سلام دوستان
ممنون که جویای حالم شدین
راستش تصمیم گرفتم به یه مشاور مراجعه کنم اما خرجش خیلی بالاس!! ولی خوب راهی نیست
تو این چند روز همه چیز خوب بود باورتون نمیشه چقدر تفاهم داشتیم و چقدر بهمون خوش گذشت
اما یه بار شوهرم دوباره سره یه چیزه الکی عصبانی شد و یه خورده منو زد .....
منم هیچی نگفتم البته مظلومانه هم نگاش نکردم چون میدونم بدش میاد و همیشه بیشتر عصبانیش میکنه
بعد رفت کنار و چند دقیقه ای آروم بود فکر کردم میخواد بخوابه که یهو صدای چخخخخخخخ اومد برگشتم دیدم داره به شدت میزنه تو صورته خودش !!نصفه شببببببببببببببب !!! منم از ترسه اینکه کسی بیدار نشه و خدای نکرده به خودش صدمه نزنه دستاش و محکم گرفتم و ارومش کردم اون شب خیلی گریه کرد
صبح هم تا بیدار شد اولین کلمه اش این بود : میخوای طلاق بگیری؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!
من گفتم : نه
گفت اگه به هر راهی فکر کنی تا از من فرار کنی بهت حق میدم
گفتم چرا؟
گفت چون میدونم یه دیوونه ام و اگه من جای تو بودم یه شوهره دیوونه رو ول میکردم
چند دقیقه همین جوری نگاش کردم دیدم اشک داره تو چشماش جمع میشه
دستشو گرفتم و گفتم : من هیچ وقت ولت نمیکنم... حتی اگه مجبور شم تو خونه ام دیوونه خونه راه بندازم !!!
********
میخوام کمکش کنم دوستان
چکار کنم؟ میرم پیشه یه مشاور دیگه نمیخوام این جور از خشم تمامه بدنش بلرزه
نمیخوام احساسم بهش کم بشه بخاطره این خاطرات!!!
خدایا کمکم کن
چرا باید همه چیز تو اوج خراب بشه
این عصبانیت های دوره ای برای چیه؟
چرا داره خودش و داغون میکنه؟؟؟؟؟





نصفه شببببببببببببببب !!! منم از ترسه اینکه کسی بیدار نشه و خدای نکرده به خودش صدمه نزنه دستاش و محکم گرفتم و ارومش کردم اون شب خیلی گریه کرد 



علاقه مندی ها (Bookmarks)