سلام
حرف جدیدی برات ندارم و خودت بهتر از هر کسی میدونی چطور باید از این بحران خارج بشی
بدترین اتفاق برای شما اینه که خودت رو در شرایط بحران قرار بدی
و به دنبال اون مرثیه سرایی برای خودت و . . .
اینجا هر کسی از ظن خود یار شما میشه و من هم
می خوام خاطره بگم :)، صرفا باهات همدردی میکنم و می خوام بگم درکت میکنم
پدر من، پدر تو، پدر امید و دختر مهربون و پدر خیلی از ماها
شاید ادمهای کمی نباشن و احنمالا نقطه مشترک همشون اینه که از بیرون که بهشون نگاه میکنی یه ادم بزرگ و بزرگوار رو میبینی
که شاید شخصیت افتخار امیزی داشته باشه
یه چیزی توی مایه های ناپلئون ! :)
اما از نمای نزدیک، خیلی وقت ها نه تنها مشکلاتمون رو حل نکردن،
بلکه خواسته یا ناخواسته اون ها رو تشدید کردن
همه وظایف داره انجام میشه
محبت کردن ها و ابراز علاقه ها و گفتگوها و همه و همه هست اما بازم یه چیزایی نیست
به دلایل بسیار مجالی برای یه رابطه متقابل نیست
حامی بودن، همراه بودن، متوجه بودن، معتمد بودن و خیلی بودن های دیگه که اونها نبودن
شاید هم بودن و ماها زیادی انتظار داشتیم
یا خودخواهه یا درک متفاوتی از پدری کردن داره یا کارای مهم تری داره یا هر چیز دیگه
طوری که بعضی وقتا حس میکنی ای کاش هیچ چیز نبود و فقط یه پدر بود
نمونش پدر یکی از دوستانم هست
یه کارگر ساده با افکار ساده با حرفای فوق الاده ساده تر،
در نگاه اول احساس میکنی یه ادم بی خاصیت و بی تاثیره
هیچوقت یادم نمیره که دوستم از همون ترمای اول،
کوچکترین طرحاش رو به پدرش نشون میداد و در موردش بحث میکرد
حالا پدرش هم احتمالا از توضیحات دوستم چیزی نمیفهمید
و اتفاقا دوستم هم اینو خوب می دونست، اما هردوشون از این کار به ظاهر عبث، لذت میبردن!
وقتی پسرش حرف میزد یه جوری نگاش می کرد انگار داره به مجسمه نبوغ و خلاقیت نگاه میکنه!
تمام زندگی ساده و محقر این پدر همین پسر بود،
انگار تمام کائنات خلق شده فقط واسه اینکه پسر این پدر مراحل رشد و کمالش رو به درستی طی بکنه!
جالب اینجاست که با وجود اینکه از نظر مالی یا موقعیت اجتماعی و مسائل اینچنینی مشکلات زیادی داشت اما به صورت تصاعدی رشد میکرد و در حال حاضر موقعیتش به مراتب بهتر از من هست
نمی خوام بگم اگر من از جایگاه فعلیم راضی نیستم علتش سهل انگاری پدرمه
ولی چرا اتفاقا دقیقا میخوام همینو بگم!
درد ما مقایسه کردنه، متوقع بودنه، خودخواه بودنه!
اینقدر در مورد خودمون و به خودمون فکر کردیم که وقتی بی توجهی یا بی مهری دیگران رو نسبت به خودمون میبینیم
سریع واکنش نشون میدیم، موضع میگیریم و محکوم میکنیم
شما زیادی در مورد خودت کنکاش میکنی (حداقل از لابلای تاپیکات توی تالار، این برداشت به ذهن میاد)
روح و روان و همه وجودت رو کالبدشکافی میکنی
من، ازدواج من، تحصیل من، کار من، درامد من، غرور من، جسم من روح من، کودک درون من ! و من من من
این منه اینقدر گنده شده که تا کسی بهمون میگه بالای چشت ابروئه،
احساس میکنیم این من بزرگ زیر سوال رفته
ممکنه بگی که همه همینن، همه فقط خودشون فکر میکنن
بله درسته، علتش اینه که تربیتمون ناپلئونی بوده ! خودخواه بزرگ شدیم
حقیقت اینه که این نوع نگاه داره مارو نابود میکنه
راه حل فرار از خونه به بهانه ازدواج و تحصیل در خارج از کشور نیست
من نمی دونم راه حل چیه، نمی تونم راهکار بدم، فقط یه تجربه شخصی هست که داشتم
اربتاط برقرار کردن با بچه ها و به خصوص بچه هایی که بیمارن یا سالمندها و از کار افتاده ها
من به شخصه بچه هارو ترجیح میدم، چون حرفا و رفتارشون واقعا ادم رو به زندگی امیدوار میکنه
یه مرکز درمانی هست که اتفافا خیلی هم معروف نیست و به همین علت یه مقدار نسبت بهش بی توجهی میشه
چند نفر هستن که کار نمایشی میکنن و سعی میکنن بچه ها رو خوشحال کنن
بچه ها یه جعبه ارزو داشتن که توش ارزوهاشون رو می نوشتن و روز تولدشون تا جایی که می شد که ارزوهاشون رو براورده می کردیم
ممکنه به نظر وقت تلف کردن بیاد یا از این قرتی بازیای خداپسندانه
ولی در مورد من واقعا موثر بود، خیلی هم طول نکشید، شاید سه چهار بار رفتم، واقعا احساس کردم حال بهتری دارم
مثل یه سرعتگیر میمونه، هنوز هم خودخواهی ولی برای یه مدت کوتاه سرعتت کمتر میشه






امیدوارم حرفام به دردت بخوره

علاقه مندی ها (Bookmarks)