به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 115

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 23 بهمن 97 [ 02:18]
    تاریخ عضویت
    1397-8-15
    نوشته ها
    61
    امتیاز
    1,012
    سطح
    17
    Points: 1,012, Level: 17
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 88
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdrive3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    60

    تشکرشده 50 در 32 پست

    Rep Power
    0
    Array

    6 در دوران عقدم شوهرم چهار ماهه ترکم کرده بین شوهرم و برادرم درگیری شده چطور برگردونمش

    سلام به همه دوستان من دو ساله که عقد کردم نزدیک دو سالم با همسرم دوست بودم .از دوران دوستی شوهرم با وجود ادعای عاشقی اما دائم برای رسمی کردن این رابطه شک داشت به دلیل اینکه میگف آدم ازدواج نیست.اما نه من نه خودش طاقت جدایی از هم رو نداشتیم و هر بارم که اون بحث جدایی رو جدی میگف و در نهایت من بعد گریه و خواهش ها که چرا بعد اونهمه ابراز علاقه یدفعه حرف جدایی میزنه مجبور به قبول میشدم یجوری خودش پشیمون میشد تا بلاخره ازدواج کردیم.از ابتدا هم پدر مادر من مخصوصا مادرم خیلی موافق این ازداوج نبودن پدر مادر اون هم همینطور که البته اینو بعد عقدبیشتر متوجه شدم.به خیلی دلایل بعد عقد خانواده ها قطع ارتباط بودند.و ما فقط دو نفری خونه های هم می رفتیم تا اینکه این وسط شوهرم از بعضی حرف های مادرم ناراحت شد اینا کینه شد براش بینمون کم کم سردی ایجاد شد رفت وامدش به خونه ما خیلی کم شد و من به خونه اونا به خواست خودش .کلا شوهرم برام خیلی کم وقت میزاشت و این باعث غر زدن من میشد . و در نهایت ایرادایی که به من میگرفت غر زدن و کلید کردن و سرک کشیدن و منت گذاشتن و فضولی کردن و مهمتر از همه اینکه از مادرت خوشم نمیاد بود.دارم خیلی خلاصه میگم. و در آخر یکی ازین روزا که سر تماس زیاد گرفتنای من به خاطر دعوامون بود خودم گفتم تو چی از جونم میخوای وقتی اصلا تو زندگیم نیستی برای چی موندی پس اونم شروع کرد حرف جدایی زد گف آره من مرد خوبی نیستم من رفیق باز بودم فکر میکردم با ازدواج با تو که دوستت داشتم دست ازین کارا میکشم اما تو و مادرت بدترم کردید.من آدم ازدواج نبودمو این زندگی نبود که انتظارشو داشتم.ده روز حرف نزدیم تا من گفتم شیومو عوض کنم گفتم اصلا هر چی بی اعتنایی کرد غر نزنم هیچکاریش نداشته باشم البته بارها این روشو امتحان کردم به صورت هفتاد درصدی اما گفتم اینبار صددرصدیش کنم. رفتم سمتش اما گف دیگه برا من تمومه سه روز سعی کردم برگردونمش شاید داشت با منفعل رفتار کردن و جواب ندادن راضی میشد اما رو زبونش جدایی بود.اما من همچنان به محبت کنترل شدم و امیدوار کردنش میخواستم ادامه بدم که روز چهارم زنگ زد گف دارم میام گردنبندی که بهت دادیمو بگیرم شوکه شدم که ینی واقعا قصد جدایی داره تمام دست وپام میلرزید وقتی اومد و دیدم جدیه گفتم تو برای طلاق میخوای گفت نه مشکل داریم میخوام بفروشمش خب هر کی باشه باورش نمیشه منم گفتم نمیدم برای اینکه سر عصبانیت کاری نکنه که باز یه بحث جدید تو خانواده بیفته چند دقیقه بحث کردیم سر دادن و ندادن گردنبند تو حیاط که یدفعه داد زد و کوبید به در حیاط و گف زنگ میزنه به چند نفر بریزن اینجا آبروریزی کنن من واقعا شوکه شدم این شوهر منه که داره اینجوری میکنه!هنوز چند ثانیه نگذشت که برادرم اومد بیرون با چاقو!!! بهش گف یبار دیگه صداتو ببری بالا..شوهرمم بهش گف بروباباا اونم عصبانی شد با چاقو رفت سمت شوهرم که لای در حیاط بود من دیگه نفمیدم چطور یقه ی برادرمو کشیدم و جداش کردم وبا قسم بردمش تو خونه که بیرون نیاد همه اینا در حالی بود که من تو عمرم به دیدن همچین صحنه ای یبارم عادت نداشتم و برادرو شوهرم کمتر از شما بهم نگفته بودن تا حالا من تو شوک بودم که شوهرم دوباره اومد تو حیاط زنگ زد به مادرش که فلانی گردنبنده نمیده برادرشم رو من چاقو کشیده اصلا نگف خودش داشته آبروریزی میکرده فهمیدم پس این نقشه ها زیر سر مادرش بوده سریع از دعوای ما سواستفاده کرده و اونو فرستاده اونجا شوهرم گوشیو داد دستمو مادرش یکسره جیغ کشید و بد وبیراه گف به من و بردارم منم تو حالت شوک عصبی بودم وچند بار ازش خواستم ساکت شه یلحظه تا بگم پسر خودش چیکار کرده که اونم پشت هم جیغ می کشید و بی احترامی می کرد که منم از فشار اونهمه حرف واینکه هر لحظه ممکن ببود دوباره این دوتا درگیر شن وابروی منو بردن جیغ زدمو واقعا همراه با جیغ ناخواسته گفتم خفه شو ..تا حالا خیلی بی احترامی ها مادرشوهرم بهم کرده بود اما یبارم حتی بد جواب نداده بودم چه برسه به بی احترامی اما نمیدونم از فشار همه ی اتفاقات زیاد قدیم و اون لحظه شوک های پشت هم بود یا چی که اون حرف از دهنم پرید و این دوتا شد دلیل اصلی شوهرم برای جدایی بعد ازون گف فقط دنبال جور کردن پیش قسط مهریتم بعد طلاق منم از همه جا بلاک کرد و هیچ راه ارتباطی برام نزاشته من سه ماه حتی یک شبم نخوابیدم ده کیلو وزن کم کردم شبیه مرده متحرک شدم فقط کارم فکر کردن به خاطراتمونه ترس اینکه اگه دیگه هیچوقت نداشته باشمش هیچ انگیزه ای برام نمیمونه انرژی هیییچ کاری ندارم من برای این زندگی خییییلی گذشت ها کردم خیلی فداکاری ها خیلی تلاشا که کمتر توش تنش ایجاد شه اما واقعا مادرامون و لجبازی و حساس بودن بیش از اندازه شوهرم کارو به سرد شدن رسوند واقعا نمیدونم چطور باید برگردونمش خواهش میکنم کمکم کنید هیچ راه اتباطی ندارم باهاش

  2. 2 کاربر از پست مفید راه برگشت تشکرکرده اند .

    Glut.tiny (یکشنبه 18 آذر 97), گیسو کمند (جمعه 18 آبان 97)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 02:11 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.