به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 10 نخستنخست 12345678910 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 93
  1. #41
    Banned آغازکننده
    آخرین بازدید
    دوشنبه 01 دی 93 [ 18:45]
    تاریخ عضویت
    1393-2-07
    نوشته ها
    300
    دستاوردها:
    Tagger Second Class250 Experience PointsSocial3 months registered
    تشکرها
    806

    تشکرشده 750 در 251 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    0
    Array
    خانوم تیام عزیز.
    اون زمانی که پسرهای همسن بنده تو سن چهارده سالگی داشتن تو کوچه فوتبال بازی می کردن من تو خونه تو اتاقم مشغول برنامه نویسی بودم.
    17 سالم بود که تو المپیاد برنامه نویسی تو استان اول شدم. بدون حتی 5 دقیقه خوندن برای کنکور دانشگاه سراسری قبول شدم و رفتم واسه تحصیل.
    موقعی که بنده 48 ساعت پشت سر هم واسه نوشتن یک برنامه بیدار می موندم شما نبودین ببینین.
    اما زندکی به هر حال روی دیگه ی خودشو نشون داد و مجبور شدم مسیر زندگی عوض کنم.
    انتظار دارم چون بیکار و علاف نبودم. چون زحمتایی کشیدم که همسن هام هیچوقت نکشیدن.
    حالا هم شرایطم برگشته که جزئیات زیادی داره.نمی گنجه بگم اینجا.

  2. کاربر روبرو از پست مفید pasta تشکرکرده است .

    terme00 (سه شنبه 22 مهر 93)

  3. #42
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 27 آذر 94 [ 13:28]
    تاریخ عضویت
    1393-5-10
    نوشته ها
    32
    امتیاز
    1,213
    سطح
    19
    Points: 1,213, Level: 19
    Level completed: 13%, Points required for next Level: 87
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 151 در 38 پست

    Rep Power
    0
    Array
    اگه فقط نیاز به همدردی دارین و میخواین تائید بشین که زندگی پر از استرس و اتفاقات ناخوشایند میتونه باشه، باید بگم از صمیم قلب درکتون میکنم و منم به این رسیدم که زندگی به هیچ وجه اون چیزی که باید باشه نیست.


    اصلا مشکلات مادی و مسکن و کار و ازدواجو هم اگه بذاریم کنار، بازم زندگی خیلی میلنگه. ما به مرگ گرفته شدیم که به تب(مثلاً داشتن یه زندگی مرفه!) راضی بشیم. اونی که همه ی اینارو داره هم از محدودیت های انسان بودن و اسارت تو این کالبد فرسایش پذیر، در رنجه.


    اما خیلی از ماها، خواه ناخواه داریم با این جبر و کمبودها به سازگاری میرسیم. چرا؟! چون اگه منطقی باشیم میبینیم کاری جز این کردن فایده ای نداره.


    تفاوت شما با بقیه چیه این وسط؟! اینکه شما چند ورژن سرکش تر و سُرسُر تری. شما خودتم دیدی از پس خودت برنمیای، شرطی شدی و دست از مبارزه با خودت کشیدی. حالا با دنیا سر دعوا داری. مشکلات کم یا زیاد، همه جا هست و برای حل، ناگزیر باید باهاشون مواجه شد. ولی شما به جای حل یا پذیرش، به فرار فک میکنی.


    گویا کیس ازدواجی بوده بوده، یه سری ویژگی های مطلوبی داشته، ولی ظاهراً یه سری هماهنگی هایی که لازم بود داشته باشه رو نداشته. الان هم اون فرد سقوطی داشته و دیگه حتی یه گزینه ی قابل بررسی نیست. حذف میشه و تمام.


    اگه نگران دیگه به دست نیومدن چنین فرصتی باشی، سخت در اشتباهی. دست بالای دست زیاده. فقط لازمه خودت اون بالاها باشی.


    ولی مشکل شما الان این نیست، مشکل شما تمایل به فراره. تکنیک های حل مسئله رو باید به کار بگیری. حتی اگه اون شخص الان بود، درمان مشکلات با حضورش از پایه غلط بود. هر آن اگه اراده میکرد که نباشه، دوباره همه چیز بهم میریخت. ساختاری که بر پایه ی چنین مصالح متزلزلی باشه، بنظرم نبودنش ارزشمندتره!!


