سلام روز آدينه همه دوستان بخير و شادكامى.
مبين جان بيا يه بار با هم از ابتدا اين موضوع رو تحليل كنيم .
من تو پست قبليم گفتم اگه بخايم فقط مشكلات اين اختلاف طبقاتى رو ببينيم حداقل از سه جنبه بايد بررسى بشه.
١: دختر خانم
٢: خود شما
٣: خانواده و اطرافيان دختر
نظر اكثريت دوستان بر اين بود كه شما به دليل غرورى كه دارى نميتونى با مشكل ٢و ٣ كنار بياى.
رفتيد مشاوره حضورى، و يه نظر كارشناسى داد كه شما به مشكل ميخوريد.
حتى ممكنه مشاور تو جلسه اى كه با دختر خانم داشتن يه دورنماى واقعى از سطح اقتصادى به ايشون نشون دادن و دختر هم به اين نتيجه رسيده باشه كه كف اين انتظارات اقتصاديش با شرايط شما جور در نمياد و اومد استناد كرد به حرف مشاور و ايشون هم نظرش برگشت .(این یعنی مشکل اول رو هم داری)
پس تا اون زمان اگه نگيم از هر سه زاويه ديد اين زندگى به مشكل برميخورد حداقل براى مشكل دوم و سوم شما راه حلى به تناسب شرايط شما ( شخصيتى و اقتصادى)پيدا نشد .
پس يه مسيرى رو رفتيد از خرد جمعى و نظر كارشناس هم استفاده كرديد و جمع بندى كرديد كه عاقلانس كه اين مسير ادامه پيدا نكنه و اين رابطه كات بشه.
حالا چه اتفاقى افتاده :
شما يه سرى جلسات آشنايى گذاشتيد و احتمالا تجربه اين سطح رابطه رو تا اون زمان نداشتيد و دلبسته شديد ، من حال امروز شما رو تشبيه ميكنم به خانم باردارى كه توى بازه وضع حمل ،بچش سقط ميشه. حالا يه محبتى بين اين مادر و جنين ايجاد شده،حتى سينه هاش آماده شده كه به اين بچه شير بده بعد بچه سقط ميشه. حالا مادر مونده و سينه هايى كه آماده شده بود به اين بچه شير بده، ولى....تو اون رابطه اى هم كه شما تجربه كرديد به دليلى كه عرض كردم به مرحله اى رسيده بوديد كه ميخاستيد عشق و محبت خودتون رو براى طرف مقابلتون خرج كنيد بعد اين ارتباط قطع ميشه و همون حسى رو داريد كه اون مادر داره .
اتفاق بعدى عذاب وجدان داريد.پيش خودتون ميگيد مشكل كار من بودم اگه من اين همه مغرور نبودم كه مشكلى نبود مشكل غرور من بود. بعد اين حس تشديد ميشه زمانى كه به اينجا ميرسيد كه پيش خودتون ميگيد مبين اون بنده خدا از غرورش گذشت برا اينكه به تو برسه سعى خودشو كرد و از خيلى از انتظاراتش گذشت. (حتى خيلى از دوستان داشتن به شما تذكر ميدادن كه شما دارى ناز ميكنى و به عبارتى جاى دختر و پسر تو اين رابطه عوض شده )بعد عذاب وجدان ميگيرى كه تو به خاطر اون از غرورت نگذشتى. و خودتو شماتت ميكنى.
و اين باعث شده كه نتونيد اون دورى رو تحمل كنيد و حتى براى جبران گذشته و عذاب وجدانى كه داريد دو مرتبه تصميم گرفتيد كه برگرديد و اين رابطه رو مجدد شروع كنيد.
خب حالا بايد چيكار كرد؟
تصميم درست اونيه كه عقل و خرد جمعى ميگه يا نه ميخايد احساسى و هيجانى تصميم بگيريد.
تصميم احساسى همينه كه الان داريد انجام ميديد
ولى عقل چى ميگه؟ عقل ميگه در خوشبينانه ترين حالت شما براى مشكل دوم و سوم راه حلى پيدا نكرديد. پس چرا ميل به ادامه اين رابطه بى هدف دارى؟؟
اگه از من ابتداى تاپيكت ميپرسيدى به نظرت با توجه به شرايطى كه گفتم چند درصد احتمال موفقيت براى اين زندگى ميبينى ؟ ميگفتم كمتر از ٥٠ درصد.
ولى اگه الان بپرسى ميگم كمتر از 3٠ درصد.
چرا؟
الان شما بدون اينكه مشكلات قبلى رو حل كنيد به خاطر يه تصميم احساسى مجدد برگشتيد پس مشكلات قبل سر جاش هست.
ولى حالا يه سرى مشكلات به مشكلات قبلى اضافه شده.
١: الان اگه به اين موضوع ورود كنيد و تو ادامه به هر دليلى چه مشكلات قبلى و چه مشكلاتى كه در ادامه متوجه اون ميشيد پشيمون بشيد ديگه به اين راحتى نميتونيد موضوع رو جمش كنيد . يعنى ديگه بايد خودتون رو سر سفره عقد ببينيد .
٢: شما با يه تصميم احساسى نشون داديد كه از ظرفيت مناسبى براى مديريت اين موضوع برخوردار نيستيد
با يه تصميم احساسى و هيجانى ،اون بنده خدا و خانوادشو و هم خانواده خودتو درگير مشكل خودتون كرديد . (كه براش دليل عقلانى نداريد).
الان اون دختر تو يه سن خاصى قرار گرفته كه شايد درگير شدن به اين فضاى احساسى باعث بشه خيلى از موقعيت هاى مناسب براى ازدواج رو از دست بده.
خانواده هاى دو طرف مجدد درگير مشكل شما ميشن به دلیل این که شما نتونستید یه واقعیت رو بپذیرید. این یعنی بی درایتی
٣: تو رابطه قبلى ظرفيت و بسترى براى شما فراهم بود كه اگه وصلت صورت ميگرفت غرور شما تا حد قابل قبولى حفظ بشه . حالا به نظرت اون ظرفيت رو تا حد زيادى از دست ندادى؟؟؟؟
.
.
.
حالا اگه بازم اصرار به ادامه اين رابطه دارى حداقل بيا براش چند تا دليل منطقى بيار.
این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور
پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم!
سالها منتظر سیصد و اندی مردانیم ...
آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم
اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید
به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم!!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)