به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 71
  1. #41
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 03 آبان 98 [ 02:40]
    تاریخ عضویت
    1390-2-27
    نوشته ها
    480
    امتیاز
    12,382
    سطح
    72
    Points: 12,382, Level: 72
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 66.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    645

    تشکرشده 634 در 321 پست

    Rep Power
    64
    Array
    صبا جان سعي ميكنم خوابم بهتر شه ولي دوتا مشكل اول اينكه با اينكه خستم خوابم نميبره وقتي ام خوابم ببره دخترم واسه اب شير يا خواب ببينه پاشه ديگه خوابم نميبره
    دلم مي خواد يه مقار واسه خودم باشم ولي ساعتي هم كه دخترم بره پيش مادر همسرم اينقدر كسلم يا كادارم يا ساعتيه كه ديگه نميرم بيرون با دخترمم برم بيرون واقعا خسته ميشم مگر با ماشين ببرمش جايي يا پاركي ببرمش كه باز خودم خستم
    همون موقع كه دانشجو بود رشته دومشم شروع كرد اون اينقدر بتر از من كسل وعصبيو خستس كه از خوداش همهاين زندگيو بهم بزنه و بار عاطفي همه زندگي رومنه تلاشيمنميكنه تو پست قبل مسايل اونو گفتم

  2. کاربر روبرو از پست مفید sahra100 تشکرکرده است .

    shahrzad61 (سه شنبه 15 مهر 93)

  3. #42
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 03 آبان 98 [ 02:40]
    تاریخ عضویت
    1390-2-27
    نوشته ها
    480
    امتیاز
    12,382
    سطح
    72
    Points: 12,382, Level: 72
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 66.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    645

    تشکرشده 634 در 321 پست

    Rep Power
    64
    Array
    اخه اين همه تلاش واسه چيه؟امرز صبح وقت دكتر داشتم پاشدم رفتم تواتاق كارام بكنم ديدم يهو چشماش باز كرده داره يسره فحش هاي خيلي زشت ميده ميگه تو بچه رو سروصدا كردي الان بيدار ميشههيچي نگفتم فقط گفتم بيادب اومدم بيرون تا خود دكتر فقط گريه كردم حالا شماها هي ميگيد خودت درست كن اخه چيودرست كنم؟بخدا بريدم ديگه

  4. کاربر روبرو از پست مفید sahra100 تشکرکرده است .

    shahrzad61 (سه شنبه 15 مهر 93)

  5. #43
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 06 آبان 93 [ 14:42]
    تاریخ عضویت
    1393-7-14
    نوشته ها
    5
    امتیاز
    63
    سطح
    1
    Points: 63, Level: 1
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 37
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    7 days registered
    تشکرها
    12

    تشکرشده 4 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    صحرا جون میخوای شرایط رو عوض کنی اول باید رو خودت کار کنی. هروقت صبر و تحمل خودت رو انقدر زیاد کردی که رفتار نادرست دیگران برات اهمیتی نداشت و اعصابتو به هم نریخت اون موقع میتونی رابطه ات رو مدیریت کنی. اون موقع آرامشت روی همسرت هم تاثیرات خوبی داره. پیشنهاد منم مثل بعضی از دوستان تمرکز و مراقبه هست. تمرین تمرکز و آرامش. میدونم راحت نیست اما ممکنه.


    فکر میکنم تو الان یکی رو میخوای که بیاد کمکت کنه. چون من کمابیش وضعیتی مشابه تو رو تجربه کردم. ولی اولین کسی که میتونه بزرگترین قدم رو برای خوب شدن وضعیت برداره فقط و فقط خودت هستی.
    ویرایش توسط shahrzad61 : سه شنبه 15 مهر 93 در ساعت 11:58

  6. 2 کاربر از پست مفید shahrzad61 تشکرکرده اند .

    sahra100 (چهارشنبه 16 مهر 93), شیدا. (چهارشنبه 16 مهر 93)

  7. #44
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 اسفند 93 [ 16:58]
    تاریخ عضویت
    1393-6-01
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    2,364
    سطح
    29
    Points: 2,364, Level: 29
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 86
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    88

    تشکرشده 496 در 145 پست

    Rep Power
    39
    Array
    سلام صحرا جون!
    من این تاپیکت رو کامل خوندم. نظرات بچه ها رو هم خوندم. چندتا چیز همزمان به ذهنم رسیده:

    • عدم وجود آرامش: خیلی تشویش داری و حق هم داری کاملاً. شاید اگه هرکس دیگه ای جای شما بود الان همین وضعیت رو داشت یا شاید خیلی هم بدتر بود. ولی من متوجه شدم که شما قدرت خیلی خوبی تو مدیریت و پیشبرد اهدافتون دارید. مثلاً من خودم به شخصه اگه یه ذره اعصابم به هم بریزه عمراً درس که هیچی یه خط کتاب هم نمی تونم بخونم. ولی شما ماشالا داری فوق لیسانس میخونی اونم تو یه رشته ی سخت. بیا و درمان بی حالی و افسردگی و بی انگیزیت رو بذار جزء اهدافت.

      مطمئنی که افسردگی بعد زایمان نداشتی؟ اینو میگم به این خاطر که خودم داشتم. نمی دونم می دونی یانه که اگه این افسردگی خوب نشه دوباره برمیگرده و بدتر از دفعات قبل ظاهر میشه.

