با اجازه بزرگتر ها:
خواستم بگم واقعا با ورود پدر بزرگ لبخند بزرگی بر لبانم نشست
پدر بزرگ جان دلمون براتون تنگ شده بود![]()
تشکرشده 901 در 185 پست
با اجازه بزرگتر ها:
خواستم بگم واقعا با ورود پدر بزرگ لبخند بزرگی بر لبانم نشست
پدر بزرگ جان دلمون براتون تنگ شده بود![]()
پرنده غريب (پنجشنبه 05 بهمن 91)
تشکرشده 2,343 در 504 پست
به به
خانم های سایت حالا بیاین اعتراف کنید
خدا رو شکر تیم ما هم تکمیل شد
با ورود بابابزرگ جونم و داداشم امید دیگه حریف ما نمی شید بلهههههههههههههه بلههههههههههههههه
گرچه تا حالا هم به تنهایی جلوی میلیون ها ترکش ایستادم و خم به ابرو نیوردم...
بابابزرگ چقدر ذوق کردم آمدی از کمبود پدربزرگ داشتم می مردم
بلههههههه
از صابر به تمامی خانم ها بخصوص رویای صداقت تا 12 نیمه شب وقت دارید تسلیم بشید و اعتراف نامه رو تسلیم ما آقایون خوش تیپ بدید و بیاید زیر چتر آقایون وگرنه مقرتونو با خاک یکسان می کنیم.
حیف خانم زهره داره کم رنگ می شه خانم زهره محترم ( به شیوه محمد گفتم) تا 12 نیمه شب وقت دارید پر رنگ بشید وگرنه کمرنگ می شی از ما گفتن نگونگفتی!
یه سوال چند وقته بد جوری داره اذیتم می کنه
بپرسم؟
خوب می پرسم کلا دخترا غیر از آش نذری چیز دیگه بلد نیستن درست کنن؟ بابا جان یکم بروز باشید آخه من چه گناهی کردم که این هه آش میارید ...
چی میشه مِنو همراشون باشه خوب باید تلاش کنید بلهههههههههه به هر حال مزد آن گرفت که جان برادر که کار کرد یا نابرده رنج گنج میسر نمی شود بلهههههههههههه
صاعد (پنجشنبه 05 بهمن 91)
تشکرشده 4,547 در 875 پست
نوشته اصلی توسط z o h r e h
چیزی نمونده بود فردارو زهره اعلام کنه مجلس ختم پدربزرگ است همه بیاین
خوبشد بهم خبر دادن اومدم دیدم بله بله در نبود من چه خبرها هست . تا چشم منو دور دیدید
دستی دستی دارید برام ختم میگیریدا
زهره من یه آشی برات به پزم که یک وجب کمه یک متر روغن روش باشه منو میکشی نامرد
امید پسمل خوب تو هنوز زن نگرفتی من فکر کردم نبودی متاهل شدی سرت شلوغه نیومدی تالار رفتی ماه مربا یا همون
عسل .
پرنده غریب از آشنایتون خوشحالم.
دورا دور تعریفات تون را بگوشم رسوندن .
فرصت باقی ماند خدمت میرسم. نمیدونم این قلب باطریم چقدر جواب گو هست یا خیر
پدربزرگ (شنبه 07 بهمن 91)
تشکرشده 2,343 در 504 پست
پدربزرگ از آشنایی با من خوشحال نیستی؟![]()
صاعد (پنجشنبه 05 بهمن 91)
تشکرشده 4,547 در 875 پست
نوشته اصلی توسط saber-g1
ببیخشید میشه خودتون رو معرفی کنید . به جا نمیارم.
یکی از دوستان بنده هرسری بهش پیام میدم. این علامت را میده ( ؟ )
بهش میگم واااا بابا بعداز از این همه سال تو هنوز منو نمیشناسی علامت سوال میفرستی .
امان از گرفتاری بس که سرش تو کتابه فراموش کارهم شده .
