سلام
باز هم برگشتم سر پله اول
دیگه خسته شدم هنوز نتونستم برم پیش شوهرم . با وجود ازدواج ما من هنوز هم بلاتکلیفم
تشکرشده 498 در 242 پست
سلام
باز هم برگشتم سر پله اول
دیگه خسته شدم هنوز نتونستم برم پیش شوهرم . با وجود ازدواج ما من هنوز هم بلاتکلیفم
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 281 در 126 پست
سلام. خوبی دوست من؟ الینا من تمام پست ها رو خوندم ولی هنوز یک کم گیجم. ببین درست فهمیدم ؟
شما اول شهریور عروسی کردین و بعد هم رفتین خونه مادرشوهرت . درسته ؟ خوب بعدش چی ؟
می شه توضیح بدی من بفهمم ؟
روی هر پله که بایستی خدا یک پله ازت بالاتره. نه به خاطر اینکه خداست. به خاطره اینکه دستتو بگیره...
هر شب درانتهای شب نگرانیهایت را به خدا واگذار کن و آسوده بخواب. به هر حال او در تمام شب بیدار است ...
تشکرشده 60 در 36 پست
یعنی شوهرتون هنوز تهرانه و شما شیراز خونه مادر شوهرتون . مگه میشه قرار بود شما اول شهریور عروسی بگیرین بعد دو هفته برین تهران . پس چی شد. می شه یه کم توضیح بدید. من هم مثل نازنین جان گیج شدم.
تشکرشده 498 در 242 پست
اره. قبل از عروسی رئیسشون گفت که یه کم شرکت تق و لقه و 3 ماه بیشتر کار نداریم من هم ازش قول گرفتم که سر 3 ماه تکلیف منو روشن کنه یا منو ببره یا اینجا بیاد و یه خونه جدا بگیریم اون هم به من قول داد
ولی همش امروز و فردا مکنه شرکتو بهونه میکنه من هم خسته شدم
سه هفته ای که نیست اکثرش خونه مامانم اینام ولی هفته ای که شوهرم میاد داغون تر میشم همش میان پایین خودشون دعوت میکنن واسه غذا
اصلا" راحت نیست خسته شدم بی خبر میان تو انگار نه انگار ما یه زندگی جدا داریم
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 16 در 8 پست
سلام بهتر با شوهرت صحبت کنی و احساس بدی که داری بهش دوستانه بگی ...اینکه دوست داری زمانی رو از روز تنها باشی فقط با شوهرت و بس...البته نحو بر خورد شما هم موثر...کمی سردتر از گذشته برخورد کن...تحویلشون نگیر...وقتی میان همون مقدار غذا بپز که واسه 2 نفر میپزی نه بیشتر...از شوهرتون هم بخواه که به قولش عمل کنه
تشکرشده 3,145 در 958 پست
الینای عزیز به نظر من هم بهتره که با همسرت در این مورد صحبت کنی، اگه هم فکر می کنی این کار همسرت رو حساس می کنه برای شبهایی که برمی گرده خونه برنامه ریزی کن، مثلا برید بیرون، یا منزل یکی از اقوام، کاری کن که کمتر خونه باشید، یا مثلا یکی دو شب شما برید خونه مادر همسرتون.
عزیزم امیدوارم هر چه زودتر زندگی مستقلتون رو شروع کنید...
![]()
تشکرشده 281 در 126 پست
دارم فکر می کنم الینا. نمی دونم چی بگم ؟؟؟
امان از دست این خانواده شوهر. امان
روی هر پله که بایستی خدا یک پله ازت بالاتره. نه به خاطر اینکه خداست. به خاطره اینکه دستتو بگیره...
هر شب درانتهای شب نگرانیهایت را به خدا واگذار کن و آسوده بخواب. به هر حال او در تمام شب بیدار است ...
تشکرشده 2 در 2 پست
الینا جان اگر داستان زندگی من را خونده باشی مشکل من هم همین است ما هم طبقه پایین خونه مادر و پدر همسرم هستیم. همیشه خدا پایین اند . بدون اینکه در می زنند می آن تو . حتی مادر همسرم یه کلید اضافی از در خونه ما داره که حتی اگر درمون هم قفل باشه می یاد تو . در هر صورت دقیقاً مشکل تو حتی حادترش هم دارم. ولی چاره ای ندارم. نمیدونم بهت چی بگم. چون مشکل تو مشکل منه.
تشکرشده 498 در 242 پست
چقدر بده
من هرروز موقع غذا خوردن باید شاهد حضور مادرش باشم
میخواد ببینه به پسرش میرسم یا نه
به خدا خسته شدم
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 281 در 126 پست
الینا همسرت هیچ حرفی در این مورد نمی زنه وقتی تو اینا رو بهش می گی ؟
روی هر پله که بایستی خدا یک پله ازت بالاتره. نه به خاطر اینکه خداست. به خاطره اینکه دستتو بگیره...
هر شب درانتهای شب نگرانیهایت را به خدا واگذار کن و آسوده بخواب. به هر حال او در تمام شب بیدار است ...
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)