      یکم ، فقط یه کوچولو، به مغزت استراحت بده. چیزایی که میدونی بحثتون رو شروع میکنه انجام نده. به شوهرت اصلاً گیر نده مثل حرفای خانم شهرزاد. در کنارش از یه سری آرامبخش های طبیعی مثل گل گاو زبان، اسطخودوس، دم کرده ی بابونه و این چیزا استفاده کن. به جای چای به همسرت هم بده. البته اگه استقبال میکنه.
    • شما تقریباً به آخرهای این تاپیک داری نزدیک میشی ولی هنوز مشکلت جهت پیدا نکرده. یعنی منی که از اول تا اینجا رو خوندم، فهمیدم که در مقابل حرف بچه ها که بهت میگن باید خودت رو عوض کنی گارد میگیری. میگی که نمی گیرم ولی کاملاً بسته هستی. یه تاپیکی هست مال خانم سوده است. فکر میکنم باید خونده باشی. این روزا خیلیا اونو به هم مثال میزنن. و واقعاً هم داره خیلی خوب رو خودش کار میکنه. شوهر اون گذاشته رفته. و اون هم از این فرصت استفاده کرده که رو خودش کار کنه. اونم بچه داره.

      یکم گاردتو باز کن خواهر گلم. اینو کاملاً خواهرانه میگم. من مشاور یا صاحبنظر نیستم. ولی با تمام وجودم حستو درک میکنم. چون خودم تو یه دوره ای دقیقاً مثل تو بودم. وقتی بچه ی منم تو همین سنّای دختر تو بود. همسرم با کارش مشکل داشت. من کار نمیکردم. پول نداشتیم. حتی پول یه وعده غذا. خیلی شرایط بدی بود. بیشترش با سرکار رفتن من بهتر شد. ولی خودم هم روی خودم متمرکز شدم. به همسرم گیر ندادم. مشکلاتم رو سر دختر طفل معصومم خالی نکردم(این موضوع خیلی روی حس گناهکار بودنم تاثیر گذاشت، یه جور احساس رضایت از خودم کردم). سعی کردم از در دوستی با همسرم وارد بشم. رابطه ی جنسیمون که تقریباً به صفر رسیده بود رو یکم (به زور با کارکردن رو خودم چون من علاقه نداشتم) بهتر کردم. در کنارش دارو هم استفاده کردم.
      میخوام بگم هرکاری که فکرش رو بکنی کردم. حتی به قول تو موهامم کوتاهِ کوتاه کردم. ولی هدفم تغییر اساسی خودم بود. با شروع به تغییر من همسرم هم عوض شد. بهتر شد. انگار اون بی تفاوتی ای که نسبت به من پیدا کرده بود بهتر شد.
      الان خدا رو شکر مثل اولای زندگیمون شدیم. سه تایی عاشقانه زندگی میکنیم. ولی به خدا قسم کوچکترین تغییری روی همسرم اعمال نکردم. فقط خواستم که خودم شاد بشم و پرانرژی بشم و از افسردگی خلاص بشم.

    امیدوارم تو هم راه تغییر رو پیدا کنی. اینقدر نگو این کار و کردم و جواب نگرفتم. دوباره شروع کن. آهسته و پیوسته. خسته نشو. به خاطر اون عروسک. فقط تمام توجهت رو از همسرت بردار و به خودت معطوف کن. خودتو شاد کن. واسه خودت جایزه های کوچیک بگیر. خودتو ناز و نوازش کن. قربون صدقش برو. خلاصه ببینم چیکار میکنی


  8. 3 کاربر از پست مفید مو فرفری تشکرکرده اند .

    sahra100 (چهارشنبه 16 مهر 93), شیدا. (چهارشنبه 16 مهر 93), صبا_2009 (سه شنبه 15 مهر 93)

  9. #45
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 03 آبان 98 [ 02:40]
    تاریخ عضویت
    1390-2-27
    نوشته ها
    480
    امتیاز
    12,382
    سطح
    72
    Points: 12,382, Level: 72
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 66.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    645

    تشکرشده 634 در 321 پست

    Rep Power
    64
    Array
    دوستاي خوبم واقعا ازتون ممنونم كه كمكم ميكنيد
    نمدونم شرايط چجوري بايد شرح بدم كه بتونم به تاپيكم جهت بدم
    من رو خودم كار ميكنم كه ارامشم رو حفظ كنم ولي وقتي هميشه صورت مساله باقيه چيكار كنم ؟من گير نميدم رو موضوع بحث برانگيز رد ميشم مثلا صبحةگناه من چي بود يا وقتي برگشتم خونه ميدونست ميخوام برم بيرون ولي مخصوصا سويچ ماشين من با خودش برد كه بي ماشين بمونم شما بگيد من چجوي همش بايد پيش بيني كنم يه ادم وحشتناك متغيرو؟من متاهلم ولي از هر مجردي تنهاترم نه خونه بابامم كه با اونا برم جايي نه شوهرم يچوقت همراهيم ميكنه بخدا علت عدم همراهيش رفتار من نيست من تو اين چندسال سعي كردم مهارتهام افزايش بدم ولي اون نميفهمه من نيازم چيه اون موقيه كه به قول خودش دوستم داشت رفتارش عوض نميكرد واي به الان.مشكل بعديم اينكه احساس نميكنم اين زندگي واسه من چطوري بگم مثل كسايي كه نميتونم رو دوست پسرشون حساب كنن و با كسي مطرحش كنن و مشكل سومم اينكه اون به همهچي بيتفاوت هرچي ادمها بهش نزديكتر شن انگار بي ارزشتر ميشن
    حالا شما بگيد با يه شوهر اينجوري من بايدچطور رفتا كنم كه ميايل حل شه ن اينكه مثل ٧ سال گذشته فقط بايگاني شه هرچي بگيد من انجام ميدم فقط خواهشا نگيد تا اخر عمر يه برهه بگيد و لطفا ظرفيت توان روحيو جسمي منم در نظر بگيريد
    لطفا كمكم كنيد جهت بدم به تاپيك من بلد نيستم مثل بقيه جهت بدم
    ميشه كارشناسام يكم كمكم كنن اگرم اقاي sci دسترسي داريد بيان تو تاپيك من
    ویرایش توسط sahra100 : چهارشنبه 16 مهر 93 در ساعت 01:39

  10. #46
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 اسفند 93 [ 16:58]
    تاریخ عضویت
    1393-6-01
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    2,364
    سطح
    29
    Points: 2,364, Level: 29
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 86
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    88

    تشکرشده 496 در 145 پست

    Rep Power
    39
    Array
    ببخش صحراجان که من کارشناس نیستم. ولی تو این زمینه تجربه دارم و دوست دارم بهت کمک کنم.

