ممنون از لطف شما
خوبی داشت، ولی همون خوبی هاش تبدیل به بدی شد
مثلا میگفت من اهل مشورت کردنم و فکر میکنم با کسی که باید یک عمر زندگی کنی باید خیلی چیزهارو بگی ولی بعدا ماشینشو اونجوری عوض کرد و یا سر داستان خونه که بنظرم اصلا توجیه نمیشه
اون موقع مهربون بود ولی بعدش از دماغم در آورد، در واقع هر وقت که میخاست اذیتم کنه مهربونیاشو ازم دریغ می کرد یعنی اگه چیزی میشد بهم میگفت که اینچیزاتبعات داره و بعد روی مهربونیاش تاثیر میذاشت، یعنی راحت ازم انتقام میگرفت، حالا اون مسئله یه اشتباه از طرف من نبود، مثلا یه حرف از جانب خانواده بود ولی اون انتقامشو از من میگرفت
حقیقت اینه که تو این چند ماهی که باهم بودیم ناخوشیهامون خیلی بیشتر از خوشی هامون بود و خوشی ها یه جوری از دماغم در اومد، شاید باورتون نشه ولی تقریبا اکثر دفعات که بهمون خوش میگذشت به خواسته ی اون و در ارتباط با سکس بود، از هر موقعیتی استفاده می کرد، و خیلی کم پیش اومد که غیر اون با هم باشیم در واقع خوش گذشتن با همسرش جور دیگه ای براش بی معنی بود، خواسته ی من براش مهم نبود، بارها بهش گفتم بریم مراسم دعا نیومد، گفتم بریم زیارت نیومد، یه بار گفتم بعد امتحان بریم بگردیم نیومد
واقعا نمیدونم، ارزش جنگیدن رو نداره






علاقه مندی ها (Bookmarks)