من فقط یه چیزو خواستم بهتون بگم
به نظرم تفاوت فرهنگی و فکریتون با همسرتون این مشکل رو ایجاد کرده
شما اونجور مجالس و لباس پوشیدنو بی بندوباری میدونید اما برای همسرتون عادیه و اینو میذارید پای اینکه میخواد بی بندوبار باشه در حالیکه وقتی میگی خیلی عادی برخورد کرد من واقعا میدونم چی میگی چون اونقدر اون مجالس رفته واقعا عادی شده واسش
به نظرم میتونه اینطوری هم که شما میگی نباشه
من خودم تو خونواده ای هستم که تقریبا راحتیم مهمونیهامون تقریبا کسی حجاب نداره همه جوره هم لباس پوشیده میشه از خیلی باز تا معمولی و گاهیم پوشیده اما هیچکس قطعا روسری نمیزنه و این تو خونواده ی ما خیلی خیلی عادیه
اونقدری که وقتی خواهرشوهرم با مانتو و مقنعه مشکی اومد برا خاستگاریو تا اخر باهمون نشست من این رفتارو یه توهین و فاجعه دونستم اما بعدها دیدم نه فقط تفاوت فرهنگی بوده همین
یا مثلا برادر منم با دوستاش هر جمعه خونه یکی جمع میشنو به اصطلاح شما پارتی و به اصطلاح ما مهمونی میگیرن همه خانومها هم تقریبا زیادی ریلکسن اوایلش زن داداشم با
برادرم دعواهایی راه مینداخت اون سرش ناپیدا که برادر من باخانوم دوستش دست داده و واویلا من دیگه خونم راهشون نمیدم من دیگه نمیرم خونشون باگریه به پدرم میگفت
خانوماشون خیلی راحتن نمیدونم فلان چیز میخورن ال میکنن بل میکنن ازونجاییم که پدرم به شدت مخالف رفیق بازی داداشم بود کلی طرف عروسمون بودوداداشمو دعواکرد اما میدونید جواب داداشم چی بود؟
داداشم به پدرم گفت من همین که رفتم خاستگاری این خانوم از اول بهش گفتم من با دوستام خیلی خوشم و هر هفته باهم جمع میشیم باغی میریم و بساط کبابو....اینا داریم حتی یه شب
با خودم بردمش تو مهمونیامون بهش گفتم همه ی دوستام که زن گرفتن جمعمون بزرگتر شد منم میخوام دوستیمو با دوستام ادامه بدم نمیخوام بعد ازدواج دوستیم باهاشون قطع بشه اگه
میتونی اینو بپذیری و توهم مثل خانوم دوستام باشی راحت باشی با من بیای که بهمون خوش بگذره که هیچ اگر نه قبل اینکه جواب مثبت بدی فکر کن داداشم گفت خودش از اول قبول کرد من چیزی رو ازش قایم نکردم اونموقع قبول کرد حالا میخواد منو از دوستام جدا کنه یعنی محاله
بعدشم که خانومش رفت داداشم به مادرم گفت زنم اعتماد به نفسش پایینه واحساس ضعف داره در برابر خانومای دیگه
چون اونا همشون انچنانی میان مهمونی و خیلی با سلیقه لباس میپوشن وانچنانی ارایش میکنن و انچنانی پذیرایی میکنن اما خانوم من چون این چیزارو بلد نیس زورش میگیره وقتی میبینه!!!! در حالیکه یه زن میفهمه که اصلا احساس خانومش اینی نیست که داداشم میگه کدوم زنیه که بخواد انچنانی باشه و شوهرشم مشکلی نداشته باشه ولی نتونه !!!