    میشه برای شروع بشینی و 10 مورد از اخلاقای بدت روبرای ما لیست کنی؟ اگه بیشترم شد که چه بهتر
    ما الان همه مون میدونیم که تو چه اخلاقای خوبی داری ولی در مورد اخلاقای منفیت هیچی نمی دونیم.

    ببین آدمای اطراف ما اخلاقا و رفتارای متفاوتی دارن. فکر کنم تا حالا دیده باشی، مثلاً یه نفر تو فامیلتون باشه که هیچ کس نمی تونه بهش بی احترامی بکنه اصلاً هم به سن و سالش مربوط نباشه. شخصیتش یه جوری باشه که نشه بهش بی احترامی کرد. حتی آدمی که ذاتاً بی ادبه و مراعات بقیه رو نمیکنه، با اون آدم نمیتونه بی تربیتی کنه.
    میخوام بگم رفتار بقیه باما ، بازتاب رفتار خودمون با بقیه است.
    حتی اگه همه به ما بد میکنن، ما یه جوری رفتار کردیم که بقیه گستاخ شدن و به ما بد میکنن. اگه شوهرت بی مسئولیته، بی تفاوته، دم دمی مزاجه، آیا با مادرش یا با دوستاش هم همینجوریه؟ تا یه درصدی بله! ولی همه ی این رفتارا رو یکجا با همه نداره. مثلاً شاید با دوستش دم دمی مزاج باشه ولی بی تفاوت نباشه، یا حالتهای دیگه.....
    ولی همه ی رفتارهای بد رو یکجا داره با تو میکنه. باید برگردی به عقب. ببینی از کجا شروع شد. موضوع دعوا مهم نیستااااا. یه وقت فکر نکنی میخوام بشینی ماجرا رو یادت بیاری. نه!

    یه مثال میگم: من از ابتدای ازدواجمون خیلی شوهرمو حمایت میکردم. در هر زمینه ای که فکرشو بکنی. مالی، کاری، تصمیم گرفتن. همه چی. مشکل من و شوهرم از زمانی شروع شد که من به خاطر مادر شدن، حمایتم رو از رو شوهرم برداشتم و به بچم دادم. همزمان مشکل افسردگی هم پیدا کردم و شدم یه آدمی که به حمایت احتیاج داشت و شوهر من بلد نبود حمایت کنه. چون تا حالا همش حمایت شده بود و بقیه ی مسایل......

    این ابتدای ماجرا بود. حالا توام باید برگردی به تمام هفت سال گذشته. ولی قبلش باید به خودت فکر کنی. شاید یه چیزایی تو رفتار خودت پیدا کنی که تا حالا فکر نمیکردی نقطه ی منفی تو رفتارته ولی هست. مثلاً همین پشتکارت تو ادامه تحصیل شاید از یه جور "سماجت" تو رفتارت باشه. البته این فقط مثال بودا. نیای بگی من سمج نیستم به این علت و این علت.

    باید رو راست باشی با خودت. اگه میخوای مشکلت واقعاً حل شه، هم من، هم بقیه اعضاء، و هم کارشناسا مطمئن باش بهت میگن باید از خودت شروع کنی. چون ما که به همسرت دسترسی نداریم. یه طرفه هم نمیشه به قاضی رفت و اونو محکوم کرد. بعدشم این تویی که اینجایی تا بتونی زندگیتو نجات بدی. دخترت درست تربیت بشه.

    اصل تربیت بچه از 0 تا 6 سالگیه. به قول شیدا بچه ی تو تقریباً 3 سالشو گذرونده. کم کم میره تو زمانی که با تو احساس رقابت بکنه و به طرف پدرش کشیده بشه. شناخت رو مسایل جنسی پیدا کنه. وقتی تو و همسرت حتی جلوی بچتون همدیگه رو نمی بوسین یا همو بغل نمیکنین (اینو از حرفات برداشت کردم که میگی رابطتون خیلی کمه) مطمئنن بچه دچار تضاد میشه و درست تربیت نمیشه.

    پس شروع کن لطفن. یه لیست از اخلاقای بدت در بیار.