    از مشکلات بزرگ شما اینه که یه پای معنویاتتون بدجور میلنگه. آرامش بی توجه به معنویات و فقط با تکیه به این جهان ماده که بیش از سایه ای از واقعیت هستی نیست، افول محضه. اگه کوچکترین اصراری داشته باشی که آرامش بی معنویات ممکنه، باید بگم همون الکل مناسبترین گزینه س!! اینم یه راه فرار دیگه س!! راه جمع، نه راه حل!!


    ولی اگه دنبال راه حل میگردی، یه مرز تعادلی بین "منفعل بودن" و "مدیر کل هستی بودن" پیدا کن. از هردوتاشون استعفا بده و تعادل داشته باش. در وهله ی اول از فرصت ها و ظرفیت هات برای تغییر مسائل نامساعد استفاده کن و بعد فقط به بهبود شرایط و گشایش امیدوار باش. به خدا که این اسمش منفعل بودن نیست. اصل و ماهیتش سازگار شدن و امیدوار بودن و ایمان داشتنه. انسان به امیده که زنده س! اینو از خودت نگیر! خدا میدونه چه روزهای زیبایی میتونه منتظر من و شما باشه که میتونیم با امثال این ناز و لجبازی ها، از خودمون سلب ش کنیم!


    پیانوی خودتو بنواز و باقی نت ها ی سمفونی زندگی رو به ناخودآگاهت و نظم برتر نظام هستی بسپار.


    اگر در آنچه‌ میگوئی‌ راست‌ میگوئی‌، من‌ از خدا میخواهم‌ تا از من‌ درگذرد ؛

    و اگر در آنچه‌ میگوئی‌ دروغ‌ میگوئی‌، پس‌ من‌ از خدا میخواهم‌ تا از تو درگذرد.



    ویرایش توسط mercin : سه شنبه 22 مهر 93 در ساعت 02:44

  4. 4 کاربر از پست مفید mercin تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (سه شنبه 22 مهر 93), pasta (چهارشنبه 23 مهر 93), تیام (سه شنبه 22 مهر 93), شیدا. (سه شنبه 22 مهر 93)

  5. #43
    Banned آغازکننده
    آخرین بازدید
    دوشنبه 01 دی 93 [ 18:45]
    تاریخ عضویت
    1393-2-07
    نوشته ها
    300
    دستاوردها:
    Tagger Second Class250 Experience PointsSocial3 months registered
    تشکرها
    806

    تشکرشده 750 در 251 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    0
    Array
    خانوم محترم.
    شما اگه می خوای بنده رو نصیحت کنی زنگ بزن بهم.
    بعد از این همه مدت ارتباط میای اینجا نظر رسمی می ذاری ؟
    خوبه شما خودت در جریان مشکلات و روحیات من هستی.
    و کم تاثیر گذار نبودی تو بیشتر شدن مشکلات روحیم تو این برهه.
    بذار بقیه نظرشونو بگن که این قبیل حرفارو هزار بار ازت شنیدم.
    من می دونم مشکلم چیه. اما این چیزایی که می گی رو نمی تونم در حین خدمت حل کنم. بارها هم به شما گفتم که حل ریشه ای این مسائل، وقت و شرایط آزاد به همراه حضور در خونه ی پدری رو می طلبه. نه خوابگاه. آدم تو خوابگاه با شرایط مالی نامساعد و تغذیه و تعاملات نامناسب (تنهایی) و خیلی از مشکلات دیگه چطور می تونه این مسائل رو ریشه ای حل کنه ؟ اگه من تو خونه ی پدریم بودم در کنار تغذیه ی خوب و دیدن دوستان و مشاوره ی پی در پی حضوری کاملا می تونستم مسائلمو حل کنم. همون طور که 3 سال پیش این کار رو کردم و بعدش مشاورم به من گفت در هر صورت از تنها بودن و زندگی کردن پرهیز کن و تو چنین محیطی خودتو قرار نده. یادت نیست اینهارو ؟ الانم بعد از این همه مدت آستانه ی تحملم تموم شده و از طرفی مشکلات خانوادگی روم فشار آورده که دوست دارم برم.
    همین که از خدمت فرار نمی کنم برم شهر خودمون خودش خیلیه.
    من الان چیزی می خوام که بهم کمک کنه وقتم بگذره و اونقدر قوی باشه که تمرکزمو برداره از روی مسائلم.
    اونقدر حالم بده که کاملا جدی دارم به مواد مخدر فکر می کنم واسه این روزها.
    من که تا به حال نه سیگار دستم گرفتم نه قلیون کشیدم.
    به هر حال ممنون.
    ویرایش توسط pasta : سه شنبه 22 مهر 93 در ساعت 15:08

