آه خدای من. پس لرزه ها داره شروع میشه. دارم کم کم از شوکی که دیروز به خودم وارد کردم خارج میشم و تازه درد و رنج میاد سراغم. تازه دارم میفهمم چی شده و چیکار کردم. ای خدای من کمکم کن.
نمی دونم گفتن این حرفها دیگه تو این شرایط درسته یا نه. اما می خوام خودمو تخلیه کنم. من تو این 4 سال به حدی به این شخص وابسته بودم که همه خوشی هامو با اون می دیدم. یعنی دیگه هیچ تفریح و سرگرمی ای به اندازه گذروندن وقتم باهاش لذت بخش نبود. این مسئله باعث شد کم کم همه تفریحای زندگیمو بگذارم کنار و اون تنها تفریح همیشگی زندگی من بود. حتی رابطه ام با دوستای دخترم خیلی کم شد. چون زمان هایی که مثلا میشد با دوستام بیرون برم، دقیقا زمانی بود که دوستم میومد و می تونستیم با هم صحبت کنیم. و چون من اون رو به همه دنیا ترجیح می دادم کم کم همه تفریح هامو گذاشتم کنار. دور و بری هام شاکی بودن که چرا من هیچ تفریحی تو زندگیم ندارم اما نمی دونستن بزرگترین لذت تفریح رو من دارم هر روز می برم و واقعا راضی بودم (البته تا قبل از این که قضیه اون دختر رو بهم بگه). هیچ وقت حوصله ام سر نمی رفت. هیچ وقت احساس نیاز برای صحبت با کس دیگه پیدا نمی کردم. سنگ صبورم بود و بهترین راهنمای من تو مسائل زندگیم. با حضورش نیاز به هیچ کس و هیچ چیزی نداشتم.
سخته نبودنش. سخته.
کاش اقلا هیچ وقت نمی دیدمش. اقلا دیگه این حس رو نداشتم که چنین گوهری رو از دست دادم.
من قبلا هم با پسر دوست بودم و رابطه عاشقانه داشتم. هر بار هم به دلایل منطقی رابطه تموم شده. باور کنید تا حالا تو هیچ کدوم از اطرافیانم و هیچ کدوم از دوستام کسی نبوده که تا این حد به من و خواسته هام و آرزوهام و معیارهام نزدیک باشه.
می دونید چه حسی دارم الان. هر دختری تو رویاهاش آرزو داره یک شاهزاده سوار بر اسب سفید بیاد و ببردش. حالا شرایط من مثل اینه که اون شاهزاده با اسب سفید اومد، من دیدمش، حس رسیدن به آرزوم بهم دست داد، دنیا رو بهم دادن، اما یهو جلوی چشمم سیاه شد و فهمیدم اشتباه کردم و اون شاهزاده برای من نبوده، اونم وقتی لذت داشتنشو، دیدنشو چشیدم.
سخته. سخته. هیچ کس نمی تونه تصور کنه چی داره درون من می گذره. حتی اگه خودش هم چنین تجربه هایی داشته باشه. حتی اگه خودش هم عاشق شده باشه و رو عشقش پا گذاشته باشه. هیچ کی نمی دونه من دارم چی می کشم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)