سلام
یه پسر 24 ساله ام. از همه چی و همه کس بدم میاد. هیچ امیدی به آینده ندارم و تمام وجود پر از ناامیدی شده.
مشکلات من اونقدر زیاده که اگر اونا رو لیست کنم شاید اشکتون در بیاد!!
من قیافه خوبی ندارم. رک بگم زشتم. با عذرخواهی باید بگم که در اندام تناسلی خودم مشکلی دارم که حالت اون طبیعی نیست. حتی شاید امکان ازدواج و رابطه زناشویی هم ندارم.
پدر-مادر و برادر من قیافه خوبی دارن. اما من مثل اونها نیستم و واقعا نمیدونم باید به خاطر این موضوع از چه کسی شاکی باشم. اونقدر اعتماد به نفس من پایینه که با وجود علاقه به رشته و تحصیل، اما نتونستم محیط دانشگاه رو تحمل کنم و درس رو نیمه کاره رها کردم. چون از نگاههای بقیه حالم به هم میخورد.
در محیط های عمومی زیاد حاضر نمیشم. مهمونی های خانوادگی نمیرم. از حضور در جمع خجالت میکشم.
مدتی قبل در یک سایت همسریابی با دختری آشنا شدم. هر شب با هم حرف میزدیم. احساس میکردم به من علاقمند شده بود. بعد از نزدیک به یک ماه بالاخره راضی شد که همدیگه رو از نزدیک ببینیم. اما من شب قبل از قرار طاقت نیاوردم و درباره شکل ظاهری خودم بهش گفتم. ازش خواستم که همون لحظه به من جواب بده و اگر نمیخواد بگه چون تحمل اینکه اونجا بخواد روبروم به من بگه و منو تحقیر کنه رو ندارم. با اینکه روزهای قبل همیشه میگفت به قیافه اهمیت نمیده و اخلاق براش درجه اول اهمیت رو داره اما وقتی عکس منو دید بعد از سکوت طولانی به من گفت که "خفه شو. ازت بدم میاد". حتی با وجود اینکه اون دختر هم به گفته خودش زیبا نبود اما باز هم منو پس زد.
من اشتباه بزرگی کردم که حتی با وجود عدم توانایی ازدواج هم بدنبال کسی بودم اما خیلی احساس تنهایی میکنم و چاره ای نداشتم
شغل ندارم هر چند که درآمدی از راههای دیگه دارم. برای معافیت از سربازی اقدام کردم و با این که مطمئن به معاف شدن بودم اما الان دیگه خیلی به اون قضیه امیدوار نیستم. تقاضای معافیتم هم بدلیل همون مشکل جسمی بود
حال من کسی هستم که باید دو سال سربازی کنه. تا آخر عمر مجرد بمونه، شغل و پول نداره و حتی هیچ دختری حاضر به دیدنش نیست
من از خودم متنفرم. از خدایی که منو بوجود آورد متنفرم. حتی از پدر مادرم که باعث بدنیا اومدن من شدن متنفرم
امیدی به اینکه در آینده هم شغل مناسبی داشته باشم ندارم. خانواده من وضعیت مالی خوبی نداره و تمام مشکلات دیگه
فکر میکنم با لحن خیلی سطح پایین و بچه گانه شرایطم رو توضیح دادم اما واقعا مثل دخترها شدم و مدام اشکم داره در میاد. دو شب از داستان اون دختر میگذره و من در این مدت هنوز نتونستم غذا بخورم. حوصله هیچ کاری رو ندارم
و دقیقا دارم به مرحله ای میرسم که احساس میکنم زندگی نکبت بار من باید به پایان برسه و دلم میخواد خودکشی کنم.
وقتی دختر-پسر جوانی رو میبینم که دستشون در دست همدیگه هست و میخندن ازشون بدم میاد. به اونا حسادت میکنم که چرا خدا باید من رو با این همه مشکل خلق میکرد. پسر عمه و پسر خاله من مدتی قبل ازدواج کردن ولی نتونستم خودمو راضی کنم که در مراسم اونا شرکت کنم. به دلیل همون حسادت!
به نظر شما چه راهی جز خودکشی برای من وجود داره؟
ببخشید که با این حرفای بی ارزش سرتون رو درد آوردم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)