سلام
مهرتا هستم
19 سالمه
8 ماه پیش با پسری آشنا شدم, حدود یک ماه دوست بودیم, یه دوستی عادی, یه بار که بیرون بودیم برام نوشیدنی گرفت و.....
نمی دونم چی شد... دو ساعت بعد تو ماشینش به هوش اومدم, از لحاظ ظاهری به هم ریخته بودم, ازش پرسیدم چی شده؟ گفت نذاشتی... خودم کارم روکردم.
متوجه حرفش نشدم, فقط خوابم می یومد و ازش خواستم من رو برسونه خونه.
وقتی ازخواب بیدار شدم متوجه موضوع شدم, تازه به خودم اومده بودم و فهمیدم اون آشغال چه بلایی سرم اوورده.
تازه اینجا شروع داستان بود و نمی دونستم.
وقتی معترض شدم گوشی هاش رو خاموش کرد و گذاشت رفت...
کمتر از یک ماه متوجه تغییراتی شدم که شکم رو بر انگیخت...
رفتم و آزمایش دادم, باردار شده بودم و تو خودم ریختم... چون نمی تونستم حتی به نزدیکترین شخص زندگیم هم بگم.
دوباره باهاش تماس گرفتم و اون گفت برو ازم شکایت کن... اگه بچه ی من بود نگه ش می دارم, با علم به اینکه خانواده ی من نمی تونن همچین چیزی رو قبول کنن, بعد هم تهدید ها شروع شد و اینکه اگه باهاش تماس بگیرم به خانوادم می گه... بعد تهدید به اسید پاشی و ...
از این جا مونده و از اونجا رونده بودم, چند تیکه طلا داشتم... به هر کس و ناکس رو کردم و خورده خورده پول جمع کردم و بچه رو سقط کردم... 50 هزار تومان پول کم داشتم و زنگ زدم بهش اما حتی اون 50 هزار تومن رو هم بهم نداد, دوباره تهدید کرد.
درد سقط از یک طرف و فشار روحی و نداشتن همدم از طرف دیگه باعث شد به خودکشی فکر کنم...
دو بار سعی کردم اما خواهرم متوجه شد و نذاشت... از طرفی بخاطر شرایط بارداری خواهرم منصرف شدم چون ترسیدم واسه خودش و بچش اتفاقی بیفته.
الان می خوام ازدواج کنم
اون آقا رو می شناسم و قضیه م رو بهش گفتم
خیلی منطقی قبول کرد و گفت گذشته ی هر کسی مربوط به خودشه
از خانوادش می ترسم... با اینکه خودش بهم تضمین داده مشکلی بوجود نمی یاد اما از آینده م می ترسم











علاقه مندی ها (Bookmarks)