یعنی تفسیر داداشمو ببین و مقایسه کن با تفکر خانومش
ببین چقدر از یه موضوع یکسان میشه تفسیرهای متفاوتی داشت خانومش چی میگفت اون چی میگفت
راجع به داداشمم مطمئنم تا حالا تو زندگیش به یه دختر با نگاه بد نگاه نکرده چون میشناسمش چون میدونم این چیزا خیلی برای ما عادی تر ازونه که یه جوردیگه بهش فکر کرد
وقتی داداشم میگفت اقا من فلان خانومو مثل سحر میبینم فقط من یابهتر بگم جمع خونوادمون میفهمیدیم که داره چی میگه
چون اونموقع ها که ازدواج نکرده بود وقتی بهش میگفتیم خب تو همون مهمونیا یکی رو پیدا کن میگفت اونا همشون مثل خواهر منن من نمیتونم به چشم دیگه نگاهشون کنم بعدشم میخواید دوستام بگن فلانی چشم پاک نیست!!!!!
میگفتیم اقا خب تو عروسی دوستات یکیو پیدا کن میگفت میخواید من برم مثل این مردای فلانی بگم خانوم من از شما خوشم اومده زن من میشید؟ نخیر من خود منمیرم و این رفتارها رو درست نمیدونم خب اگه مشکل داشت که منتظر پیشنهاد ما نمیشد
یعنی ببینید واقعا این مهمونیا میتونه اصلا نشونه هوسبازی و ....نباشه اگرچه میتونم باشه اما صد درصد نیست
اما داداش من مدام میگفت این میخواد نیومده دوستامو ازم بگیره و ازی نزورش میومد و براشم خیلی عادی بود که مثلا با خانوم دوستش دست میده
تا اینکه اینقدر خانومش دعوامرافعه راه انداخت که من به خانومش یه پیشنهاد دادم که به شمام میدم
گفتم خب ماهمونقدر به داداشم حق میدیم که به شما میدیم
یه مدت باهاش همراه شو خودتم مثل اونا رفتار کن خیلی حساسیت نشون نده بعد کم کم رابطشو کم کن باهاشون
اینکه یه دفعه بگی اقا من دیگه نمیام عمرا داداشم قبول کنه بدتر لج میکنه چون فکر میکنه شما میخوای دوستاشوازش بگیری چون میترسه دوستاش بگن فلانی زنش نمیذاره با ما باشه
بهش گفتم اوایل دوتاشو برو یکیشو بهونه کن مثلا بگو مادرم دعوتمون کرده یا خواهرم یا خودتو بزن به مریضی
بعد کم کم یکی برو یکی نرو بعد یکی برو دوتا نرو
بهش گفتم کم کم عادتش بده که میشه خوش باشه اما با دوستاش نباشه
گفت نمیخوام راشون بدم خونم گفتم بابا اوایل یکی دوبار دعوتشون کن بعد نامحسوس بپیچونش نه اینکه شمشیر و از رو ببندی واویلا دوستات فلانن بهمانن من راهشون نمیدم بعدها کارو بهانه کن خستگی رو بهانه کن
خلاصه باور کنید با همین کار اون برنامه های هفتگی شده ماهی یه بار یا دوماه یکبار اصلا ماخودمون باورمون نمیشه چون داداش من فوق العاده رفیق باز بود
خانونمشم جدیدا میگه دیگه مثل اولها به همون شدتم حساس نیستم کنارمیام باهاشون
الان این پیشنهادم به شمام دارم به نظرم اول باهاش همراه شو بعد کم کمو نامحسوس رابطشو کم کن یه کمم سعی کن نظرتو تعدیل کنی
مطمئن باش ممکنه شوهرت تا پای جدایی بیاد اما اینکه با دوستاش نباشه رو قبول نمیکنه نه اینکه شما یا زندگیش واسش مهم نباشه چون دلایل شمارو قبول نداره چون از نظر خودش فقط داره خوش میگذرونه و شما داری مانعش میشی پس اونم شمارو بد میدونه و در برابر خواستت می ایسته
این فقط نظر من وفقط براساس تجربم بود ممکنه از نظر شما یا بقیه خوب نباشه
واسه مشکلات دیگتونم دوستان راهنمایی های خوبی کردن امیدوارم که مشکلتون زودتر حل شه






علاقه مندی ها (Bookmarks)