  6. #44
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 19 مرداد 95 [ 15:24]
    تاریخ عضویت
    1393-1-24
    نوشته ها
    163
    امتیاز
    3,922
    سطح
    39
    Points: 3,922, Level: 39
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    94

    تشکرشده 539 در 149 پست

    Rep Power
    43
    Array
    سلام
    من راه حلی واقعا نمیدونم چون خودتونم میفرمایید باید مشاوره برین که شرایط خاصی میخواد و فعلا نمیتونین... اما فقط میتونم همدردی کنم... منم وقتی هر مسئله ای ناراحت کننده ای برام پیش میاد اولین چیزی که به ذهنم میرسه لحظات دوست داشتنم و خاطرات پراکنده ای هست که ته ذهنمه... میدونم که اون روزا رفته و تموم شده اما دو دستی به قلب ادم چسبیدن و خیال رها کردنم ندارن... میشه خوشحال بود اما همش لحظه ایه... باید جنگید باید زندگی کرد این بایدا هست... و فقط خود ادمه که میتونه این بایدارو ایجاد کنه... گریه اونقدرام بد نیست اروم میشین.. اما ببینید با فکر کردن میتونین خودتونو تغییر بدین؟ شاید بشه....همین که موسیقی کار میکنین خودش واقعا خوبه میتونین خودتونو تخلیه کنید...
    من که مشاوره میرفتم بهم پیشنهاد نوشتن دادن نوشتن روزانه احساسات به من خیلی کمک کرد بعدش اونارو مینداختم دور از عصبانیتم کم میکرد... نمیدونم من مدیتیشن خیلی بهم کمک کرد.... اگر علاقه یا اعتقاد به اینا دارین واقعا تمرکز موثره...اما انتظار یکباره برگشتن به روزای خوب خودتونو نداشته باشید به هر حال زمان میبره شما با شرایطی که فرمودین باید به خودتون افتخار کنید این همه موفقین.... ارزو میکنم به روزای خوب تر از روزای قبلتون برگردین...

  7. 2 کاربر از پست مفید ida bahrami تشکرکرده اند .

    pasta (سه شنبه 22 مهر 93), شیدا. (سه شنبه 22 مهر 93)

  8. #45
    Banned آغازکننده
    آخرین بازدید
    دوشنبه 01 دی 93 [ 18:45]
    تاریخ عضویت
    1393-2-07
    نوشته ها
    300
    دستاوردها:
    Tagger Second Class250 Experience PointsSocial3 months registered
    تشکرها
    806

    تشکرشده 750 در 251 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    0
    Array
    قبل از هرچیز از خانوم مرسین بابت جوابم عذر می خوام.
    ایشون از دوستان خوب و قدیمی بنده هستند. به من زنگ زدن و سوتفاهم با صحبت رفع شد.

    آیدا خانوم موسیقی خوبه اما الان تمرکز ندارم.قبلا یه میزان از موسیقی رو 200 بار می زدم.اما الان نمی تونم.تمرکز ندارم.تمریناتم پیش نمیره.
    قراره بره دکتر روانپزشک واسه دارو درمانی.
    خودم امیدوارم که مشکلم موقتا رفع شه اما قائدتا نمی تونم یک سال قرص بخورم.نمیشه 3 ماه قرص بخورم و قطع کنم و دوباره همینجا همین وضع بشه.
    باید یک راه حل پیدا کنم.