  11. 4 کاربر از پست مفید مو فرفری تشکرکرده اند .

    sahra100 (جمعه 18 مهر 93), واحد (چهارشنبه 16 مهر 93), شیدا. (چهارشنبه 16 مهر 93), صبا_2009 (چهارشنبه 16 مهر 93)

  12. #47
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 03 آبان 98 [ 02:40]
    تاریخ عضویت
    1390-2-27
    نوشته ها
    480
    امتیاز
    12,382
    سطح
    72
    Points: 12,382, Level: 72
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 66.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    645

    تشکرشده 634 در 321 پست

    Rep Power
    64
    Array
    سلام
    خوب الان يكروزكامل دارم مرتب به اخلاقاي بدم فكر ميكنم البته شايد يه بخشيش تو اين يك سال اخير يا به وجود اومده يا پررنگ شده بخشيشم از ابتدا بوده
    اوليش اينكه مغرورم يعني برام عار يه از شوهرم بيش از يكبار چيزيو بخوام
    2 متاسفانه سالهاي ابتدايي ازدوا ج بعد از دعوا چون حربه اي بلد نبودم قهر ميكردم و با كلي عز و التماس اشتي ميكردم شوهم اثلا قهر بلد نبود خودم يادش دادم و متاسفانه براش عادي شده و با اينكه حداقل ٣سال هست ديگه قهر نميكنم ولي اون قه ميكنه و بايد من اين اواخ منت كشي كنم
    3-سالهاي ابتدايي به خاطر ين كممون خيلي كلكل هاي بچه گانه داشتيم مثلا اگه ميگفت دوست دارم به مسخره بازي جواب ميدادم و متاسفانه به خاطر رفتار اشتباهم به اونم ياد دادم
    4-توي دعوا بدون اينكه بخوام يهو يجوري جوابش ميدم كه ازصدتا فحش بقول خوش بدتر البته اين اواخر خيلي مراقب جملاتم تو همه مواقع هستم و حتي تو شوخي سعي ميكنم جمله منفي نگم
    5-يه لوس بازي هاي زنونرو بلد نيستم نميتونم بابت خواسته هام خواهش تمنا كنم خيلي مودب و منطقي خواستم مطرح ميكنم ولي شوهرم دوست نداره منطقي به قضايا نگاه كنم چيكار كنم مدل ذهنم
    6-نميتونم ميتقل شاد باشم حالت روحيه همسرم روم خيلي اثر ميذاره
    7-واسه ادم ها مثلا همسرم و خانوادش خيلي خيلي مايه ميذارم وايه همين وقتي رياكشن مناسب نبينم از درون بهم ميريزم ولي باز تو همون موقعيت نميتونم بيمحلي كنم به كسي چجوري بگم ازينكه كمك كنم حال ميكنم
    8-مسايل نميتونم فراموش كنم اگه حل شه يادم ميره ولي وقتي يگوشه بايگاني شه مرتب با خودم درگير ميشم و مرور ميكنم
    9-جسارت لازم رو فكر ميكنم ندارم و كم ميارم مثلا اگه الان دعوا كنم 4نفر بگن بايد فلان جور رفتار ميكردي يهو ميترسم كه حتما اشتباه ميكنم
    10-جديدا وقتي عصبي بشم داد ميزنم البته بازم مدتيه سعي ميكنم مديريت كنم رفتارم رو
    11-يه مدتيه خيلي بيتفاوت و بي انگيزم نه خيلي خوشحال ميشم نه خيلي ناراحت
    12-دلم با اين زندگي نيست نه دل موندن دارم نه جسارت رفتن
    13-نميدونم بد يا خوب ولي خيلي هواي همسرم تو مسايل مالي داشتم يه جوري كه داره باورش ميشه رفاه من الان از خونه پدرم بيشر شده از بس هيچي نميخوام و كلاس نذاشتم توهم زدن مادرش يك سال پيش تو حرفاش بهم گفت روزي كه اومم خواستگاري فكر نميكردم پدرت قبول كنه گفتم سماها خيلي بالاتر ميخواين ولي ديدم شماها تواين فازا نيستيد حالا هين ادم ها يجوري رفتار ميكنن انگار از سر لطف منو گرفتن
    12-از ديد همسرمم 2مورد هست كه ميگم البته قبول ندارم ولي نظرش ميگم
    1- ميگه تو زن نيستي مردي كه نميفهمم يعني بايد چيكار كنم مثلا ازشم ميپرسم ميگه نميدونم چجوري بگم
    2 -ميگه تو همراه و هم فازم نيستي همش ترمزي كه من فقط تو تصميمات احمقانش تاييدش نميكنم حالا نميفهمم واسه همراه شدن يعني من نبايد نظري متفاوت داشته باشم و يا تو تصميماتي كه ميدونم هيجانيو بچه گانس تاييدش كنم؟
    تا اينجا همينا يادم اومد

