میده اونا هم خدا وکیلی خیلی ازم حمایت کردن و گفتن با تهدید و سیاست های خودشون حتما پی گیری میکنن و جلوشو میگیرن. اینکه چرا من شکایت نمیکنم به این دلیله که اون زن خیلی تحریکم میکنه تا شکایت کنم چون دوست داره حاشیه درست بشه . حالا شوهرم میگه شناسنامه رو بگیریم دیگه راحت میتونیم ازش شکایت کنیم . شوهرن هنوز شناسنامه نگرفته به من میگه تا تو رضایت کامل نداشته باشی نمیگیرم.منم میگم دنبال رضایت من نباش مشخصه که ته دلم هیچوقت راضی نمیشم. نمیدونم یه حسی بهم میگه شناسنامه گرفتن اشتباهه دلیلش رو واقعا نمیدونم . از دیروزم که باز اون زن رفته جلو مغازه شوهرم حالم بده از اینکه اون زن حتی با دعوا با شوهرم رخ به رخ بشه چندشم میشه. شوهرم هیچوقت دوست نداره ما ازش دور بشیم ولی دیشب بهم پیشنهاد داد که اگه دوست داره دوسه روز برم خونه مادرم .فکر کنم واسه تهدید های زنه هست. در ضمن من به عدم رابطه شوهرم با اون زن کاملا اطمینان دارم و میدونم تنها ارتباط اونا سر بچه هست نه چیز دیگه اینو گفتم که دوستان فکر نکنن شوهرم برای خیانت کردن باز نقشه ای داره.


    - - - Updated - - -

    میدونم که هی بگم حالم خوب نیست حالم خوب نیست فقط حوصه دوستان رو سر میبرم . اما دنبال راهی هستم که به مشکلات روحیم فائق بشم .دلم نمیخواد اینقد ضعیف باشم و قوی باشم ولی حقیقت از پا افتادم و دنبال چیزی میگردم که بهم انگیزه بده و بیخیال این مسائل باشم . عمیقا احساس سرخوردگی میکنم نمیدونم چطور از این روح بیمارم مراقبت کنم که زود خوب بشه!!!!!!!!!!!!!!!!


 
صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:39 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.