RE: می خوام برگردم خونه پدرم ..ی مدت کوتاه
sare jo0on ،پریماه،بی نهایت عزیزم و الف - ح از اینکه ناراحتتون کردم واقعا ناراحت شدم 


فرشته مهربون عزیزم واقعا حرفات همشون درس زندگیه و کاش می شد من قبلا این درسها رو گرفته بودم راستش الان اینا می خونم از رفتار اون شب خودم پشیمون میشم ....منتظر راهنمایی های خوبت هستم.
مریم 123 عزیزم ممنونم از نظراتت و چیزایی که در مورد رتبه گفتی و اینکه من غیر منطقی هستم رو در مورد این تاپیک میگی یا کلا میگی غیر منطقی ام؟
فکور عزیز بهش گفتم دوست دارم مامانم اینا رو ببینم دلم باز شه.از پیشنهادت ممنونم فکر خوبی بود البته به دلیل اینکه اگر می رفتم اونا حتما می فهمیدن چون از ظاهرم مشخص بود،مخالفت کرد دیگه...
پدر بزرگ اواتور جدیدت مبارکه؟؟چقدر شبیه خودتون هست.
پدر بزرگ عزیز حرفاتون درسته اون زیاد از من عذر خواهی کرد کاری ازش بعید بود واقعا...
ولی پدر بزرگ اخه عذر خواهیش چه دردی رو از من دوا می کنه؟دیروز نشسته بودم داشتم تاپیکم رو می خوندم با خودم گفتم از بس رفتم تمرکز کردم رو تاپیکم و هی می شینم می خونم کمر درد گرفتم و لی بعدش حس کردم درد کمرم واسه نشستن زیاد نیست چون حالت کوفتگی داشت. نگاه کردم دیدم کبوده ... یادم افتاد ا ون موقع که افتادم رو تخت خوردم به چوب لب تخت
.......
اون خودش سعی میکنه طوری رفتار کنه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده اصلا دیگه حرفشم نمیزنه
منم حرفی نزدم فقط گفتم دیگه ترسم ریخته و بازهم اون ادامه نداد و معذرت خواهی دوباره نکرد ...
بعدشم پدر بزرگ عزیز من خیلی مهربونم باهاش حتی الانم که یکم سر سنگینم بازم وقتی دیروز موقع ای رسید که داره میاد خونه خودم رو زدم بخواب چون همیشه وقتی می اومد من می رفتم استفبال ولی این دفعه دلم نیوم نرم و واسه همین خودم رو زدم به خواب...
براش شام خیلی خوشمزه درست کردم اصلا انگار نه انگار ....روند عادی زندگیمون ادامه داره و من فقط سرسنگینم باهاش تازه اگر میخواستم به احساسم رجوع کنم حتی جواب سلامش رو نمیدادم.... و لی خوب فرشته هم گفت این خوب نیست ولی بالاخره من باید روشی در پیش بگیرم باز هم تکرار نشه کارهاش...نمیدونم چی کار باید کنم؟
می خوام بفهمه کار بدش عواقب داره میخوام براش عادی نشه دست بلند کردن .......و این جور حرف زدن...
و ی چیز دیگه ای هست که باور کنید خودم رو لوس نمیکنم واسش یا ناز نمی کنم واقعا دل چرکینم واقعا خوشم نمیادازش ....
یاد مهربونی هایی که قبلا در حقش کردم میافتم و بدتر میشم
یادم می افته که چقدر گذشت کردم در مقابل بعضی بد اخلاقی هاشو اون این جوری جواب من رو داد......و زندگیمو مقایسه میکنم با دوستام و خواهرم و حتی پدر ومادرم
می بینم که چنین اتفاقاتی تو زندگی اونا هرگز نیفتاده و میدونم بابام سر مامانم داد هم نزده
نمیگم اخلاق بابام خیلی خوبه اونم ی اشکالایی داره و هیچ وقت این جور کارارو نداشته .یا شوهر خواهرم .
مرا دوست بدار
اندکی،ولی طولانی
علاقه مندی ها (Bookmarks)