    - - - Updated - - -

    سلام
    خوب الان يكروزكامل دارم مرتب به اخلاقاي بدم فكر ميكنم البته شايد يه بخشيش تو اين يك سال اخير يا به وجود اومده يا پررنگ شده بخشيشم از ابتدا بوده
    اوليش اينكه مغرورم يعني برام عار يه از شوهرم بيش از يكبار چيزيو بخوام
    2 متاسفانه سالهاي ابتدايي ازدوا ج بعد از دعوا چون حربه اي بلد نبودم قهر ميكردم و با كلي عز و التماس اشتي ميكردم شوهم اثلا قهر بلد نبود خودم يادش دادم و متاسفانه براش عادي شده و با اينكه حداقل ٣سال هست ديگه قهر نميكنم ولي اون قه ميكنه و بايد من اين اواخ منت كشي كنم
    3-سالهاي ابتدايي به خاطر ين كممون خيلي كلكل هاي بچه گانه داشتيم مثلا اگه ميگفت دوست دارم به مسخره بازي جواب ميدادم و متاسفانه به خاطر رفتار اشتباهم به اونم ياد دادم
    4-توي دعوا بدون اينكه بخوام يهو يجوري جوابش ميدم كه ازصدتا فحش بقول خوش بدتر البته اين اواخر خيلي مراقب جملاتم تو همه مواقع هستم و حتي تو شوخي سعي ميكنم جمله منفي نگم
    5-يه لوس بازي هاي زنونرو بلد نيستم نميتونم بابت خواسته هام خواهش تمنا كنم خيلي مودب و منطقي خواستم مطرح ميكنم ولي شوهرم دوست نداره منطقي به قضايا نگاه كنم چيكار كنم مدل ذهنم
    6-نميتونم ميتقل شاد باشم حالت روحيه همسرم روم خيلي اثر ميذاره
    7-واسه ادم ها مثلا همسرم و خانوادش خيلي خيلي مايه ميذارم وايه همين وقتي رياكشن مناسب نبينم از درون بهم ميريزم ولي باز تو همون موقعيت نميتونم بيمحلي كنم به كسي چجوري بگم ازينكه كمك كنم حال ميكنم
    8-مسايل نميتونم فراموش كنم اگه حل شه يادم ميره ولي وقتي يگوشه بايگاني شه مرتب با خودم درگير ميشم و مرور ميكنم
    9-جسارت لازم رو فكر ميكنم ندارم و كم ميارم مثلا اگه الان دعوا كنم 4نفر بگن بايد فلان جور رفتار ميكردي يهو ميترسم كه حتما اشتباه ميكنم
    10-جديدا وقتي عصبي بشم داد ميزنم البته بازم مدتيه سعي ميكنم مديريت كنم رفتارم رو
    11-يه مدتيه خيلي بيتفاوت و بي انگيزم نه خيلي خوشحال ميشم نه خيلي ناراحت
    12-دلم با اين زندگي نيست نه دل موندن دارم نه جسارت رفتن
    13-نميدونم بد يا خوب ولي خيلي هواي همسرم تو مسايل مالي داشتم يه جوري كه داره باورش ميشه رفاه من الان از خونه پدرم بيشر شده از بس هيچي نميخوام و كلاس نذاشتم توهم زدن مادرش يك سال پيش تو حرفاش بهم گفت روزي كه اومم خواستگاري فكر نميكردم پدرت قبول كنه گفتم سماها خيلي بالاتر ميخواين ولي ديدم شماها تواين فازا نيستيد حالا هين ادم ها يجوري رفتار ميكنن انگار از سر لطف منو گرفتن
    12-از ديد همسرمم 2مورد هست كه ميگم البته قبول ندارم ولي نظرش ميگم
    1- ميگه تو زن نيستي مردي كه نميفهمم يعني بايد چيكار كنم مثلا ازشم ميپرسم ميگه نميدونم چجوري بگم
    2 -ميگه تو همراه و هم فازم نيستي همش ترمزي كه من فقط تو تصميمات احمقانش تاييدش نميكنم حالا نميفهمم واسه همراه شدن يعني من نبايد نظري متفاوت داشته باشم و يا تو تصميماتي كه ميدونم هيجانيو بچه گانس تاييدش كنم؟
    تا اينجا همينا يادم اومد

  13. 2 کاربر از پست مفید sahra100 تشکرکرده اند .

    شیدا. (جمعه 18 مهر 93), صبا_2009 (شنبه 19 مهر 93)

  14. #48
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 03 آبان 98 [ 02:40]
    تاریخ عضویت
    1390-2-27
    نوشته ها
    480
    امتیاز
    12,382
    سطح
    72
    Points: 12,382, Level: 72
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 66.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    645

    تشکرشده 634 در 321 پست

    Rep Power
    64
    Array
    ديروز از بيرون كه اومدم ديدم يه وسيله تزييني كه گرفته بودم براش و گذاشته بوديم كنار راهرو نيست فهميدم فروخته خيلي ناراحت شدم ولي تصميم گرفتم سكوت كنم خلاصه وقتي اومد خونه رفتم تو اتاقش از قبل سر داستان دكتر باهم قهربوديم ولي بروم نياوردم راجع به موبايلم باهاش حرف زدم اونم حرف زد تارسيد به حرفهاي مالي كه گفت تو شرايط فعلي دوتا ماشين هزينه هاش برام خيلي سنگين ميخوام بفروشم منمگفتم من با بچه ماشين لازمم ولي اگه تو اينجوريصلاح ميدوني باشه خلاصه همينجور شروع كرد حرف زدن كه گفتم نگران نباش رو طلاهاي منم حساب كن . يه سري وسايل جهازم كه تو انباري بود واسه اينكه نره بفروشهگزاشتم تو ماشين كه ببرم خونه مامانم به هواي اينكه جا ندارم بعد يهو گفت فلانوسيله كه داري ميبري هيچوقت استفادت نميشه نميخواي بفروشي منم گفتم اگه تو با فروش اينا به ارامشميرسي من حرفي ندارم كه گفت نه هركاري ميخواي بكن بعد گفتم تو ازون مردا هستي كه دلت ميخواد خونت قصر پادشاهيت باشهو هرچي ميگي زنت بگه چشم كه با خنده گفت اره منم گفتم باشه اگه من ديگه بگم چشم توشاد ميشي؟و كاملا احساس كردم ازين احساس قدرتش چه لذتي برد بي مقدمه بهم گفت من دلم ميخواد زنم اجتماعي باشه زنگ بزن دوستات خالت اينا بيان برن نه اينكه فقط با دعوت و مهموني منم گفتم لطفا نگرد دنبال راههايي كه من تنها با بقيه ارتباط داشته باشم نميدونم تو درك ميكني يا نهولي من نياز دارم با تو كنار تو برم ينور اونور كه گفت تا وقتي با من همفاز نشي من نه خريد نه گردش نهمهموني نمنيخوام باهات بيام گفتم همفاز يعني چي گفت نميخوام الانراجع بهش صحبت كنم منم ديگهحرفي نزدم
    تا امروزكه خونه برادرم دعوت داشتيم البته برادرم زنگ زده بود بهخودش دعوتش كرده بود ولي روز قبلش به من گفت زنگ بزن كنسلكن منم گفته بودم من ميرم اگه شما نمنيخواي خودت تلفن بزن .امروز گفتم حتما نمياد تا عصر كه گفتم شب چه ساعتي ميريم يكم قيافش كج و كوله كرد گفت دير ميريم زود ميايم خلاصه ساعت نزديك 9رفتيم قبل 12 اومديم ولي اومد . حالا واسه روز عيد نمنيدونم چيكار كنم عيد پيش كه هيچ جا نيامد حالا مامان بابام ناراحت ميشن باز البتهبه روي خودشون نميارن ولي بهشون بر ميخوره چيكار كنم؟

