سلام دوستای خوبم و مرسی از نظرهاتون
نمی دونم چرا دوستان از داستان زندگی من تعجب می کنن !!!!!!
یه بار دیگه همین جا هم گفتم همه این چیز هایی که گفتم عین حقیقت زندگیم هست و حتی من دارم اونها رو خلاصه نویسی میکنم .
دوستای خوبم من تازه یک ماه هست که با این سایت اشنا شدم و عضو هستم و تازه چند روزه این تاپیک رو باز کردم... فکر میکنین واسه چی ؟!!
تو مدت این یک ماه فقط داشتم ارسالهای بقیه اعضای سایت رو می خوندم و می خواستم ببینم زندگی بقیه چه مشکلاتی داره و ایا کسی مثل من هست .... نه نبود هیچ زندگی شبیه مال من نبود . بودن افراد زیادی که شاید یکی یا دو تا از مشکلاتشون مثل من بوده ولی همه مشکلاتو با هم نداشتن ... نمی دونم چی بگم ... فقط برای خودم متاسم .
شاید بعضی از دوستان فکر می کنن من دارم از خودم داستان میسازم ولی نه ...فقط چیزایی رو دارم میگم که تو مدت این سه سال به سرم اومده .
بعضی از دوستان میگن چجوری داری این زندگی رو تحمل می کنی!!!؟ توضیح میدم که یه کم از تعجب دوستان شاید کم بشه :
اکثر دعواهایی که داشتیم واسه دوران عقد بوده و بیشترین ازار و اذیتم واسه مدت 2/5 سال عقدم بود که البته هنوز هم ادامه داره... خدا رو شاهد میگیرم همیشه وقتی که با هم دعوا داشتیم من خودمو قانع میکردم که اره این دعوا به خاطر طولانی شدن عقدمه، یا این که به خاطر سختگیری های خانوادمه ، یا اینکه نمیتونه تمایلات جنسیش رو کامل برطرف کنه ، یا اره من دارم دارم اذیتش میکنم و از این جور حرفا .... خلاصه خودمو قانع میکردم که دست خودش نیست و ازدواج کنیم درست میشه من دو سال و نیم رو با این تفکرات سپری کردم .( اینو بگم تو این مدت همیشه اگر من نمی خواستم که رابطه جنسی داشته باشیم شوهرم با زور این کارو میکرد و من مدام گریه می کردم ولی اصلا توجهی نمی کرد و به ظاهر لذت هم میبرد . نمی دونم چرا اینجوریه !!!!! اکثرا مردها با هزار عشوه و ناز با زنشون رابطه برقرار می کنن ولی توی رابطه ما حدود 90 درصد از رابطه هامون با زور بود . ترس من از مسئله بکارتم بود که شوهرم اصلا مراعات نمیکرد. از همین مسائل شد که من از رابطه زناشویی دلزده شدم و حتی حالا هم که یک ساله ازدواج کردم هیچ لذتی از این رابطه نمی برم و فقط کارم تظاهر کردنه )
یه چیز دیگه اینکه من اصلا ادم کینه ای نیستم و به زور می تونم خودمو یه روز عصبی نشون بدم و سریع یادم میره که چی شده و با یه معذرت خواهی و اصلاح رفتار همه چیز حل میشد. در ضمن من اصلا به خانوادش توجه نکرده بودم که چه ایرادای بزرگی دارن که قبلا توضیح دادم و این الان که اینجا هستم خیلی داره اذیتم میکنه .
شاید بعضی از دوستان بگن که گذشته ها گذشه ، ولی من دارم این مسائل رو میگم که شناخت شما از شخصیت شوهرم بیشتر بشه .
خلاصه ما ازدواج کردیم... اینجا که اومدم فهمیدم که رفتار شوهرم فقط به خاطر محیط و تربیتی که داشته هست. من حتی یک ساعت هم نمی تونم خانوادی شوهرم تحمل کنم .
توی این یک سال تقریبا هر روز بحث داریم به خاطر مسائل خیلی کوچیک ولی به جای بد کشیده نمی شه . حدودا 7 بار هم دعوای خیلی شدید داشتیم که خیلی کتک خوردم . اخریش هم واسه 20 روز پیشه و مسائلی که گفتم موقع دعوا کردنمون پیش میاد (پست های قبل ) واسه همین 7 باره .










علاقه مندی ها (Bookmarks)