من واقعا پر ام از حس های متفاوت و گاهی متضاد، خودم هم نمیدونم چرا عادت کردم که نگران ایشون باشم، در صورتی که تو این ماجرا مثل روز برای من روشن شد که ایشون این کار ها رو کاملا آگاهانه کرده و با خواست قبلی و الان فکر میکنم که ایشون ذره ای هم احساس گناه یا عذاب وجدان نمیکنه! هرچند که لابد میگه زندگی خودمه و هر کاری بخوام باهاش میکنم!
من انگار اصلا مشکل پیدا کردم، انگار واقعا احساس مسولیت میکنم! واقعا خل شدم من!
باید یه راهی واسه فراموش کردن کل داستان بصورت یکجا وجود داشته باشه، باید اون بخش از خاطرات بطور کلی بره از خاطر من، اما چجوری آخه!
می خواین از یه اتفاق قریب الوقوع جلوگیری کنین؟ بدون حضور خودتون؟ چه جوری؟ برای چی؟ برای کی؟
برای اینکه دو سه ماه دیگه بیای بگی با همه وجود بهش کمک کردم بازم دیدم هزار تا دروغ تو این مدت به من گفته غیر از من با چند نفر دیگم بوده دیگه این بار نمی تونم از جام بلند شم
لیلا این قسمت آخر حرفتون بسیار تاثیر گذار بود، هرچند که فکر میکنم دنیا اونقدر هم بزرگ نیست که بازتاب رفتار انسان بهش برنگرده!










علاقه مندی ها (Bookmarks)