  15. #49
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 اسفند 93 [ 16:58]
    تاریخ عضویت
    1393-6-01
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    2,364
    سطح
    29
    Points: 2,364, Level: 29
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 86
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    88

    تشکرشده 496 در 145 پست

    Rep Power
    39
    Array
    سلام صحرا جان، اول بگم چند روز جایی بودم که نت نداشتم. شرمنده.
    بابت اینکه ایرادای اخلاقیتو درآوردی خیلی خیلی ازت ممنونم. انصافاً خیلی موفق عمل کردی. اگه من بودم فکر نکنم به خوبی تو میتونستم از خودم ایراد بگیرم.

    من از روی مواردی که گفتی نُت برداری کردم و وقتی به صورت کلی بهشون نگاه میکنم بیشترشون از قوی بودن "مرد درونت" ناشی میشه.

    نمی دونم چقدر در این زمینه آگاهی داری، ولی در درون هر انسان یک "مرد" و یک "زن" زندگی میکنه. اگه اینا با هم در تعادل نباشن و یکی زورش به اون یکی بچربه رفتار انسان خیلی زنونه یا خیلی مردونه میشه. کمی در مورد "یین"(انرژی زنونه) و "یانگ"(انرژی مردونه) تحقیق کن.همچنین کمی در مورد "یونگ". یک کمی هم در مورد "فنگ شویی" تحقیق کن.
    با تحقیق در مورد این مسائلی که گفتم، فکر کنم معنی "زن بودن" دستت بیاد.

    حالا ازت اجازه میخوام به عنوان خواهرت یا دوستت در مورد مواردی که نوشتی یکم صحبت کنم. اصلاً قصدم قضاوت کردن در مورد تو نیستااااااا. یه موقع از حرفام ناراحت نشی. من کارشناس هم نیستم. ولی ممکنه از هر 10 جمله یکیش به دردت بخوره.

    قبلش باید به این باور برسی که رفتار اطرافیان با تو بازتاب رفتار تو با دیگرانه. این خیلی مهمه. اگه این تفکر رو نداشته باشی نمی تونی قبول کنی که تغییری روی خودت ایجاد کنی. خواهش میکنم به خودت بقبولون که اگه من تغییر کنم جهانم تغییر میکنه.
    حتی واسه اینکه راحتتر با این مساله کنار بیای، با خودت بگو یه مدت امتحان میکنم. چیزی رو که از دست نمیدم. اگه بهتر شد که خوب چه بهتر ادامه میدم. اگرم نشد که دوباره برمیگردم به همون رویه ی قبل.

    ولی من مطمئنم که جواب میده.

