سلام راضیه جان خوب من ناچارم بهت بگم که تو زیادی عشق و علاقه را جدی گرفتی! یعنی خدا وکیلی خدای به اون بزرگی ابر و باد و مه خورشید و فلک و به کار گرفته یه دختری باهوش، زیبا، معتقد به وجود خدا، تحصیلکرده (خانم دکتر) خانواده دار آفریده از اون طرفم یه اقای محترمی را سالهای سال اون سر دنیا در آغوش خودش پرورش داده ایشونم یه آدم محترم و به گفته خودت معتقد به خدا و تحصیل کرده ( اقای دکتر) بعد اونوقت همینطوری الکی و از سر دلخوشی شما دو تا را سر راه هم گذاشته که بشین زن و شوهر و بعد از اون طرف دوستاتونو دعوت کنید دور همدیگه و همینطوری الکی الکی هم شما دو نفر توی این جمع برای خودتون بچرخین و حال کنین و بعد بیاین شینین فکر کنین به این و اون و ... ؟! آره؟! یعنی واقعاً هدف از بودن شما دو نفر در کنار هم توی عالم هستی اینقدر مسخره و خنده داره که آدم بیکاری به اسم اوپال پاشه بیاد بهت تز بده بگه بیا اصلاً بگو عاشقشی و خیلی دوست داری زندگیت بپاشه و تو توی دلت به این حرفش نخندی؟!! مگه میشه راضیه؟!! از کجا معلوم که هستی هدفش از اینکه تو و همسرت را سر راه هم بذاره این بوده که 150 سال بعد از نتیجه و ندیده هایی که شاید هرگز خودت و همسرت نبینی یه خانم دکتر و آقای دکتر فوق تخصصی وارد صحنه بشه که کل علم نورولوژی را کن فیکون کنه و هیچ کسی جز تو و همسرت در این برهه زمانی مسئولیت سنگین این یردوشتون نیست!!! شاید خانمی بودن توی تحصیل کرده توی این جمع یه حکمتی داره و یه معنایی و اون اینکه تو این احساس علاقه را درک کنی و مدیریتش کنی و وقتی از این ماجرا در اومدی یه کتابی بنویسی بدی دست من بگی اوپال خانم تو هم آدمی بیا بگیر از این راه نرو از اون راه برو تا توی چاه نیافتی!!! از کجا می دونی شاید رسالت تو همسرت توی این جمع چند نفره اینه بزرگترین درس زندگی اون اقای دومی را یادش بدید تا این بره جای دیگه توی زندگیش پیادش کنه چرخه زندگی بچرخه و بچرخه و بچرخه...
راضیه من یک سوالی ازت پرسیدم جواب همه چیز را دادی جز اون: هفت میلیارد و صد و هفتاد میلیون و خورده ای آدم داربم زندگی می کنیم توی این دنیا، عملکرد تو یک نفر بین این همه آدمیزاد چه ارزش و معنایی برای این عالم هستی داره که خدا قسم خورده که حواسم بهت هست؟!
از نظر من با نمیچه سوادی که دارم تو الان افتادی 1. توی یه شرایط عدم تعادل هورمونی و مواد شیمیایی مغزت تعادلشون ریخته به هم (همبستر شدن با همسرت به برگردوندن تعادل این بخش کمک می کنه) 2. کمبود عاطفی که منجر شده به سری افکار وسواس گونه ای که خودت داری اسمش را میذاری علاقه به یه مرد دیگه!( معاشرت با دوستان همجنست این نیازت را هم برطرف می کنه)
من اگر گفتم دست از منع کردن خودت بردار برای این بود تو همه اش هی می نویسی من می ترسم این طور بشه می ترسم اونطور بشه!!!! آقا بذار بشه به درک!!! اگر تو یه آدمی هستی که خدا الکی انداختت توی این دنیا خوب یا علی! نشین هی فکر وسواس گونه بکن پاشو برو انجامش بده دیگه! منتظر چی هستی؟! اگرم نه تو یه کسی هستی واسه این دنیا که هیچ کسی مثل تو یگانه زندگی تو نیست پس نترس! بخند به این افکارت راضیه!!! یه عدم تعادل هورمونی و یه مشت مسایل عاطفی حل نشده مال بچگی را چقدر دست بالا می گیری عزیز من!!!!!!!! بخند به بهش!!!! به این فکر کن اون اقا چه شباهتی به پدرت داره به این فکر کن چه چیزی توی اون ادم خوشایند تو هست و بهت احساس علاقه میده؟! گفته برو موهاتو خشک کن یخ نکنی؟!!! این شبیه به حرف یه بابا یا یه مامانه به دختر کوچولوشون! این حس خوبی که بهت میده مال واقعیتهای الان نیست!!!!!!! مال عهد بوقه وقتی بچه بودی! چرا جدی بگیری؟؟؟؟
می گی من این حسی که به این دارم را به شوهرم ندارم شوهرمو دوست دارم!!! این یعنی اون چیزی که لازمه زندگی مشترکه چون این دوست داشتنت ناشی از شناخت همسرت هست اما اون طغیان احساسات دیوانه وار ناشی از یه سری افکار تحریف شده و عدم تعادل هورمونی! اون به درد یه زندگی نمی خوره راضیه جان. خنده داره آدم چی را به چی ببازه آخه؟!! اینقدر افکارت را جدی نگیر دوستم وقتی ذهنت حرف مفت می زنه بپذیر که این حسه علاقه هست اما بجای اینکه بترسی ازش بهش بخند تا راهشو بکشه بره دست از سر زندگیت برداره. یا اینکه اگر واقعاً تصمیم داری به این عدم تعال هورمونی و شیمیایی بدنت خوش امد بگی و شیرجه بزنی توی یه رابطه ای که معلوم نیست تهش و سرش چی هست باید خودت عواقب همه مسئولیتهاشو برعهده بگیری.










علاقه مندی ها (Bookmarks)