مرسی عزیزم. راستی بالاخره چی شد ؟ الان در چه حالی ؟
تشکرشده 281 در 126 پست
مرسی عزیزم. راستی بالاخره چی شد ؟ الان در چه حالی ؟
روی هر پله که بایستی خدا یک پله ازت بالاتره. نه به خاطر اینکه خداست. به خاطره اینکه دستتو بگیره...
هر شب درانتهای شب نگرانیهایت را به خدا واگذار کن و آسوده بخواب. به هر حال او در تمام شب بیدار است ...
تشکرشده 10 در 8 پست
شکر بد نیستم الان که فکرشو میکنم واقعا تحمل یه عمر زندگیه بی عشقو احساس خیلی سخته حتما این لطف خدا بوده که الان منو متوجه کرد
کسی رو که دوست داری چند وقت یکبار بهش یادآوری کن تا فراموش نکنه که قلبی براش میتپه.
هر وقت تو نیمه تاریکی از زندگیت قرار گرفتی به این فکر کن شاید خدا میخاد غافلگیرتون کنه.
تشکرشده 498 در 242 پست
خوشحالم که با خودت کنار اومدی عزیزم
امیدوارم روز به روز موفق تر بشی زندگی فقط ازدواج نیست خیلی چیزهای دیگه هستند که مهمترند امیدوارم در رشته تحصیلی و کارت موفق باشی
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 11 در 9 پست
سلام عزیزم: از اینکه این مشکل برات پیش اومده بسیار متاسفم ، اما یکذره عجولانه تصمیم گرفتید و عقد شدید
اولا" شما باید قبل از عقد به هر طریقی با اون خانم عقد شده قبلی تماس میگرفتی و علت جدا شدنشون را می پرسیدی، حالا هم تا جایی که سعی داری اون خانم را پیدا کن و علت را بپرس
ثانیا" حالا که اون آقا اینقدر و بصورت نامعقول به مادر و خواهرش وابسته است، فکر نمی کنی بعدها شما را دچار مشکل کنه.
اصلا" اینجور مردها به نظر من نباید ازدواج کنند و باید با مادرشون زندگی کنن ،چون تا جوون هستند بخاطر مامانشون اینا !!!!!! زن را عذاب میدن ، هر چقدر هم که زن صبور باشه بازهم روحش را آزار میدن، وقتی هم که دیگه سن شون رفت بالا ، و بعد از 120 سال مادرشون ،دیگه زن را فقط برای رتق و فتق امور شون میخوان.
درست فکر کن و کمی هم خونسرد باش.
تشکرشده 10 در 8 پست
سلام دوستان خاهش میکنم کمکم کنید خانواده شوهرم واسطه فرستادن که بیان خونمون معذرتت خواهی کنن شوهر خالش باهام خیلی صحبت کرده گفته با شوهرمم حرف زده اون گفته من جوونی کردم شما واسطه شین که منو ببخشن احتمالا امروز یا فردا میان خونمون البته با چند تا از بزرگترای فامیل حالا من میترسم که یه وقت از ترس مهریه باشه البته میدونم که اگه تنهایی باهتش صحبت کنم حقیقتو بهم میگه خوشبختانه سیاست دروغ گفتنو پنهان کاری بلد نیست گفتم وقتی اومدن صحبت کردن میبرمش تو اتاق و ازش میخام کامل قضیرو برام روشن کنه و این دفعه محکم جلوش می ایستم چون دفعه قبل همش گریه میکردم اونم بیشتر عصبانی میشد آخه از گریه خیلی بدش میاد بارها هم بهم گفته بود ولی من تا چیزی میشد سریع گریه ام میگرفت ولی این دفعه میخام قرص و محکم بایستم برام دعا کنین بتونم اصل قضیه رو متوجه بشم البته شوهر خالش آدم خوبو معتبریه دوستان خاهشن بهم بگین چی ازش بپرسم ایندفعه میخام میخمو محکم بکوبم لطفا راهنمایی کنید
کسی رو که دوست داری چند وقت یکبار بهش یادآوری کن تا فراموش نکنه که قلبی براش میتپه.
هر وقت تو نیمه تاریکی از زندگیت قرار گرفتی به این فکر کن شاید خدا میخاد غافلگیرتون کنه.