حالا ماجرای من شده صابر جان منم بجا نمیارم. ( ؟؟؟؟؟)![]()
پدربزرگ (پنجشنبه 05 بهمن 91)
تشکرشده 1,286 در 287 پست
باز من يه ساعت نبودما !
هميشه اتفاقاي مهم وقتي من نيستم ميافتن!
وقتي من خونه نيستم مامانم غذاي موردعلاقه مو ميپزه
وقتي كلاسو غيبت ميكنم استاد درس مهمو ميده
وقتي خوابم بابام شيريني ناپلئوني ميگيره
حالا هم كه نبودم پدربزرگ اومد و رفت
حالا هم كه نيست
خدايا
چرا آخه
پدربزرگ شنبه برگرديا
آهان
داداش صابرخان جان
پدربزرگ توي تيم ماست![]()
Royaye Sedaghat (پنجشنبه 05 بهمن 91)
تشکرشده 4,547 در 875 پست
ری بگیرید ببینید من باید کدوم تیم. باشم. شنبه میام آرای ری رو نگاه میکنم
هر کدوم بیشتر بود میرم تو ان تیم.
اینجوری هم نه سیخ میسوزه نه کباب .
اینم بگم هر مدیری ری بده 5 نفر به حساب میاد .
صابر برو دم مدیران رو ببین حدث میزنم آرا کم بیاد .
![]()
پدربزرگ (جمعه 06 بهمن 91)
تشکرشده 2,343 در 504 پست
پدر بزرگ من خودشم شناختی؟
عکس و ببین آه!
از صابر به آجی رویا باید عرض کنم زهی خیال باطل
کیهههههههههههه کیههههههههههههههه؟؟؟؟
اِِِِ توییییییییییییی؟
بابا بزرگ محترم از شما بعیده سر پیری و شتر سواری هندوستان؟
ها اشتباه گفتم
خوب الان می گم
ای بابا صبر کنید یادم بیاد دیگه
آها سر پیریو قر؟
اونم از نوع کمر؟
واقعا؟
ایول ایول با این حرف نشون دادی هنوز جونی پس بیا تو تیم خودمون بیا جونمرد (حال کردی، جونمردو میگم دیگه)
صاعد (پنجشنبه 05 بهمن 91)
تشکرشده 3,054 در 793 پست
پدربزرگ جون ، ماه عسل کجا بود قربونت برم !
omid65 (جمعه 06 بهمن 91)
تشکرشده 1,148 در 268 پست
به به. ببین من نبودم چه خبر بوده
می بینم که پدربزرگ برگشته. ایول
خوب از دیروز براتون بگم که شوهرم از ساعت 2 می خواست بیاید خونه و مهمونا هم از 5 قرار بود بیایند. خلاصه با چند تاشون هماهنگ کردم که زودتر بیایند و کلی لیست خرید الکی هم برای شوهرم جور کردم که وقتش گرفته شه و دیرتر برسه
خلاصه وقتی اومد خونه با همون 3، 4 تا مهمون، بساط برف شادی و فشفشه و بادکنک و جیغ و سوت و ... راه انداختیم.
![]()
اما امان از دست شوهر بنده که هیچ چیز رو نمی شه برایش سورپرایز کرد. می گفت حسم بهم گفته بود که می خواهی برایم سورپرایز راه بندازی
تازه کادوش رو هم درست حدس زد که چی براش گرفته ام.این دیگه چه شوهریه!! اه اه اه
همه ذوقم کور شد دیگه
آخر سر بهش گفتم سال دیگه برایت نه تولد می گیرم و نه کادو تا اینجوری سورپرایز شی
تازه، چون شوهرم زیاد سورپرایز نشد، تصمیم گرفتیم که هر مهمونی که می آید با برف شادی و فشفشه سورپرایزش کنیم. که این نقشه مون خیلی جواب داد و قیافه مهمونا که کلی با دک و پز و شیک و پیک می اومدند و با یه خروار برف شادی مورد استقبال قرار می گرفتند دیدنی بود!!!!
shabe niloofari (شنبه 07 بهمن 91)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)