اره خسته شدم ولی باور کنین از این مدت خسته نیستم ..
از حرفایی که میشنوم خسته میشم از حرفای خانمم نه .. چون بچه است .اما مادرش که 55 سالشه بچه نیست...
میگه دخترم داره خودشو وادار به زندگی با شما میکنه و میگه چاره ای جز این نیست و اینطور که متوجه شدم مادر اون راضی به طلاق نیست مگر اینکه من بخوام که منم زیر بار نمیرم چون نمیخوام از جانب من باشه ( مطمینم میخوان منو خسته کنن که بکشم کنار ولی مشاور گفت این کارو نکن چون هم قضیه مهریه پیش میاد هم اینکه به ضرر من تموم میشه همه چی) ایراد کار از اونه و باید خودش تصمیم بگیره . واقعا ناراحتم که میتونستم با کسی باشم که عاشقم باشه نه اینکه اینطوری منو کوچیک کنه که بگه دیگه چون عقد کردیم چاره نیست باهم زندگی میکنیم... اخه این شد حرف؟؟؟
من دوس دارم عاشقانه زندگی کنم نه عاقلانه و به زور .. همه زندگی من روی عشقه و علاقه .من توی زندگی عشق برام خیلی مهم بود ولی بدستش نیاوردم اصلا هم نمیخوام جدا شم نه بخاطر اینکه مشاور گفت چون دارم حس میکنم اون میخواد من بکشم کنار که به اسم من تموم بشه همه چی و منم تصمیم گرفتم با هر بدبختی هست زندگی کنم و فوقش اینکه باهاش قطع رابطه میکنم ولی جدا نمیشم....
اینکه زهرا خانم میگن خسته شدی باور کن از تلاش خسته نشدم ولی از حرفا ... از زخم زبونا.. از بی محبتیا .. از بی معرفتیا... از نامردیا... ازینا خسته شدم نه از تلاش.. از تلاش من تا اخر عمرمم تلاش میکنم واسه زندگیم ولی ...











علاقه مندی ها (Bookmarks)