    1. غرور: ببین صحرا جان! تو زندگی زناشویی غرور معنی ای نداره. وقتی دونفر تصمیم میگیرن با هم یکی شن، همونجا غرور از بین میره. البته عزت نفس که خیلی هم مهمه نباید از یادت بره. ولی غرور معنی ای نداره. نه یکبار بلکه بارها باید با زبون خوش و مهربونی از مردت خواسته ات رو بیان کنی. گاهی حالتهای بچه گونه خیلی جواب میده.(همون چیزی که بهش میگی لوس بازی زنونه). گاهی از زبون دخترت بگو. گاهی هم جدی عنوان کن. ولی این مورد آخر باید به ندرت باشه. اگه شوهرت میخواست که تو رفتارات منطقی و مردونه باشه، خوب با یه مرد ازدواج میکرد!
    2. قهر: فعلاً واسه این راهکاری نداری. به جز همین که میگی نزدیکه 3 ساله که دیگه قهر نمیکنی. متاسفانه ما خودمون یه کارایی میکنیم که بعداً همونا میشه رفتارای شوهرمون. بعد خودمون میفهمیم که چقدر اشتباه بوده که دیگه دیر شده. حالا اینو ولش کن. این خودش درست میشه.
    3. کل کل کردن: اینم مثل قهر میمونه. فعلاً واسه این راه حلی نیست. غیر از اینکه خودت اکیداً این کار رو نکنی.
    4. جوابهای کُشنده تو دعوا دادن: من اسمش رو میزارم کُشنده، چون واقعاً آدم اون لحظه اینقدر از شنیدن این جوابا جا میخوره که حتی میتونه به خاطرش آدم بکُشه. باید از بُرَندگی زبونت کم کنی گلم. لحظه ی عصبانیت هر وقت خواستی حرفی بزنی با خودت بگو من اینهمه تا حالا حرفای تند و تیز بارش کردم، چه فایده ای واسه من داشته؟ غیر از اینکه کار رو بدتر کرده. این دفعه سکوت کن. خواهش میکنم. بهترین کار سکوت کردن و بیرون اومدن از بحثه. حتی اگه چیزی که شوهرت بهت گفته خیلی بهت برخورده ولی به خاطر نجات زندگیت سکوت کن و از بحث بیرون بیا. مثلاً اتاق رو ترک کن، یا خودت رو با دخترت سرگرم کن. یا یه کاری کن که جواب ندی.
    5. لوس بازی های زنونه: که من اسمش رو میزارم "ظرافتهای زنونه". در مورد این زمینه خیلی باید کار کنی. مهمترین مشخصه ی بارز یه "زن" آرامشه. آهسته و پیوسته بودنه. لبخنده. ظرافت تو انجام کارهاشه. تُنِ صدای پایینه.
      در این مورد این لینکی که میزارم بخون.
      http://www.hamdardi.net/thread-23419.html
    6. وصل بودن حال و احوالت به شوهرت: ترک این رفتار از طرف کارشناسای تالار خیلی توصیه میشه. همه شون به کاربرا توصیه میکنن که حالتون با خودتون خوب باشه. اگه یه روز شوهرت تحویلت گرفت خیلی خوشحال نشو یا اگه یه روز تحویلت نگرفت داغون نشو. اون یه آدم مستقل از توئه. میتونه یه روز خوب باشه یا بد باشه. تو سعی کن حال و احوالت رو از اون جدا کنی. راهش هم پررنگ کردن مسائل مورد علاقه ی خودت و کمرنگ کردن عمل و عکس العملای شوهرته. تمام روز سعی کن به مسایل مورد علاقت فکر کنی. اگه مثلاً تو یه غذایی رو با عشق پختی و اون تحویل نگرفت داغون نشو. به خودت بگو من به عشق خودم اینکار رو کردم. واسه اون که نبوده. خودت رو خوشحال نگه دار.
    7. خشنود کردن دیگران: این مورد هم مثل یک سَم آدم رو از درون میخوره. یک متن از یک سایت برات کپی کردم. این رفتار هم قابل درمانه ولی باید از روانکاو کمک گرفته بشه. تنهایی نمی دونم بشه یا نه.
      کامل باش: (دیگران را خشنود کن) افرادی این پیام را در نهان خود دارند که والدین به آنها آموخته اند باید همواره در عالی ترین وضعیت باشند و تمامی معیارهای ارزشی را در بهترین وضع از کودک انتظار دارند. این افراد در روابط متقابل برای خشنود ساختن دیگران به افراط در صفات ارزشمند خود می پردازند مثلاً مهربانی های یک طرفه نشان می دهند و همواره کمال طلبی داشته و به هر امری تنها در سطوح عالی رضایت می دهند. کمال طلبی در حدی که به تلاش افراد بیانجامد بسیار مناسب و بجاست اما اگر باعث توقف افراد به دلیل انتظارات بالا باشد در مسیر حرکت مانع محسوب می شود .
    8. فراموش نکردن مسایل: واسه این موضوع لینک زیر رو ببین
      ياد بگيريم كه فراموش كنيم؟!

    تا همین جا توضیحات رو داشته باش. خیلی طلانی شد. خودم هم خسته شدم. اگه احساس کردی به درد بخوره بگو که ادامه بدیم.

    در ضمن در مورد رفتارت با شوهرت که نوشته بودی خیلی خوشم اومد. دیدی؟ یکم از غرورت کم کردی و حرف زدی با شوهرت اونم از خودش نرمش نشون داد؟

    یه موضوعی که حس میکنم خیلی اذیتت میکنه، بیرون نیومدن شوهرته، یه مدت این موضوع رو زمین بزار. از روی کتفت بردار و بزار زمین. همه ی مسایل رو که نمی تونی یهویی درست کنی. اول تمرکز کن روی خودت. خدا رو چه دیدی؟ شاید در حین تغییر کردن تو، اتفاقاتی افتاد که همسرت هم بهتر شد. این اواخر که بیرون نمیاد، خانوادت هم که کم و بیش از اخلاقاش خبر دارن. تو یکم طرف شوهرت رو بگیر و بگو ایشالا اعصابش که روبراه بشه، دوباره رفت و آمد رو شروع میکنه. به خودش هم بگو. بگو احساس میکنم یه زمانی احتیاج داری تا به خودت بیای. بگو حس میکنم هم من و هم تو به تغییر احتیاج داریم. بگو میخوام شروع کنم کمی رو خودم کار کنم و ذهنم رو عوض کنم. به همین خاطر مدتی نمیخوام بهت بگم بریم خونه ی کسی. اگه خودت خواستی بگو که میای. وگرنه من ازت نمی خوام که بریم. خودم هم بدون تو بهم خوش نمیگذره. (این موضوع خیلی مهمه) بگو بسه هرچقدر من و نی نی بدون تو رفتیم بیرون. بگو من یه خانواده ی شاد میخوام. سه تایی همه جا با هم. بگو میخوای هر کاری از دستت بر میاد بکنی تا زندگیتون بهتر بشه.

    در مورد فروختن لوازم خونه، از نظر من این کار خوبی نیست. یه زمانی بزار و باهاش صحبت کن. تو قالب زنونه ات برو و از در احساسی وارد شو. نه اینکه این لوازم پول بالاش رفته و جهیزیه منه و اختیارشون بامنه و این حرفا.

    مثلاً با یه حالت کاملاً لطیف، وقتی نی نی خوابه، دوتا چایی یا نسکافه بریز بشین پیشش. از این ور و اون ور حرف بزن. کم کم حرف رو بکشون به فروختن لوازم خونه.(مثلاً) بهش بگو با این کار خیلی موافقی ولی دوست داری که قبلش به تو بگه. و برای احساست احترام قائل باشه. بگو وسیله ای که تو دوست داری رو اول ازت بپرسه. قبلش در مورد "فنگ شویی" که بهت گفتم تحقیق کن. به دردت میخوره. تو آرامش خونه و با صلح و صفا ازش بخواه که قبل ازاینکه به تونگفته چیزی رو نفروشه. بهش بگو احساس امنیتت رو از دست میدی. بهش بگو تکیه ی من و نی نی به توئه. ما به تو اعتماد داریم و زندگیمون رو دست تو سپردیم. وقتی میام میبینم یه تیکه از وسایل نیست امنیتم به هم میخوره. ذهنیتم به هم میریزه و کلاً جَو رو احساسی کن.