  9. #46
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 15 آذر 93 [ 21:23]
    تاریخ عضویت
    1393-4-19
    نوشته ها
    311
    امتیاز
    722
    سطح
    14
    Points: 722, Level: 14
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 78
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocial3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    958

    تشکرشده 757 در 256 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    47
    Array
    سلام.

    من قصد قضاوت نداشتم.

    امیدوارم از من دلگیر نشده باشین. ببینید من اصلا نمیدونستم یکی از علایم افسردگی تنبلیه!!!! من خودمم یه مدت نزدیک به یه سال به مشکل شما گرفتار شده بودم و الان که فکر میکنم

    شاید 3 سال بود که از خودم به معنای واقعی خودم دور بودم.

    البته شما تحت نظر پزشک بودین ولی من با اشاره ی چند نفر و چند تا نصیحت و در واقع چند تا تاپییک که اینجا زدم کلا الان کم کم دارم درکمو از حال و احوال شما از دست میدم و اصلا

    نمیفهمم چرا اون کارا رو میکردم و مدام گریه میکردم و مدام ناراحت بودم.!!! البته واقعا دارم درک میکنم اما یادم نمیاد دلیلم چی بود که راه حل های درست رو نمیدیدم!!! در حالی که تو

    اطرافم پر بود از گزینه ها و انتخابای خوب ولی انگار کور بودم و خودمو ناتوان و بیچاره میدیدم.

    فقط میتونم بهتون حق بدم که ناراحت باشید و هشدار بدم که با یه جا نشستن وگریه وضعیتتون بدتر میشه و حتی کوچکترین تلاش برای بیرون رفتن از این حالت هم مفید و موثره و لازم

    نیست حتما همه چی جور و درست باشه و یه اتفاق خارق العاده بی اوفته و تمام مشکلات خانواده و جامعه حل بشه و کل تحریما برداشته بشه و ایران و آمریکه دوست بشن!!!!

    فرض کنید شما دیگه تا 10 سال بعد قرار نیست تو وضعیت مناسب مد نظر خودتون قرار بگیرید تا بهبود پیدا کنید، تا اون موقع باید چیکار کرد؟ نمیشه که ما همش منتظر شرایط و زمان مناسب

    باشیم که. بهترین فرصت همین الانه.

    از همین الان با یه تصمیم جدی شروع به تغییر کنید و هر 10-20 دقیقه یه بار یه تمرین ریلکسیشن و تنفس رو انجام بدین و با تلقین مثبت به خودتون از قدرت فوق العاده ی ضمیر نا خود آگاه

    استفاده کنید.

    تمام تلاش خودتون رو برای سحر خیزی، شروع انجام کار و مهمتر از همه چیز به اتمام رسوندن کارهاتون انجام بدین. به اتمام رسوندن کارهای نیمه تمام واقعا روح آدمو تازه میکنه.

    مثلا اگه با سازتون تصمیم گرفتین آهنگی بزنید ، اگه با هر شرایط روحی که داشتین شروع کردین دیگه به خودتون حق ندید که نیمه کاره رها بشه. حتی به قیمت مرگ!!!!! باور کنید یه راه

    حل فوق العاده اس.

    راستی خوبه که موفقیت های گذشته تون رو به خاطر میارید اما .... نمیدونم درسته تو این شرایط بهتون بگم یا نه ولی گذشته ها رفته وازش هیچی نمونده، مهم نیست تو گذشته چیکار

    کردین ، مهم اینه که در حال حاضر دارید چیکار میکنید.

    حقیقت تلخی که من فهمیدم .

    موفق باشید.

  10. کاربر روبرو از پست مفید تیام تشکرکرده است .

    pasta (سه شنبه 22 مهر 93)

  11. #47
    Banned آغازکننده
    آخرین بازدید
    دوشنبه 01 دی 93 [ 18:45]
    تاریخ عضویت
    1393-2-07
    نوشته ها
    300
    دستاوردها:
    Tagger Second Class250 Experience PointsSocial3 months registered
    تشکرها
    806

    تشکرشده 750 در 251 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    0
    Array
    بانو تیام عزیز.
    وقتی می بینم شخصی مثل شما میاد و این نظرات رو می نویسه دلگرم میشم. از اینکه افرادی هستن که ارزش قائل باشن واسه آدم.