تشکرشده 281 در 126 پست
آره عزیزم. محکم حرفتو بزن . ازش دلایل قانع کننده بخواه. بهانه نه، دلایل قانع کننده.
در ضمن هیچ کدوم از ماها نمی تونیم مثل خودت راهنماییت کنیم. تو توی چشم های شوهرت می تونی راست یا دروغ رو بخونی. ما برات دعا کنیم . ما رو بی خبر نذار. نگرانتیم خانم گلی.
روی هر پله که بایستی خدا یک پله ازت بالاتره. نه به خاطر اینکه خداست. به خاطره اینکه دستتو بگیره...
هر شب درانتهای شب نگرانیهایت را به خدا واگذار کن و آسوده بخواب. به هر حال او در تمام شب بیدار است ...
تشکرشده 12,544 در 2,270 پست
سلام
اولا خونسرديتو حفظ کن . بدترين حالت ممکنه رو فرض کن . وقتي با بدترين تونستي کنار بياي اتفاقات بدتر وبد رو راحت تر مي توني.
ثانيا موضع خودتو عوض کن. وقتي اومدن بگو تونمي خواي با يه همچين مردي ادامه بدي (حتي اگه تمايل قلبيت اين نباشه)
دوحالت پيش مياد : يا اونم حرف اولش رو ميزنه ( که حالا همون راه قبلي رو پيش مي گيريد ، اما ايت بار با عزت نفسي که خودتون برا خودتون پيش اوردين) ويا اين دفعه اون اصرار مي کنه که شما رو بدست بياره ، (حالا قضيه جدي ميشه واسش وتلاش ميکنه - آخه زندگي که اب نبات چوبي نيست ميخوام ،نمي خوام ، ميخوام ...) پس مسئوليت چي ميشه.
محکم وصبور باش. به خدا توکل کن.
عزیزم مشکلت اینه که از روی احساس انتخاب کردی درسته سنتی ازدواج کردی امابه قول خودت ازقبل یه حسی بهش داشتی حتما چون از آشناها هم بوده تحقیق نکردید متاسفانه اشتباه اکثر خانوادها همینه که اگر طرف غریبه باشه فقط تحقیق میکنند اما اینم اشتباه که بخاطر روابط زناشوئی به این آقا وابسته شدی ببین اصلا هدفت از ازدواج چیه تکلیفتو با خودت مشخص کن بعد با اون اقا صحبت کن شما فقط میترسی اون آقا بهت بگه دوستت نداره خوب یکی بذار بگذره از هم دور باشید شاید شما هم همین حسو داشته باشی یا اون آقا متوجه بشه واقعا بهت علاقه داره ولی منطقی فکر کن بعد دنبالش برو نذار بعدا پشیمون بشی که چرا اصرار بر این وصلت داشتی
تشکرشده 3,145 در 958 پست
نفس عزیز، بهش بگو چه تضمینی وجود داره که یک ماه بعد دوباره این کار رو تکرار نکنه؟ طوری برخورد کن که فکر نکنه بعدها هم هر کاری که کرد با یه معذرت خواهی می تونه سرو تهش رو هم بیاره و طوری هم برخورد نکن که اگه بعدها مرتکب اشتباهی شد، جرأت نداشته باشه به سمتت برگرده، بهش بگو تا دوباره بهش اطمینان کامل پیدا نکنی حاضر نمیشی زیر یه سقف باهاش زندگی کنی، بگو دوست نداری با مردی زندگی کنی که مسئولیت پذیر نیست و راحت همه چیز رو فراموش می کنه، بگو باید فکر کنی و به نتیجه برسی و توی این مدت بهش فرصت بده تا جبران کنه.
امیدوارم موفق بشی عزیزم
![]()
تشکرشده 80 در 36 پست
سلام دوست من
اينكه براي نجات زندگي مشتركت تلاش ميكني قابل تحسينه ... ولي مراقب باش دليل واقعي رفتار همسرت رو بفهمي و اگر معذرت خواهي كرد به سادگي قبول نكن و حتما حتما همراه همسرت به مشاور خانواده مراجعه كن تا مساله ريشه يابي بشه هر دوتون تكليفتون با خودتون روشن بشه ...
نشانه ها رو جدي بگير و به سادگي از كنارش نگذر
ما رو بي خبر نذار
موفق باشي
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)