    اگه با احساست با یه مرد پیش بری بَرنده تویی. ولی اگه از منطقت استفاده کنی قطعاً بازنده میشی.

    چندتا لینک که فکر کردم به دردت میخوره واست میزارم. لطفاً نگو من قبلاً این کارا رو کردم جواب نگرفتم. دوباره از اول شروع کن. لطفاً لطفاً.
    غُر زدن ممنوع

    http://www.hamdardi.net/thread-35870.html
    http://www.hamdardi.net/thread-27884.html
    http://www.hamdardi.net/thread-27384.html

    اگه دوست داشتی بازم با هم صحبت میکنیم.


  16. 3 کاربر از پست مفید مو فرفری تشکرکرده اند .

    sahra100 (شنبه 19 مهر 93), شیدا. (شنبه 19 مهر 93), صبا_2009 (شنبه 19 مهر 93)

  17. #50
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 20 مهر 93 [ 21:30]
    تاریخ عضویت
    1393-7-19
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    4
    سطح
    1
    Points: 4, Level: 1
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 0%
    تشکرها
    1

    تشکرشده 3 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام صحرا جان

    راستش من برای کارای تحقیقم عضو سایت شدم و وقتی عنوان تاپیکو دیدم جذب شدمو تا تهش خوندم :)

    چون رشتم روانشناسی ِ برداشت هایی رو که کردمو برات مینویسم امیدوارم کمک کننده باشن :

    خانومی عنوانی که انتخاب کردی و تو اولین پست هم بیانش کردی "نفرت" بوده . نوشتی یه نفرت دو نفره بینتون ایجاد شده . عزیزم تو میخای تلاش کنی که زندگیت از هم نپاشه اما زندگی که توش " عشق " نباشه محکوم به نابودیه حتی اگر قانونی کار به طلاق نکشه " طلاق عاطفی " ایجاد میشه دقیقا مثل مشکل شما.

    به نظر من اولین قدم برای حل مشکل برگردوندن عشق اوایل ازدواجه .

    همسرتون اهداف و ایده ال هایی برای زندگیش داشته ،رویای رسیدن به شغل دلخواه محرکی بوده که براش تلاش کرده اما موفق نشده بهش برسه الان احساس شکست میکنه با خودش میگه من چی فکر میکردم چی شد الان صحرا داره فوقشو میگیره ولی من نتونستم به شغل دلخواهم برسم. همه اینها به خاطر اینه که هویت شغلیش براش مهمتر از هویت و نقش خانوادگیش به عنوان همسر و پدر هست. باید طرز فکرش تغییر کنه و به اون بینش برسه که اگر عجله نکنه تو هویت خانوادگیش هم شکست میخوره.

    صحرا جان باید نفرتو از بین ببرید و خب بار سنگینتری بر دوش شماست چون همسرتون اونجور که شما توصیف کردید فکر میکنم دچار افسردگی هستند و کششی برای بهبود اوضاع ندارن. باید دیدگاه منفی که نسبت به همسرتون دارید رو با دیدگاه مثبت جایگزین کنید اگر با شما بداخلاقه اگر باهاتون بیرون نمیاد شما باید به خودتون بگید من درکش میکنم . هیچوقت مقابله به مثل نکن که نتیجه عکس میده . سعی کن روابطت با خانوادش سرد نشه تا میتونی دلشونو به دست بیار و این برای تو که دختر اجتماعی هستی سخت نیست. باید سعی کنی غرورتو کم کنی چون پای زندگی مشترکت درمیونه پای آینده دخترت، سخته میدونم ولی غیر ممکن نیست.

    شده تا حالا وقتایی که با خودش خلوت کرده یه استکان چای بریزی ، در اتاقو بزنی و بری تو اتاق کنار دستش بشینی ؟ شاید مقاومت کنه شاید پرخاشگری کنه بگه میخام تنها باشم ولی این تویی که نباید کم بیاری یه بار دو بار ده بار هم اگه تو رو پس زد بلاخره اون دیواری که بینتونه باید بشکنی . لازم نیس مجبورش کنی به زور باهات حرف بزنه اوایل فقط نگاش کن روزای خوبی رو که داشتیدو مرور کن سعی کن کم کم سر صحبتو باهاش باز کنی. باید باهم حرف بزنید ازش بپرس چی شد که زندگیمون به اینجا رسید. باهم دیگه گفتگو کنید. سعی کنید رابطه جنس یتون رو هم داشته باشید اگر اون رمانتیک برخورد نمیکنه شما اینکارو بکن.همچنین افکار و انرژی مثبت معجزه میکنن. باور کن راست میگم . پستاتو که میخوندم شاکی بودی و همش نوشته بودی " له شدم دیگه نمیکشم " این ها افکار منفی هستن که انرژی منفی رو جذب میکنن. به خودت روحیه بده تلقین های مثبت کن . نگو نمیشه و نمیتونم بلکه ایمان داشته باش که میشه و میتونی.

  18. 2 کاربر از پست مفید ^Maryam^ تشکرکرده اند .

    sahra100 (شنبه 19 مهر 93), شیدا. (شنبه 19 مهر 93)


 
صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:01 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.