    اما به نظرم شما از کیسه خلیفه می بخشید و کمی غیر واقعی و به قضایا نگاه می کنید. تا حد مرگ تمرین ؟ وقتی به جایی می رسم که دوست دارم مشت بزنم به ساز و ازش بلند شم، اون موقع اگه این کارو کردم شما هزینه ی یک ساز دیگه رو متقبل میشید که دارید به بنده پیشنهاد می کنید تا حد مرگ بشینم پاش ؟

    من همه ی راههارو امتحان کردم. اما واقعا تو یه محیط خوابگاه شلوغ نمی شه ریلکسیشن کرد.
    خودم که صبحا 5.5 از خواب پا میشم.چه 12 بخوابم چه 10 چه 2. باز 5.5 پا میشم میرم خدمت.

    من راه درست رو می دونم چیه. راه درست یعنی پرهیز از اوقاتی که توش احساس تنهایی کنم. این هم به این معنی نیست که برم خونه عمه ام.یا داداشم.
    بلکه به این معنیه که با آدمهایی باشم که باهاشون بتونم کامل راحت باشم.

    وقتی واسم این امکانش نیست چه کاری از دستم بر میاد ؟ من روزی 8 تا 10 ساعت هم شده که تمرین کنم. موسیقی یعنی بیان احساسات به وسیله ی صدا.
    هرچی باشه باید حسش باشه.تمرکزش باشه.

    تمام حرفهایی که شما می زنید از ناحیه ی دید شما شدنیه. وگرنه من امتحان کردم و از همه عبور کردم. اولین بارم نیست که اینطوری میشم.

    شما از خانوادتون دور نشدید. من از محیط زندگی اصلی خودم دورم. شما تصور کنید مشکلاتتون زمانی بوجود بیان که شمارو زور کنن هر روز راس یه ساعتی بدون هیچ انگیزه ای مجبور شید برید جایی که نمی خواید و کاری که نمی خواید رو انجام بدید و باز طلبکار هم باشن.

    من حاضر به پذیرش همه ی این کارا هستم و خدمت رو به تنهایی سختی به حساب نمیارم. خیلیم محیطشو دوست دارم. منتها نه وقتی که با مشکلات خانوادگی و کاری و احساسی و جنسی دست و پنجه نرم می کنم.
    اون مشکلات به اندازه ی کافی بزرگ هستن. حالا این خدمتم مثل یه زندان روش. وگرنه اگه اینطور نبود خیلیم خدمت خوش می گذشت و می گذره. اما درمان رو سخت کرده.
    لطفا درکم کنید که فقط یه مشکل ندارم. چندین مشکله که هر کدومو بخوام حل کنم اون یکی از یه جا می زنه بیرون و می گه اونو حل کردی اما من حالتو می گیرم.

    چیزی که من بیشتر از همه ی اوقات بهش احتیاج دارم اینه که یه نفرر منو به زور از جایی که هستم جابجا کنه. خودم نمی تونم. بیاد به زور هم که شده ازینجا بلندم کنه بگه باید بیای ببرمت جایی و به توام ربطی نداره کجا می خوام ببرمت.
    اگه یکی این کارو انجام بده واسه مدتی کافیه تا دوباره بشم همون آدم با انگیزه و اکتیو قبلی و بقیه ی راه رو برم خودم.
    منتهی واسه شروع یه کمک می خوام. کسی نیست. اون اشتیاق و انگیزه نیست. یا یکی بیاد منو ببره یا یکی اونقدر قدرت داشته باشه که منو از جام بلند کنه و بکشونه سمت خودش.
    خودم خودمو می شناسم.

    ممنونم از نظرتون.
    ویرایش توسط pasta : سه شنبه 22 مهر 93 در ساعت 22:25

  12. #48
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    یکی بیاد منو ببره یا یکی اونقدر قدرت داشته باشه که منو از جام بلند کنه و بکشونه سمت خودش.
    تو خوابگاه اگه دوست نزدیکی داری بهش بگو که وقتایی که حالت بده پیاده روی با هم برین یا یه چایی با هم بخورین. فکر نمی کنم دریغ کنه کسی اگه بدونه این کار برای دوستش فایده داره.
    به نظرم یه کم از اون حالت بحرانیت داری میای بیرون. یه کم بهتر شده حالت انگار. بازم صبور باش. با همون چیزای کوچیک همون چند درصد اندکی هم که می تونی حالتو بهتر کن مثلا با پیاده روی. چند روز دیگه بهتر میشی. دیگه هر چی باشه بیشتر از یکی دو هفته ی دیگه طول نمی کشه کل این حال بدت.
    فقط یه کمی صبور باش.

  13. 2 کاربر از پست مفید meinoush تشکرکرده اند .

    pasta (سه شنبه 22 مهر 93), شیدا. (چهارشنبه 23 مهر 93)

  14. #49
    Banned آغازکننده
    آخرین بازدید
    دوشنبه 01 دی 93 [ 18:45]
    تاریخ عضویت
    1393-2-07
    نوشته ها
    300
    دستاوردها:
    Tagger Second Class250 Experience PointsSocial3 months registered
    تشکرها
    806

    تشکرشده 750 در 251 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    0
    Array
    تا حدی بهترم.
    کسی اینجا نیست که چنین کاری کنه. همه گرفتارن. شبا از سر کار میان. مشکلات خودشون دارن. خوابگاه داشجویی بهتر بود چون بیشتر رفیق بودیم.
    الان تا حدی بهترم.
    خدا کنه باز هم بهتر شم اما باید یه راه حل پیدا کنم.
    ممنونم از لطف شما.
    ویرایش توسط pasta : سه شنبه 22 مهر 93 در ساعت 23:07

  15. 2 کاربر از پست مفید pasta تشکرکرده اند .

    terme00 (سه شنبه 22 مهر 93), شیدا. (چهارشنبه 23 مهر 93)

  16. #50
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 15 آذر 93 [ 21:23]
    تاریخ عضویت
    1393-4-19
    نوشته ها
    311
    امتیاز
    722
    سطح
    14
    Points: 722, Level: 14
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 78
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocial3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    958

    تشکرشده 757 در 256 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    47
    Array
    سلام.

    اینکه با دوستات میری بیرون حالت خوب میشه خیلی خوب و عالیه ولی میدونی دلیل اینکه حالت خوب میشه چیه؟

    دلیلش این نیست که مشکلاتت حل میشن. دلیلش اینه که مشکلاتتو فراموش میکنی. بنابراین یه راه حل موقته نه دائمی.

    لطفا درکم کنید که فقط یه مشکل ندارم. چندین مشکله که هر کدومو بخوام حل کنم اون یکی از یه جا می زنه بیرون و می گه اونو حل کردی اما من حالتو می گیرم.
    آقا پاستا شما احیانا در مورد خودت چی فکر کردی؟ سوپر منی یا بتمن؟ نخیر لطفا یکم کوتاه بیا. تو یه آدم معمولی هستی. مثل همه ی آدما.

    آقا پاستا هیچ وقت نمیتونی همه ی مشکلاتو یه جا حل کنی. دونه و دونه و قدم به قدم باید حلشون کنی. شاید لازم باشه واسه حل هر کدوم سالها زحمت بکشی و برنامه بریزی.

    هیچ مشکلی یک روزه و همه جانبه حل نمیشه. اینو باید قبول کنی.

    خیلی به خودت سخت نگیر و اینقدر کمال گرایانه به خودت نگاه نکن. تو یه آدم معمولی هستی و از فضا نیومدی یا قدرت خارق العاده ای نداری. پس مثل یه آدم معمولی فکر کن و عمل کن.

    از خودت و اطرافیانتم به اندازه ی یه آدم معمولی انتظار داشته باش.

    یه آدم معمولی آدمیه که خودشو دوست داره و برا خودش ارزش قائله و برا وقتش و سلامتشو خوشی و غم و همه همه چیزی که به خودش مربوطه با دقت و منطق نگاه میکنه و براشون

    برنامه ریزی میکنه. چون میدونه که یه آدم معمولیه. چون میدونه که در کنار تواناییهاش یه ضعف هایی هم داره که باید اونها رو هم ببینه و قبولشون کنه .

    یه آدم معمولی برا زندگی خودش برنامه داره و میدونه زندگی هزار سال آینده نیست. زندگی همین لحظه ای هست که توش داره زندگی میکنه. یه آدم معمولی آینده رو در حد معقول میبینه.

    سعی کن این جوری باشی و دنبال بهترین ها بودن با کمالگرایی متفاوته.

    راستی از تعریفت ممنونم. من نگفتم سازتو بشکن یه مثال بود من گفتم تمرکز و ثبات قدم داشته باش. تو هر کاری که میخوای انجام بدی. نه فقط ساز و آهنگ. خیلی کارها، هر کاری که

    تصمیم داری یا شروعش کردی، فکر کن ببین منطقیه ادامه بدی ادامه بد وگرنه اگه منطقت نه احساست گفت بذار کنار، دیگه سراغ ادا مه اش نرو.

    هر کاری زمان و حد مشخص خودشو داره. بعضی وقتا حتی 5 دقیقه درس خوندن شاید برات مثل جون کندن باشه ولی اگه تصمیم گرفتی 5 دقیقه درس بخونی بخون ولش نکن.

    راستی فرض کن هیچ کسی وجود نداره که بلندت کنه. فکر میکنی باید چند سال منتظر بمونی که که یکی بیاد دستتو بگیره؟ که یکی بیاد هلت بده؟ که یکی بیاد درکت کنه؟

    میدونی از نظر روانشناسی تحلیل رفتار متقابل، این حرف تو نشون میده که سطح فکر تو، تو رده ی سنی 6-8 سال مونده خودت بزرگ شدی اما فکرت نه . این یه توهین یا تمسخر یا هر

    چیزی برای ناراحت کردن تو نیست. این یه بحث روانشناسیه. خیلی هم جدی و درسته.

    میدونم این حرفت از ته دلت بود و خواسته ی واقعیته. وقتی میگم خودتو بشناس به خاطر اینه. اینکه میگم ریشه ی افکارتو بشناس ، احساستو بشناس. خودتو بفهم.

    خواسته هاتو بفهم. به خاطر اینه که این جور چیزا رو در مورد خودت بدونی.

    اگه بتونی بفهمی ریشه ی حرفت از کجاست، ریشه ی ناراحتیت از کجاست دیگه این بهانه ها رو نمیاری.

    به قول میشل عزیز که به من گفت مبدا مختصات ذهنم رو عوض کنم تو هم مبداشو عوض کن. از 8 سالگی به 23 سالگی. خیلی سخت نیست کافیه حرفاتو با واقعیت ها مقایسه کنی.

    آیا این حس من لازمه؟ آیا این درخواست من درسته؟ آیا چیزی که میخوام شدنیه؟ جوابشو پیدا کنی و به جوابات عمل کنی اونوقته که میشه گفت ذهنت درست عمل میکنه.

    راستی کی گفته همه ی مشکلات باید حل بشه؟ ما ها هممون با مشکلاتمون زندگی میکنیم. در کنار مشکلات باید زندگی کرد و تا اونجایی که ممکنه کمش کرد. یه چیزایی هیچ وقت

    درست نمیشن. نمیشه که زندگی رو به خاطر مشکلات تعطیل کرد.

    موفق باشی.

  17. 2 کاربر از پست مفید تیام تشکرکرده اند .

    فرهنگ 27 (چهارشنبه 23 مهر 93), شیدا. (چهارشنبه 23 مهر 93)


 
صفحه 5 از 10 نخستنخست 12345678910 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ،،اخلاق و عادات بد روزمره من ،،یه روزمرگی بیخود
    توسط ARAM-ESH در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: پنجشنبه 16 مرداد 93, 16:33
  2. مشخص نمودن میزان اضافه وزن یا کمبود وزن(bmi)
    توسط keyvan در انجمن علمی و آموزشی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 02 تیر 91, 14:02
  3. همسرم روزه نمیگیرد چه برخوردی با او داشته باشم
    توسط ghalam63 در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 23
    آخرين نوشته: شنبه 09 مهر 90, 14:57
  4. نظر در مورد وزن همسر
    توسط sina.sina11 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 12 مرداد 90, 04:12

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:49 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.